ارام وحشی
از قدیم گفتن بزرگ میشی یادت میره من کوچیک شدم و یادم موند
| ||
|
روزای دوری _ شاید نه خیلی دور_ بود که این وبلاگ جزو دوستداشتنی ترین جاهای دنیام بود. صبح با کامنتاش بیدار میشدم و شب دقیقا قبل بستن چشم هام پنلش رو میبستم.
همین اتفاق برای همه وبلاگ های (عجب! وبلاگ هاااای! ) دیگه ام هم افتاده. آخر وبلاگ بلاگفام نوشتم:"هی رفتیم و رفتیم و رفتیم! از این وبلاگ به وبلاگای دیگه هی عوض شدیم و عوض شدیم هوم! وضع همینه" یه حس نموری بهم میگه این هم پست اخر این وبلاگ هست. اره خلاصه. قدیما اینجا رو دوست داشتم چون دفترخاطرات روزانم بود. الانم دوسش دارم چون خاطرات فصل قبلی زندگیم هست! یه چیزای محوی از اون روزا تو خاطرم هست و تنها چیزی که دقیق میدونم اینه که همه چیز هزار درجه فرق کرده. شاید اگه زندگیم رو به چند فصل از اتفاقات تقسیم کنم، اسم اون دوره که اینجا مینوشتم رو بذارم:گذرگاه کودکی به خردسالی(!) حاوی اولین تجربه های فوق ارزشمند! هوم! نمیدونم. هر چی که بود گذشت و الان اون روزا انقدر دور به نظر میان که گاهی میشه به وجودشون شک کرد! خلاصه آره! حس و حالم به اینجا شبیه یه کتاب علمی_تخیلی نوجوان کنج قفسه اس. یه کتاب که حسابی کهنه به نظر میرسه. یاد پست اول اینجا میافتم. هوم. فعلا که #زندگی_وبلاگیمون سخت مختل شده،روزی روزگاری که دوباره برگشتیم شاید راه دسترسی به ارشیو اینجارو هم باز کردیم و شاید اصن کمر همت بستیم تا کل ارشیوهامون رو یه جا جمع کنیم. چیزی که میدونم اینه که آرام وحشی با همه قصه هاش چهارسال و نیم تو زندگیم جریان داشته و امیدوارم یه روزی دوباره جریان پیدا کنه... پ.ن:یاد تمام رفاقتای اینجا هم به خیر:)
تو تنهاییاتو بذار رو دوش من
صدای تو لالایی میشه تو گوش من
کوچه تاریک بود. صدای نفس نفس زدن خودش را میشنید. گنگ و سردرگم. به سوی انتهای کوچه میدوید. بدوباره برمیگشت. کمی به راست میرفت! دیوار را لمس میکرد میترسید دوباره میدوید! پیدا بود دنبال فرار نیست. پیدا بود دلش نجات نمیخواهد! فقط میدوید. همین! مشتی رفتن با دویدن خدا تومن توفیق داردها! از یک جا به بعد دنبال فرار نیستی
تحمل بنیادی ترین عنصر وجودی ات میشود. همان جایی که هستی را میدویی! بدون اینکه بدانی چرا! نمیخوای بروی اما غریزه نمیگذارد ارام بمانی. و تو دویدن را به عنوان روزمره ترین کار میپذیری. گیر و گور ما ادم ها به خلاقیتمان برمیگردد. معسله این است که ذهن خلاق در همه موارد خلاق است! اگر خیلی خلاقانه مشکلات را حل میکنیم، خیلی خلاقانه هم برای خودمان دردسر جدید میسازیم! اول و اخرش هم میبینی تکه ای اجر هستی در دیوار سمت راست کوچه. لمس دست سردرگمی را روی تنت حس میکنی. یک نفر وسط کوچه حیران است. حرفش نه نرفتن است نه ماندن! کوچه را میدود. تاریک است. صدای نفس نفس زدنش را میشنود
شبای پاییز و زمستون قراره کش بیاد و چی بدتر اینکه بدونی این شبا بدون اون سر میشن؟
سمی هنوز مذبوحانه میگه درستت میکنم صخی! درست میشی! من میبینم که توی توهم نفس میکشم عکسشو میذارم جلوم و خیره میشم شب که دارم وبگردی میکنم توهم میزنم عکس اواتارش رو توی کامنتا دیدم! شعر رضا رو با بغض وحشتناکی میخونم و صدامو ظبط میکنم و هی گوش میدم نوشته هاش رو میخونم بارها به خودم میگم نه نه نه نه ! و یه جمله دیگم میگم که الان نمیاد! چمیدونم واقع بین باش یا اشتباه نکن یا یه کوفتی تو همین مایه ها! شب ها سخت میگذرن و روزها فقط با عکسات و نوشته هات بعد دلم تنگ میشه و باز سامان میگه درست میشه رفیق! بیخیالش
نیازی به جار و جنجال خاصی نیست. رفتن از کنار ادمایی که نیستن انرژی زیادی نمیگیره.
یه جایی باید این بازی مسخره رو تموم کنیم. دیر یا زود. باید تمومش کنیم و از نبود هیچکس هیچی مون نشه
شب سالگرد فوت دوستت
یه ریمیکس دایان لود کنی کدوم اهنگ باشه؟ اهنگی که میم یه روز برات ویسشو فرستاده این وسط کاوه هم باشه تف به این زندگی
سوای خون دلت در سبو چه میبینی؟
علی
حالا تو که تا اینجا زحمت کشیدی، پاشو یکم مجلس رو گرم کن:-D پاشو پسرم.پاشو یکم با اهنگ همراهی کن:-D
چه بلایی داره سرم میاد
هیچوقت خودمو اینجوری ندیده بودم
تابستون امسال
زیادی پاییزه
مرسی سجاد. قشنگ و پرمغز بود:)
+خیالت راحت. بین خودمونه:)
برای عاشقت بودن کمی زود است و برای عاشقت نبودن کمی دیر… از اول وقت نشناس بودی ۶ دقیقه را به جای ۲دقیقه قالب کردی دستم را روی پیشانی گذاشتم و فقط شنیدمت صدایت مثل قهوه بود هنوز فکر میکنم توی صدایت چه میریزی، که انقدر ارامش دارد؟ تو اعتیاد ترک معتادیامی اصلی ترین دلیل گستاخیامی زخم رو صورت جغرافیامی بازی نکن با قلب داغونم من اخر بازی رو میدونم
نیمه شب است.خوابم نمیبرد. برای فردا نقشه های خوب داشتم. برای امشب حس های خوب! همه اش به فنا رفت!
تو تملک طلب تر از منی! همه ی فکر و ذکرم را پر کرده ای. هر بار میگویم برو نزدیک تر میشوی هر بار.... فراموش کردنت ساده نیست. اصلا! چه قدر خسته ام. چهار ده روز است درگیرتم ولی انگار چهارصدسال دست و پا زده ام تا در منجلابت غرق نشوم. تا عادتت نکنم.تا دوستت نداشته باشم! نمیتوانی تصور کنی چه اشوبی به پاست. ارام تر از همیشه ام ولی داغونم. هر بار که میگویی هر چی تو بگی داغون میشم هر بار که اونی که من میگم نمیشه داغون میشم میدانم تهش هیچ است. هیچ هیچ هیچ. نه جرعت دل به دریا زدن دارم نه جرعت تمام کردنت را! چیکار کنم باهات؟ یحتمل الان خوابی چه خوابی میبینی؟ لالالالالایی لالالالالایی لالالالالالایی لالا لالالالایی گنجیشک لالا افتاب لالا اومده بازم مهتاب لالا لالالالالایی لالا لالالایی لالالالایی لالا لالایی نکته جذابش میدونید کجاس؟! من نمیخواستم این پست منتشر شه:/ فکر میکردم پیش نویسه ظاهرا دستم خورده انتشار زدم:|
دوستدارم تایپ کنم حالم از همه ی شما پسرای وقت نشناس که هیچوقت انلاین نیستید و سفرم رو زهر کردید بهم میخوره!
چیزی نمیگم اما...
یه بار ما خواسیم عاشق نشیم
هر چی پست و اهنگ و عکس عاشقانه بود فرو شد تو چش و چالمون:| دست میبرم به لب هام. از اون شب اصلا پوست لبم رو نکندنم.الان جوری پوست پوست شده که اگر بکنم لطف بیشتری در حق لب هام کردم. فقط دست میکشم روشون. میگم بذار بکنم سامان!گور پدرش! سامان:قول دادی صخره. مردی و موندی باید پای قولت وایسی. حالا به هر کسی...
اونقدر همه چیز مسخره اس که حتی نمیشه ازش حرف زد!
وی با تمام وجودش کمبود عشق را در زندگی اش حس میکند و سامان میگوید عشق سرشار از کلسیمه دخترم! چون کشکه کشک و دهان توهم سرشار از کلیسمه چون بوی شیر میده شیر! ±هر چی هم به سامان میگم حوصلم سر رفته محض تنوع بذار دو ساعت عاشق شیم نمیذاره:| ایش!
اگر میخواین برین
حرمت نگه دارید و برید بغض نذارید.. گریه نذارید فقط برید... انقد سخته ادم خدافظی درست بلد باشه؟ تایپ میکنم: عرفانم...عرفانم... چشمام پر اشک میشه و یادم میاد ظهر میخواستم براش پست بذارم: هیچکس،هیچکس اینجا به تو مانند نشد نشد عرفان! به والله قسم نشد! د لعنتی تو چی بودی که هیچکس حتی یک ثانیه جاتو پر نکرد؟ رفیقم... رفیقم... رفیقم!عرفانم... گریه های منو چیکار میکنی بعد از یه سال؟ عرفان صخره اس داره گریه میکنه ها! د ببین منو لعنتی!
دلم میلرزه. میخوام یه لحظه فکر کنم شاید واقعا دوسش دارم!
سامان میگه نه نه نه! نه صخره نه نه نه نه
موهایم را خیلی دوستدارم. خیلی خیلی خیلی! از بچگی همیشه موهایم کوتاه بوده. چییییی بشود مثلا دو وجب قد داشته باشند. پارسال دقیقا اولین روز رمضان، پیاده رفتم آرایشگاه. نمیدانم چرا مثل احمق ها رفتار کردم! همان موقع هم موهایم کوتاه بود! ولی دادم کوتاهه کوتاهه کوتاهش کردند! این شکلی->اینجا خب چتری انقدر کوتاه به پیشانی بلند من نمی اید! قیافه ام زاقارت اندر زاقارت شده بود! حالا یک رمضان زبان روزه نمیشد عنرعنر نرینی به موهایت؟! نسی ان موقع درس میخواند. شبها می امد خانه.وقتی موهایم را دید مثل جن زده ها نگاهم میکرد! بعد خندید! اینجا بود که پی بردم عجب شاهکاری خلق کرده ام! ان شب کلی با من سلفی گرفت. هنوز هم نمیدانم توی عکس ها میخندیدم یا گریه میکردم! [در این لحظات نگارنده دستی به موهایش میکشد تا از رعب و وحشت این خاطرات بکاهد] ان موقع ها هی دست میکشیدم پس کله ی کچلم و هی میگفتم ولی نسی پشتش خیلی باحاله ها! انقدر حال میده هی دست بکشی! گمانم تیرماه بود که برای باشگاه جدید و اولین جلسه ی کلاس استاد کامکار اماده میشدم. موهایم! افتضاح محض بودند! در هوای شرجی و نحس شمال! آه خدای بزرگ! نمیدانستم باید با موهایم چه کنم! با قیافه ی شبیه [نویسنده فکر میکند که شبیه چه؟!هان فهمیدم!] با قیافه ی شبیه گلابی گندیده ام! زنگ زدم به نسی! این بار مطمعنم گریه میکردم_بیشتر عصبی بودم_ اولش به شوخی زد که اوووو عیبی نداره که! یه کش از تو کشو ور دار همه موهاتو دم اسبی ببند! بعد هم دیگر کلی حرف زد که بابا مگه سین را ندیدی از مشهورترین دنسرهای اطرافت است و موهایش کلی کوتاه است و اصلا خیلی هم خوبی! خلاصه! رفتیم! فقط یادم هست یک نفر از بچه های باشگاه گفت ایول پسر اینم موهاش کوتاهه و باقی در تاییدش کلی با کله ی کچلم حال کردند! یک سال گذشت و من هییییچ ترغیب نشدم حتی به قیچی فکر کنم! راستش الان که میگویم قیچی دلم هری میریزد! همیشه دوستداشتم بدانم کی و کجا دست از این مو کوتاه کردن های داعمی بر میدارم،گمانم زمانش حالا باشد! هی جلوی اینه کله ام را کج میکنم که ببین! نگا! تا کجا امده اند پدرسوخته ها! یا مثلا دم اسبی میبندم و خررررکیف میشوم! خرگوشی که کلا مدلش به نام خودم سند خورده! یک وقت ها هم که باز گذارمشان سامان میگوید:خاک بر سرت!چطور دلت امد این همه کوتاهشان کنی! این خرمالوهای موج موج طور را!
میگه صخی ادما خمیر شیشه گری نیستن که هر جور تو حال کردی شکلشون بده! ادمارو دست مایه ی خودت نکن! مسخره نباش! بی فکر نباش! به عواقب کارها و رفتارهات فکر کن!
من چند بار باید بهت بگم احساس شوخی نیست؟ نیست بچه جون! به ولله نیست!
از بعد از ماه عسل تا الان ذهنم درگیره چرا یکیو نداریم واس خاطر ما به ماه زل بزنه؟! چرا واقعا؟!:|
من کلا تا الان کسیو بلاک نکردم! چه تلگرام چه اینستا چه هر جا! ولی دارم فکر میکنم کاش بلاگ گزینه ی بلاک داشت! واقعا یه نفر شایدم حتی چند نفر رو بلاک میکردم:| در این حد حتی!
|
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |