آواره ی بارانی بودم که قطره اش در حسرت ِ رخت ِخواب ِ دستانت بود...
چهارشنبه 14 تیر 1396
سه شنبه 13 تیر 1396
اکثرن بی خیال بود،بی خیال طی می کرد،با همه ،حتا من،اما بعد از تو عوض شد،دلش تنگ می شد،دلش می گرفت،دردی به جانش افتاده بود،فکر می کردم عاشقت شده،اما این نبود،تو که آمدی علی عوض شد،بوی خوبی گرفته بود،تو عطر زندگیش شده بودی،عشق نبود،یک اتحاد بود برای زندگی،یک مالیخولیا برای خواب و تو علی را تمام کردی ،مثل من که تو را....شکل مثلت نگیر به خودت،ما هیچ گاه مثلث نبوده ایم،هیچ کس نبوده،همه اضلاع یک دایره ایم...بی نهایت ضلع متصل به هم..خوابهای ما را تعبیری نیست،
دوشنبه 1 خرداد 1396
در بزم انسانیت
راه بودن گم شد
از دری باز به سوی چشمه
نورها پیدا شد
باد هم آمده بود
برف هم می آید
چه نگاهی دارد
ببر عاشق پیشه
و چه دندان و چه چنگی دارد
در حضور بیشه
راه می آید
باید بروم
ببر عاشق شده است
خون من می ریزد...
دوشنبه 1 خرداد 1396
بوسه های باران
رخت ها را شست
تن من عریان بود
زیر دستهای تو
و چنین بود دمی
که گذشتم با تو
من به بارانی این شبها
تو را می خواهم
و در این عزلت خاموش تنم
من تو را می خوانم
یکشنبه 8 اسفند 1395
از تقسیم دو عشق بیزاریم
از مال و بهشت بیزاریم
وقتی که تو رفتی دل ما خشکیده
از قول بد و شکستنت بیزاریم
روح تو چو شد میان آتش سوزی
در ما بکش آتش،اینچنین بیزاریم
تو گفته بُدی که سرخوشی،بیداری
از خواب کسالتم کنون بیزاریم
ما راهنما و مرشد و پیر خودیم
از بودن پشتِ خطِ کس، بیزاریم
امید که تا آخر این خط بیدار
از چرت میان دو سحر بیزاریم
ما راهب و راهور و پیر خودیم
از من و هر چه منست بیزاریم
چهارشنبه 4 اسفند 1395
در غمین نمناک دلم
آفتاب می تابید
روزنی بر تابید ، نور پیدا شده بود
من رهاتر بودم
مثل امید دلم،به تماشا رفتم ،
و درختی بودم ،
و شبیه جنگل
و پر از هیچ و صدا
من خودم را
تو خودت را
بی خیالی طی کن
با تمام احساس
بی خیال "من" شو
خنده شو در شب ما
...در کرختی صدا دار زمین
روح آشفته خواب آلودی بود
که صدایش آمد
....
من زمینم
من پیدا شده ام
....
و من در سکوت رقصم با تو
شیدا شده ام
چهارشنبه 3 آذر 1395
بعد از سفر فهمیدم که زندگی سفر کوتاهیست
بعد از سفر فهمیدم دوستی به زمان و مکان نیست ، مثل واکنش خودش اتفاق می افتد و پیوند ایجاد می شود
بعد از سفر فهمیدم که شبیه من در دنیا کم نیست
بعد از سفر فهمیدم که چقدر کوچکم و چقدر می توانم بزرگ شوم
بعد از سفر خیلی چیزها را فهمیدم
آدم دیگری شدم
وآدمهای زندگی ام نیز عوض شدند
ممنون از هر که بود و هست و خواهد آمد....
یکشنبه 2 آبان 1395
از وقتی که رفت ، نگاهم خشک شد به آینه و چشمانم می سوخت، قطره برایش تجویز
کردند و بدون هیچ علاج دیگری ، خشکی چشم ، مرض دردناک روزهای بی تو بودن
بود .
چشم دیدن را می آموزد ، و دیدن شکل را با چشم احاطه می کند و می
بلعد ، مغز تصویر را می جود و بعد خاطرات را نشخوار می کند ، حالا تصویر تو
در چشمان خشک من است ، در نشخوار ذهن من است ، تو را بی من ، من را بی تو
صدای
سوت کتری است،باید بلند شوم و چای بریزم ، این سیگارها بدون تو همه اش دود
می شود.حالا فکر کن اینها همه اش تصور ذهن خسته ی منست، از حضور خودم،از
نشنیدن صدای خودم،ندیدن خودم ، و تو همه جا هستی ،
شنبه 17 مهر 1395
آدمی باید یاد بگیرد برای خودش حرف بزند ، بنویسد ، راه برود ، هوا بخورد ، گوش بدهد ، بفهمد و ببوسد حتا، برای خود خودش ، آوازش را برای خودش بخواند و حرفش را برای خودش بزند ، آن وقت همه گوشش می دهند یک روز ، آن روز شاید حتا ،نباشد...
بی بَلَکان پله ی یکی مانده به آخر
احمد بی بَلَک بود ، یعنی نه می آورد ، سر هر چیزی نه می گفت و در خود فرو می رفت و منتظر می ماند حریفش خرد شود ، یک روز که با احمد تنها بودم و داشتیم حرف می زدیم ، اسمش را گذاشتم "بی بلک" یا همون بی بله ی کوچک،احمد اما با همین اسم بزرگ شد ، دانشگاه رفت و ازدواج کرد،ذهنم سمت داستانم با احمد رفت ، از پله ها سخن نگفتم ، پله ها در دنیای ما همه چیز را می سازند ، دنیای ما بر اساس پله است ، پله پله ایست ، اصلن بالا و پایینیست ، دروغ و راستی وجود ندارد ، بالا و پایین اما هست ، و مرکزی برای بالا و پایین نیست ، ما خودمان جهت را تعیین می کنیم و مسابقه می دهیم ، احمد روی پله یکی مانده به آخر بود،بالاتر هم نمی رفت که بازی را تمام کند ، نمی ترسید ، اما می خواست در بازی باشد ، اما من می خواستم بازی را تمام کنم ، برای همین به همه چیز گفتم :بله
و اینچنین شد که راه راه صورتی عمر من ، از لای انگشتانم چکید و چکید ، موهایم سفید شد و چشمهایم پیر ....من روی پله ی آخرم،و باید دری را باز کنم ، به سمت آشتی ، دوستی و عزای مرگ سفید خود....
دوشنبه 31 خرداد 1395
من مردم...
برای سالهای سال مردم
و سکون زندگی
در رگهای من جاری بود
زلال وشفاف
بی هیچ گذری از بودن
در من جاری شد
و من شبیه ترانه شدم
بر لبان فصلها
و سکوت شدم
در تصویر سالها
و زمان چیزی بود
شبیه حس تابش یک درخت
و من درخت شدم
زیبایی رست
در هجای ریشه های من
و برگهای من
میوه داد و رود جاری شد،
و زندگی،زنده شد
مرا باد صدا زد
از دور دست
از تقابل زرد و قرمز
مرا سوت می کشید
و من در سر انگشتهای باغ روییدم
و باز طعم جوانه زدن
مرا به خواب برد
خوابی از جنس تر
خوابی از جنس،مرگ
انسان از میان خواب
زاییده شد،
شاید برای سوالهایش جوابی نبود...
و شاید برای شادی هایش دلیل نداشت...
انسان,تنها انسان زاده شده بود
و مرگ در او حلول کرد
با حسرت زندگی
بگذار تمام درختها بتابند
بر آسمان آبی
من زبان اندک آنها را خوب میفهمم
و برگها با من در رابطه اند.
دستهای عشق
زیر خاکستر خواب مخفی شد
سوال جوانه زد
و انسان مرگ را یافت
و زندگی اینگونه آغاز شد،
در لایه ی نازک خواب خلوت درخت...
و رد پای آبی آسمان بر روی برگها
پرواز را خواب دید و عروج لحظه ها را
اینجا خاک بدی بود
برای روحی که نمناکی خاک
اسیرش کرده بود...
ما راه افتادیم ،
به سوی "کجا" و"چرا"
که ریشه های ما بود.
بوی هیچ می آمد...
بوی هیچ هم گم شد...
#مرتضا
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395
مشامم قوی تر شده و عطرها در من جاریست ، بوی باغچه می آید از پنجره رو به شهر ، گشاده ام ، روزم ، ابرم ، لحظه ام و بیدار
امید صدایم می کند، در میان دشت خاطره اش و من جوابش میدهم ، آری
تمام نور در من جاری شد ، و من مردم ، از ازدیاد بوی علف ها ، و باز برگشتم ، به خاطرات امید ، به روز ، به آگاهی ، و هیج کس مرا ندید ، جز خود
راه ها بی راهند ، مقصد همان جاییست که ایستاده ای ، مقصد جای پای توست ، مقصد تویی ، مقصود اما به یاد آوردن است ، به یاد آوردن عشق هایی که باردارشان بود ، نگاه های ساده ی آدمها، خاطره ی یک روز ابری در لواسان ، یاد آوری سنگ ، گربه ، درخت ، آجر .....یاد آوری سخت است حین هشیاری
....امید دشتیست برای روزهای هشیاری و به یاد آوردن ، سبز ، آفتابی ، و کمی باد خنک ....بی هیچ منزلی ،سنگی ، درختی ، یا چیزی ، سبز ....تنها سبز
برای آفتاب این دشت شعر بگو ، که دروازه اش آب است و آبیست ....آسمان..
روزها می گذرد اما این چاله از زمان پر نمی شود ، همیشه هست و می توان روبرویش ایستاد و در باز کرد ،
دوشنبه 19 بهمن 1394
دوست داشتم حالش را بپرسم و به یاد دوستیِ قدیم ، تجدید خاطره ای و.... بعد هم شبیه دیگران شود ، همه ی دوستان قدیمی که قدیمی شده اند ، اما او راهش را یاد گرفته بود ، می گذاشت از او دور باشم و نفرت داشته باشم تا اینکه قدیمی اش کنم و برود پی کارش، بعضیها شبیه لباس توی ویترین هستند ،تمام شده اند ،فروشی هم نیستند ،برای تماشا ساخته شده اند ،فقط از پشت شیشه.
چهارشنبه 7 بهمن 1394
اصلن وقتی می نوشت ، باید می خوردی ، می نوشیدی ، یک شیرینی وافری در لغات داشت ، سیگارش را که ترک کرده بود ، عصبی شده بود ، هوا خوب نبود ، در کنج خانه می نشست و می نوشت ، از آب تا ناب را می نوشت ، می گفتند دیگر آخر کارش است ، استراحت مطلق می کند ، اما نوشتن را به اوج رسانده بود ، من هنوز هم فکر می کنم می تواند بزرگترین نویسنده ی شهر باشد ، اما حیف سیگارش را ترک کرده بود...
سه شنبه 3 آذر 1394
نازی هوای اینجا گاهی تمیز و شفاف و گاهی کدر می شود.مرا به یاد روزهای بی خاطره ام می اندازد.آن روزها بوی رشته های نورانی حواس را می داد.روزهای نزدیک به کودکی ، روزهایی شفاف و کدر،که هر چیز خود بود ، بی آنکه تفسیر داشته باشد،قلمروی ذهن در جسم پنهان بود و خاطر به آب آرام می شد و به خواب محو،خاطرات کودکی برنمیگردد و در زمان گرفتار شده ام ، بوی اطراف آزارم می دهد ، بوی رفتار از خاطر نمی رود ، بوی صداها و حرکتها و آواها ،
برگشتن تنها با مرگ ممکن است . نازی تو مرا آلوده کردی به عشق... و طعم اشیا عوض شد ، طعم خانه عوض شد ، طعم رود عوض شد ، تو مرا از کوهها بریدی و به جنگلهای کوهپایه دوختی ، من در آنجا گیر کردم و هر چه سبز بود در من رویید ، من اتفاق افتادم ، میان درخت ها و از اوج دور شدم ، ریشه دواندم ، درخت شدم.
نازی تو باغبان منی
من درخت توام
میوه هایم را بچین
نازی باید اتفاق می افتاد ، باید می چشیدم ، من درخت را خواب دیدم ، و از پرواز خیال آن را در شاخه هایم رویاندم ، نازی تو ریشه ای ، تو از خاک نزدیک تری ، و باران بوی عطر توست....
سه شنبه 3 آذر 1394
بر خاطر آب راه نمی روم
بر روی رود پا نمی گذارم
خوابها مکان های مقدس اند
و چشمها
لکه های نور
لکه های رنگ
دنیای من اینگونه است
شاید که رستگار شویم...
یه جایی واسه بودنم
آروم بودنم