مَستـــــِ‌ حُبـــــــ
مستی حب تو از مستحب انداخت مرا / ذکر شیرین تو از ورد شب انداخت مرا
دوشنبه 4 خرداد 1394 :: نویسنده : مصطفی هاشمی نسب
پیشکش به ساحت مقدس ۱۷۵غواص شهید، همانها که تا دنیا دنیاست مردم این سرزمین مرهون جانفشانی آنها هستند. وکاش مسئولین این آب و خاک بدانند وارث خون چه غیور مردانی اند...! 

صد و هفتاد و پنج تا عاشق
صد و هفتاد و پنج تا مفتون/
صد و هفتاد و پنج تا لیلا
صد و هفتاد و پنج تا مجنون

صد و هفتاد و پنج پیغمبر 
صاحبان دم مسیحایی/
آشنایان قصه ی موسی
عاشقان حکایت "ذا النّون"

به سر زلف هر یک از آنها
آیه آیه خدا قسم خورده:/
صد و هفتاد و پنج تا "و التین"
صد و هفتاد و پنج "و الزّیتون"

ماجرای غریبشان مثل
ماجرای غریب "روز دهم"/
ابتدایش اگرچه در "آب" است
می رسد انتهای آن در "خون"

عشق هر بار مهبطی دارد
روزی "عباس و علقمه"، حالا :/
صد و هفتاد و پنج تا "غواص"
تشنه لب در کرانه ی کارون

جان نثاران "کربلایِ چهار"
رهرو "کربلای شصت و یک"اند/
چون "زهیر" و "بریر" و "حنظله"ها
زیر شمشیر و خاک و خون مدفون

پشت تابوت هر یک از آنها
خیلی از مادران دیده به راه/
زینبان قیام روح الله
قدخمیده، سپید مو، خاتون

دستشان بسته شد ولی هرگز
دست در دست خصم ننهادند/
وسط راه کم نیاوردند
نشدند از فریب ها مغبون

مثل کوه استوار و پابرجا
ایستادند تا زمین نخوریم/
ایستادند و ملتی هستند
تاهمیشه به خونشان مدیون


مصطفی هاشمی نسب-۳خرداد۹۴




نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : مصطفی هاشمی نسب
کنـــج زنــدان بلا صوت دعا می آید
این عجب بین که چه نوری ز کجا می آید

چند وقتیست که خورشید خجالت زده است
بس که از قعر سجون شمس و ضحا می آید

چقَدَر ناله ی او مثــل رســـول الله است
گوئیـــا صوت پیمبر ز حـــرا می آید

ولی این بار حرا کنج سیه چال شده
آه دنیــــا! چقَدَر از تو جفـــا می آید... 

نیمه شب غنچه ی "خلّصنی" او می شکفد
صبح ها از قفسش عطر خدا می آید

بس که لاغر شده و برگ و برش ریخته است
وقت سجده به نظر مثل عبا می آید

تنش از شدت فولاد مشبّک شده است
از ضریح بدنش بوی رضـــا می آید

روی خاک قفسش تا که سرش را بگذاشت
پیش چشمان ترش کرب و بلا می آید؛ 

بوسه ی خواهرکی مانع ذبحی شده است
بوســـه ی تیغ به اطراف قفــــا می آید




نوع مطلب : حضرت امام موسی ابن جعفر (ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : مصطفی هاشمی نسب
ای شــکوفـــای لبـــانت ذوق فـــروردیــن من
آه مشکین چشم ِخرما مویِ تن سیمین من

چشم وا کردی بهــار اندر بهــار آمد پدید
چشم وا کردی شدی سوسن شدی نسرین من

از سر شوق تو باد و سبزه در رقص آمده
بـس که موزوننـد این اندام آهنگیــن من

مهربانی های تو سرمایه ی عمر من است
خنــده های ریز ریزت ســکّه ی زریـــن من

بس که می تابد به من مهتاب رویت شب به شب
عطر شب بو می دمد هرصبح از بالین من

عشق پهلو می شود چایی که تو دم می کنی
می شود هر عصر عطرش موجب تسکین من

من همان فرهاد روز اول هستم شک نکن
کوه نه، جان می کنم در پایت ای شیرین من


#مصطفی_هاشمی_نسب




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 27 فروردین 1394 :: نویسنده : مصطفی هاشمی نسب
مثل کاری که طبیعت با بهارش می کند
یار من هر سال با قول و قرارش می کند

کهنه ها را دور می ریزد به رسم روزگار
آه دارد نامه هایم را... ، چه کارش می کند؟! 

بی خیال عاشقی که دست بر دامان اوست
دامنش را می تکاند ، نو نوارش می کند

همچنان خورشید هرکس عزم وصلش می کند
بیشتر بر آتش هجران دچارش می کند

شیوه اش در عشق لیلی وار مجنون سوزی است
عاشقش را می گدازد ، نامدارش می کند

خوانده‌ام از چشمهایش دوستم دارد، ولی
از دلش تا می رسد بر لب مهارش می کند

حالتم مانند شیر از نفس افتاده ایست
که عاقبت با غمزه ای آهو شکارش می کند

سعی عاشق در فراموشی یقین بی فایده است
جای زخم عشق هر دم بی قرارش می کند


مصطفی هاشمی نسب




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 25 دی 1393 :: نویسنده : مصطفی هاشمی نسب
تاب تاب تاب بازی...! 
تابش می دادم و تاب می خورد، هم او و هم دل بی تاب من... 
گرفته بودم، راستش خودم هم نمی دانستم چرا؟
آدم عصر دیجیتال است دیگر، اگر گرفته نباشد جای تعجب است! 
اگر اصرارهای کودکانه و شیرین زبانی های او نبود آن وقت شب نه حالش را و نه دل و دماغش را نداشتم که بیایم پارک 
دیدم نه، این طفلی بازی می خواهد و من هم مثل آدم یخی اصلا حواسم نیست به حال و احوال بچگی او... 
ظاهرا هم که شده ادای آدم های سرحال را در آوردم و شروع کردم بچگی کردن با بچه... 
چقدر ساده صفا می کرد. بی بهانه، بی تکلف و... 
با اینکه چندین شب از آن شب میگذرد هنوز صدای ریسه رفتنش سرخوشم می کند! 
وسط تاب بازی یک هویی گفت: "بابا اونجا رو نگاه کن ببین ماه چقد قشنگه"
سرم را بالا گرفتم، راست می گفت هلال زیبای ماه درست روبرویمان می درخشید
گفتم: "بابا می خوای یه جوری هلت بدم بری اون بالا بالاها پیش ماه"
طبق عادتش که وقتی می خواهد شگفت زده ات کند، کمی صبر کرد و گفت:"هرچقدم شما قوی باشی و منو هل بدی بازم نمی تونیم بریم پیش ماه"
گفتم: "چرا می تونیم"
دوباره گفت: "نه ما نمی تونیم"
گفتم: "چرا بابا، چرا نمی تونیم؟ "
انگار که تا الان او داشته مرا بازی ام می داده و حالا وقتش رسیده که ضرب نهایی را بزند، گفت:
 "بابا جون فقط شهیدا می تونن برن پیش ماه اون بالا بالا... ما که شهید نشدیم... "
گفت و ساکت شد، یا نه شاید بسکه این حرفش زنگ داشت دیگر من صدایش را نمی شنیدم... 
رفتم و مثل چوب نشستم روی صندلی چوبی پارک
چقدر گذشت نمی دانم، فقط دیدم دارد می زند به پایم و می گوید: "دیدی نتونستی، دیدی نتونستی بریم پیش ماه... "

دی ماه ۹۳




نوع مطلب : ﺣﻀﺮﺕ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﻟﺰﻣﺎﻥ (ﻋﺢ)، دل نوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 6 آذر 1393 :: نویسنده : مصطفی هاشمی نسب
درگیـرم این ایـام با سودای رفتن
شوق دویـدن ها و امّـاهای رفتن

از صبح تا شب در خیالات رسیدن
شب تا سحر مدهوش از رؤیای رفتن

"ماندن"؟،نه اصلاً اسم "ماندن" را نیاور
ماندن چرا؟، وقتی پرم از پای رفتن

تنها دلیل "بودن" یک رود این است :
فانی شدن در موج ، در دریای رفتن

دل دل نباید کرد ، باید زد به جاده
همراه باید گشت با غوغای رفتن

آغوش گرمش کار خود را کرد آخر...
آتش گرفته جانم از گرمای رفتن






نوع مطلب : ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻴﺪﺍﻟﺸﻬﺪﺍء (ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 27 آبان 1393 :: نویسنده : مصطفی هاشمی نسب
مثل ابــر بهــار می گرید
دائـمـــاً زار زار می گرید

رهبر انقلاب گریه کنــان
با دلی داغــدار می گرید

گریه اش کاخ ظلم را لرزاند
بس که با اقتدار می گرید

تــا درخت قیـــام بر بـدهد
می شود جویبار، می گرید

هر امامی رســالتی دارد
به همین اعتبــار می گرید

با سلاح بکـاء و دست دعا
در یمین و یســار می گرید

وارث زخم های عاشــورا
در غم یک تبـــار می گرید

آب افطار او مضــاف شده
بس که این روزه دار می گرید

تا که طفـل رضیــع می بیند
در غــم شیـــرخوار می گرید

صبح تا شــام یاد غصهٔ شام
بی حد و بی شمـار می گرید

شادی اهل شـام را غم کرد 
چه قــدر گریــه دار می گرید

یــاد تـاراج روســـری ها و
غــارت گوشـــوار می گرید

یک طرف چشم هرزه و یک سو
بــانـوی بـاوقــــار ، می گرید

تا می افتد سری ز نی، او از
خنـدهٔ نیـــزه دار می گرید




نوع مطلب : حضرت امام سجاد (ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

می روی و می بری همراه خود جان مرا
صبـــر کن بابا ببیـن حــال پریشــان مرا

در پی ات اهل حرم آئینه و قرآن به دست
می بری بـا خود دل خیمـه نشـینان مرا

ای عصای پیری ام، داری هلالم می کنی
بعد تو دشـمن ببینـد حــال حیــران مرا

قبل رفتن اندکی پیش دو چشمم راه رو
پر کن از قد رســایت قاب چشــمان مرا

در جواب تشنگی شد عایدم شرمندگی
گر چـه دیدی با زبانت کام عطشــان مرا

از فرس افتاده، سوی تو خودم را می کشم
آه بـابـا جــان ، ببیـن زانـوی لـرزان مرا

سوره های پیکرت پاشیده از هم وای من
پخش صحــرا کرده اند آیــات قـرآن مرا

عده ای کل می کشند وعده ای کف می زنند
تــا شنیـده دشمنت آوای افغـــان مرا

تا صدایش می کنم یک دشت پاسخ می رسد
زینبـم ، بنگـر علـی هـای فــراوان مرا

خون او را در تمام دشت جـــاری کرده اند
کربــلا را بــا تنـش آئیـنه کــاری کرده اند




نوع مطلب : حضرت علی اکبر (ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

عمو بگو چه کنم تا به من محل بدهی
شـبیه اکبـر خـود فـرصت عمل بدهی

عمو بگو چه کنم تا دلت به دست آید
بـرات رزم بـه شــیر یـل جمل بدهی

چه می شود که به شاگرد رزم عباست
نظـر کنی و به دســتان او کتل بدهی

لب ترک ترکم تشــنه ی محبت توسـت
چه می شود ز لبت کامی از عسل بدهی

چنان میانه ی این بزم می درخشـم که
به یادگـار حسـن کنیه ی زحـل بدهی

کجایی ازرق شامی رسیده وقتش که
به همره پسـران دست بـا اجـل بدهی
...
شبیـه مثنوی شــاعرانه ای شــده ام
ولی خوشم که به من رتبه ی غزل بدهی

به زیر سـم سـتوران تنم لگدمـال است
عمـو بیـا که نجـاتم از این جـدل بدهی

شبیه جام عسل قامتم کش آمده است!
به شوق آنکه به من هم کمی بغل بدهی

بیـــا ، مگـر تـو به علــم امـامتت آقـــا
بـرای بـردنـم از خـاک راه حــل بدهی

بیــا ببین همه ی دشت پر شد از بویم
بـرای نجمـه ببـر انـدکـی ز گیســویم




نوع مطلب : حضرت قاسم ابن الحسن (ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

ماندن پروانه در حجم قفس ها مشکل است
مأمن موج خروشان گشته تنها ساحل است

در مرام عاشـقی اول قـدم ســر دادن است
گر چـه این تحفه به درگــاه عمو ناقابل است

وقت جانبازی شده باید که جانبازش شوم
غفلت از دلـدار کــار مردمـان کـاهـل است

زاده ی شــیر جمـــل باید که شـیدایی کند
عمه جان رنجه نشو، این حرفها حرف دل است

عمه جـان یک عده وحشـی دور او حلقه زدند
وای عمه، گیسویش در مشت های قاتل است

می روم تا بیش از این ها حرمتش را نشـکنند 
چکمه پوش بی حیــا از شـأن قرآن غافل است

بی حیـا، یـابن الدّعی کم نیـزه بر رویش بزن
صــورتش بهر رســول الله مــاه کـامـل است

فکر کرده می گـذارم با ســنان نهـرش کند
دسـت های کوچـکم بهـر امـام حـائل است

... خوب شد رفتم نمی بینم که دیگر بعد از این
قسمت ناموس حیدر ناقه ی بی محمل است

خوب شد رفتم نمی بینم که دیگر بعد از این
کاروان عشق را در کنج ویران منزل است...





نوع مطلب : حضرت عبدالله ابن حسن (ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
درباره وبلاگ


اشعار و دل نوشته های مصطفی هاشمی نسب

مدیر وبلاگ : مصطفی هاشمی نسب
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات