قالب وبلاگ قالب وبلاگ

شعر و داستان اجتماعی ادبی
 
www.dastanak.ir

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 فروردین 1392 توسط مرضیه استخری

ــــانـــــم

در دهنـــه بازیــــــگری کهــــــنه دنـــــــیا  

عشـــق اســـت قمـــار و من بازیگر آنـــم

با آنکه هــمه باختـــه در بــازی عشـــقم

بازنده ترین هست دراین جـمع نشــانــم

ای عشـــق از تو زهر اســت بــه کامـــم

دل و تن سوخــته و مــن مانــدم ونامـــم

عمریست که می بازم و یک برد نــــدارم

اما چه کنــم عاشق این کهــنه قمــــارم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحـــت

بگذار ببــارد به ســرم سنــگ مصیـــــبت

من زنده از این جرمم و بگذشته مجـازات

مرگــست مـــرا گر بزنــم حــرف نــدامـت

بــــایـــد کـــه بـــبازم،بــــــا درد بســـازم

در مـــذهب رنــــدان این اســـت نمـــازم

مـــن دربـــند عشقــم و رسـوای جـهانم

چـون ســایه به دنبــال سـرعشق روانم

دل ســوخته تــر از همــــه سوختـــگانم 

از جـــمع پراکنـــده رنــــدان جه

 

 





برچسب ها: در دهنـــه بازیــــــگری کهــــــنه دنـــــــیا عشـــق اســـت قمـــار و من بازیگر آنـــم با آنکه هــمه باختـــه در بــازی عشـــقم بازنده ترین هست دراین جـمع نشــانــم ای عشـــق از تو زهر اســت بــه کامـــم دل و تن سوخــته و مــن مانــدم ونامـــم عمریست که می بازم و یک برد نــــدارم اما چه کنــم عاشق این کهــنه قمــــارم ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحـــت بگذار ببــارد به ســرم سنــگ مصیـــــبت من زنده از این جرمم و بگذشته مجـازات مرگــست مـــرا گر بزنــم حــرف نــدامـت بــــایـــد کـــه بـــبازم، بــــــا درد بســـازم در مـــذهب رنــــدان این اســـت نمـــازم مـــن دربـــند عشقــم و رسـوای جـهانم چـون ســایه به دنبــال سـرعشق روانم دل ســوخته تــر از همــــه سوختـــگانم از جـــمع پراکنـــده رنــــدان جه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 فروردین 1392 توسط مرضیه استخری

می شود بی تو از این شهر سفر کردن و رفتن             بی پــیامی به تو با قهــر گذر کــــردن و رفـتن 

می شــود صفحـه ی هر خاطـره را پاره نمـودن            می شود یاد تو را دست به سر کردن و رفتن 

مـی شـــــود دورتــر از ســـیطره تیــر نگـــاهــت       بــه بلــندای تـــو از دور نظـــر کـــردن و رفتــن 

می شود عهــد تو را مثل تو یکسویه شکستن          همه عمر به انــــدوه  تو ســـر کردن و رفتن 

می شــود به دریـــا زد و بیـــهوده شــــنا کـــــرد       بی هراس از شکم موج خــطر کردن و رفتـن 

 

ولی ای دوست به قرآن که حقـیقت به جز این است    

کــی شــود یک نفس از عشق حــذر کردن و رفتن  

 





برچسب ها: شعر، شعر غمناک، مـــن بودم و خــیال تـــو، پـای مـن خستــه از ایـن رفتــــن بـود،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 اسفند 1391 توسط مرضیه استخری

دلم گرفته ازین لحظه های بارانی

نشسته در نفسم موج صد پریشانی

هوای غربت مارا کسی نمی داند

هوای غربت مارا تویی که می دانی 

ببین که پر ز سکوتم در این هوای غریب

ببین سکوت درونم . سکوت طوفانی

به آسمان تو دیگر نمی رسد دستم

بگیر دست مرا ای خدای نورانی 

اگر چه دست تهی آمدم به درگاهت

دلم پر است. پر از ربنای عرفانی





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 اسفند 1391 توسط مرضیه استخری

دل ساده ی من...

دیدی آخر دمِ مردانگی جز لاف نبود

بکش از مردم نامرد (رفیق) که حقت این است

         ای دل ساده بکش درد...

                       بکش درد که حقت این است!





برچسب ها: اشعار، مرضیه، شعر، نو، نیمایی، رفیق، نارفیق،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 شهریور 1391 توسط مرضیه استخری
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 تیر 1391 توسط مرضیه استخری

دیدی وقتی با دوستات میری کوهنوردی به یک نقطه حساسی از کوه میرسی که باید به دوستت کمک کنی که بالاتر بره.....

من تکیه گاه شدم و اون رفت بالا

نوبت اون شد که دستم رو بگیره...

صداش کردم...               اما             برنگشت!

میدونی جالبیش کجاس؟           که پیشنهاد کوهنــــــوردی مال من بود!

خوشحالم که کوهنوردی یادت دادم! آره رفیق٬اون کوهی که زیر پاته من ساختمش

چیزی نیست که ناراحـت شم از باختنش

                                                                         





نوشته شده در تاریخ جمعه 19 خرداد 1391 توسط مرضیه استخری

       من اردیبهشتیم

                    خدای انرژیم

    به این نتیجه رسیدم...

                اگر پرنده بودم٬

  هیچ قفسی نمیتونست ادعا کنه مرا گرفتار کرده!

       حتی عرش کبریای خدا...!!!!!

مرضیه استخری ...خرداد 91





نوشته شده در تاریخ جمعه 19 خرداد 1391 توسط مرضیه استخری

من چهره ام گرفته                                                                                


من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

با قایقم نشسته به خشکی

فریاد می زنم:


« وامانده در عذابم انداخته است

در راه پر مخافت این ساحل خراب

و فاصله است آب

امدادی ای رفیقان با من »


گل کرده است پوزخندشان اما

بر من ،

بر قایقم که نه موزون

بر حرفهایم در چه ره و رسم

بر التهابم از حد بیرون.

در التهابم از حد بیرون

فریاد بر می آید از من:


« در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستیّ وخطر نیست ،

هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست. »


با سهوشان

من سهو می خرم

از حرفهای کامشکن شان

من درد می برم

خون از درون دردم سرریز می کند!

من آب را چگونه کنم خشک؟

فریاد می زنم.

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:


یک دست بی صداست

من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.

فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می زنم.

فریاد می زنم!





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 خرداد 1391 توسط مرضیه استخری

اشعار پروین اعتصامی, شعر روز پدر


پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود

چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم

آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند

قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم

تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است

چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری

غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند

من که قدر گهر پاک تو می دانستم

ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم

آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد

که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!

اثر شایسته پروین اعتصامی  ((دانلود مجموعه کامل دیوان پروین اعتصامی))

منبع:adana.ir





برچسب ها: شعر روز پدر (پروین اعتصامی)،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 خرداد 1391 توسط مرضیه استخری

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

مرضیه استخری..1389



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 خرداد 1391 توسط مرضیه استخری
من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم
تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم
با یادگاری از تبر، از سمت جنگ آمدی گفتم
چه آمد بر سرت؟ گفتی که مَحرم نیستم
مجذوب پروازم ولی، دستم به جایی بند نیست
حالا قضاوت کن خودت، من بی‌گناهم! نیستم
با یک تلنگر می‌شود، از هم فروپاشی مرا
نگذار سر بر شانه‌ام، آن‌قدر محکم نیستم
خواندی غزل‌های مرا، گفتی که خیلی عاشقم
اما نمی‌دانم خودم، هم عاشقم هم نیستم 




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 خرداد 1391 توسط مرضیه استخری

پدر   مادرم پیر شدند٬که من رو همرنگ جماعت کنند

            خودت بگو دوست من...

تویی که هر روز یکرنگی و تو سلام کردنت هم تخفیف می خوای

                                      چطور میتونم همرنگت باشم..!؟

 

آره من مثل هیچکس نبودمو

حال نمیکنم که همرنگ اجتماع باشم





.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات