*** my beauty month ***
با تولد اولین شکوفهی بهاری...
آرزوهایم دوباره قدم گذاشتند بر پلی جدید!
انگار با تولد بهار آرزوهایم دوباره متولد شدند!
آرزوهایی که هنوز در ابتدای پل ایستادهاند و...
تا انتهای پل هنوز یک سال فرصت دارند!
میدانم که میانهی راه بعضیهایشان خسته میشوند و...
باز میمانند از ادامهی مسیر پر نشیب...
بعضی اما...
امید دارند به نگاه مهربان خدا و...
لبخند بر لب ادامه میدهند مسیر پرتلاطم اجابت را!
بعضیهایشان میرسند به انتهای پل...
انتهای پل و سوار شدن بر بالهای فرشتهی اجابت و ...
خدایا امسال مسیر اجابت را هموار کن!
بهار فصل من است!
هر سال بهار که میآید...
دلم میلرزد!
میترسم از بزرگ شدن!
یعنی یک سال دیگر گذشت؟
یعنی نفسهایم یک سال دیگر را بدرقه کردند؟
یعنی سلولهایم یک سال دیگر قد کشیدند؟
یک سال بزرگتر شدند؟
یعنی من یک سال دیگر زندگی را مزهمزه کردم؟
بهار فصل من است!
بهار را دوست دارم...
بارانش را بیشتر!
وقتی قطرهها تن خیسشان را میکوبند بر شیشهها و...
سکوت شکسته میشود!
وقتی اشکهای خدا بر تن خستهام مینشیند!
وقتی قدم میزنم در پیادهرو زندگی!
وقتی روح تنهایم در باران قدم میزند و...
دستهای خالیاش را در دستهای خدا میگذارد!
بهار فصل من است!
خدایا! نگاه منتظرم را با حریر محبتت دریاب!
یکی تویی و یکی من...
با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند...
حتی اگر ماه هم نبود... من قانعم!
به یک تو و یک من...
مگر میان تو و ماه فرقی هست؟! ای کاش بود...
آن وقت شاید همه چیز جز تو معنایی داشت...!
اما حالا که ندارد! همه چیز تویی... تمام شعر هایی که با عشق میخوانم...
تمام روز های خوب...
تمام لبخند های من...
تمام نفس های من...
تمام زندگی... همه چیز تویی...
چیز دیگری هم اگر جز تو بود، فدای یک تبسمت! .
صبوری کن دل کوچک من ....من با توام
و میدانم روزی در آرامش خواب آلود مرگ فرو میروی و از تمام این طوفان های عظیم رهایی
میابی اینجا پهنه وسیعی از رنج های انسان هاست توقعی از کسی نداشته باش
چشمت فقط به آسمان باشد زمین جای مناسبی برای چشمها نیست
اینجا همه چیز رنگ دیگری پیدا میکند اینجا زمین است زمینی که وابستگی به زمان دارد و
خود به تنهایی هیچ است ...وزمان فقط در دستان انسان معنا پیدا کرد ...زمین جای خوبی
برای تو نیست دل من ....اینجا رنج دارد رنج زیاد....شکواییه ای نکن دل من ...محال است
صبوری کنی و به خلوت خدا نرسی....
چقدر دلم میخاهد ساعتها بروم روی بلندی یک کوه بنشینم و خیره بمانم به آن دورها و دلم آرام شود ....
یادم بیافتد انسانها خصلتشان دورویی و دورنگی اشان است
مگر میشود ذاتشان را عوض کرد ؟خدا انسان را راند ...
خدا انسان را راند
انسان حتی به خدا خیانت کرد
اه
ای انسان خائن
تو چه میدانی از صداقت و ایمان و انگیزش
انسانی که به مخلوق خود خیانت میکند
مثل یک سگ است که دست صاحبش را پاره کند
ولی خدا صبرش زیاد است ...خدا صبرت را به من بیاموز چگونه باید در بین این آدمها زیست؟
در چشمت مینگرند و از عشق دم میزنند و ساعاتی بعد با دیگری عشق بازی میکنند
لعنت به عشق .....
خدا باورت دارم انسان خائن را ترد کن خوب کردی خدا
وقتی دیدی به تو خیانت کرد او را ترد کردی و هنوز انسان در برهه تنهایی خود دارد
زجر ان روزهای را میکشد خدا...من تو نیستم ولی دلم خیلی گرفت از دروغ و ریاهای کسانی
که عاشقم بودند و دم از محبت و صداقت میزنند و من باورشان کردم و زندگیم را در راهشان گذاشتم ..
احساسم را صادقانه قلبم را کامل....ولی
اینها مرغ هایی بودند که درکنار من دانه میخوردند و جای دیگری برای معشوقه هایی دیگر تخم میگذاشتند
....خدا
چطور میشود آرام بود و بی تفاوتی پیشه کرد؟
این تقصیر خودم است
خوب میدانم ...وچقدر احساس شکست میکنم از خودم
شاید خودم خودم را باختم و فروختم
خودم
این من بودم که خودم را ویرانه کردم
حسادت میکنم گاهی، به آرامش عمیق یک سنگ ...
چقدر خیالش آسوده است ...
چقدر تحمل سکوتش طولانی است ...
این روزها حالم همچون ، دایره ای می ماند ...
که هیچ گوشه ای ، برایش دنج نیست ...
دردی که انسان را به سکوت وا می دارد
بسیار سنگین تر از دردی است که انسان را به فریاد وا می دارد ...
و انسانها فقط به فریاد هم می رسند
نه سکوت هم ...
خوشبختی یعنی ...
در خاطر کسی ماندگار هستی ...
که لحظه های نبودنت را ...
با تمام دنیا عوض نمی کند ...
کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت
کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت ...
آرامش نه عاشق بودن است..
نه گرفتن دستی که محرمت نیست !
نه حرف های عاشقانه و قربان صدقه های چند ثانیه ای.. !
" آرامـش "
حـضـور خــداستـــــ
وقتی در اوج نبودن ها
نابودت نمیکند ...
وقتی ناگفته هایت را بی آنکه بگویی میفهمد...
وقتی نیاز نیست برای بودنش التماس کنی ...
غرورت را تا مرز نابودی پیش ببری ..
وقتی مطمین باشی با او ...
هرگز تنهــا نخواهی بود ...
آرامش یعنی همین .
تو بی هیچ قیدو شرطی خدا را داری ...!!
از آدمهایی که فراموش کارند
از دل هایی که سرد و گرمشان می شود
از خودم از ساده گیم از زود باوری هایم
دیگر نمی خواهم باشم یا اگر هستم کمرنگ تر
حال و روزم خوش نیست سخت بیمارم
دستانم دیگر توان قلم زدن ندارد
شراره های آتش در دلم خانه کردنند
و می سوزانند همه وجودم را
کاش هیچگاه ندیده بودمت
کاش طی مسافت نمی کردم به دیارت بخاطر دلت
تا دلم آتش نمی گرفت
کاش عاشق شدنت را در آن طول زمان باور نمی کردم
کاش خط به خط عاشقانه هایت را مرور نمی کردم
تا الان به نقطه صفر نرسم
انجماد قلب شکسته من نقطه پایان است
زین پس سکوت می کنم و فقط در شعرهایم دنیا را بر هم میزنم
و اشک چشمانم را می گذارم برای روزهای دلتنگی
اما سیل دیدگانم را می گذارم برای شبهای تنهاییم
دیگر مهربان نخواهم بود
و دفن میکنم مهربانی را در سیاه چاله ذهنم
دیگر گذشتم از هر چه بود و هر چه هست
دلت خوش باشد ای یاری دهنده من
گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم
و برای خود فاتحه ای بفرستم
شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !
امشب غم ها برایم مهمانی گرفته اند
و من میخواهم بترکانم همه ی بغض هایم را …
و تاصبح گریه کنم
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد
اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن...
برگ های پاییزی
سرشار از شعور ِ درخت اند
و خاطرات سه فصل را بر دوش می کشند
آرام قدم بگذار
بر چهره ی تکیده ی آن ها
این برگها حُرمت دارند...
درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است
دلـــــم برای تــو کــه نه
ولـی َبرای روزهــای باهم بودنمـان تَنـگ شده
برای تــو که نه ،
ولی برای " مواظِب خودت باش" شنیدن تَنـگ شده
برای تـــو که نه ،
ولی برای نگاهی که تا پیچ سَرکوچه تعقیب ام میکرد تَنـگ شده
برای تـــو که نه ،
ولی برای دلی که نگرانم میشد تَنـگ شده
راستش ! برای اینها که نه
برای خودت ... دلَم خیــلی تَنـگ شده !!!
از قلبت به من کوله باری از غمها رسید
از قلبت به من لحظه هایی رسید مثل این لحظه که همچنان اشک میریزم از اینکه دیگر نیستی
طعمه ی سرنوشت شده ام ، و زندگی آنقدر بی خیال است که جان مرا نمیگیرد !
عشق هرگز نمیمیرد و تو هیچگاه دوباره نمی آیی!
امروز میگذرد و تو هیچگاه مرا نمیخواهی ، دیروز گذشت و من تو را فردا هم نخواهم دید
پس چه فایده دارد با نفسها رفتن ، با آه کشیدن ماندن !
بمانم که بسوزم ، یا نمانم که چشم به نبودنت بدوزم؟
خشکیده تر از آنم که کویر باشم ، گرفته تر از آنم که ابری باشم...
و من یک تنهای دلگرفته و دلم آرزو به دل مانده !
دلم گرفته ای خدا ، امروز را میگذرانم تا بگذرد ، تا فقط تمام شود ...
شاید فردا به اعتقاد این دل خوش خیال تو را ببینم !
هر چه به این دل میگویم بی خیال ، دلم به خواب رفته در خیال این آرزوی محال!…
دلم گرفته از تو و این دنیای بی حیا ، از تو که رفتی و از دنیایی که تو را بی وفا کرد ...
تنها غم نبودنت را سهم این دل بی گناه کرد ، و دل من را بازیچه دست آن دل بی وفایت کرد!
اگر مثل سنگ هم بودم میشکستم ...
و اینک شکسته ام و حبابی هستم در هوای دل گرفته ی این عالم!
هیچکس نمیفهمد ، نمیداند ، نمیخواهد که بداند چه حالی ام ...
نمیخواهد که بفهمد خیره به چه راهی ام ...
همه دور از من و من تنهاتر از تنهایی ...
همه گفته بودند روزی تو تنها میمانی، من...
نفهمیدم ، نخواستم که بدانم روزی تو می آیی و میشکنی دلم را...
بهتر است تو هم نخوانی این شعر نیمه تمامم را…
برای تو نامه ای می نویسم…
دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.
دلتنگی که فاصله را نمی فهمد !
نزدیک باشی و اما دور…دور…دور !
تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.
تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند…
پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند!
فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند!
خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!
حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم.
می دانی ، نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند!
قرار نیست این را هم بخوانی…
قرار نیست بیقراری ام را بفهمی !
قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد…
قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است…
قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم!
و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد…
اما برایت این نامه را می نویسم
برای روزی که تو هم دلتنگ باشی! دلتنگ کسی که دوستش داری…
برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی!
برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی!
برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی!
تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است !
آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟
پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم؟
هنوز زود است…
برای تو که از حال دلم غافلی زود است…
نباید بفهمی که این
روزها چقدر دلتنگم…
نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند !
و هر روز سایه ام ، کمرش خم و خم تر می شود!
این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم…
برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم…
وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند...
دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای…
موهایم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند!
کوچه ها را که نگو…
بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم
گشوده شود…
تکان دستی ، سلامی…
خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد!
هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم…
نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند.
هنوز هم انتظار را دوست دارم.
هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد…
به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود…
گم می شوند !
خوش به حال قطارها همیشه می رسند…
اما من…
هیچ وقت نرسیدم !
هیچ وقت…
تمام زندگی ام فاصله بود…
چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو ، از مسافری که عمری عاشقت بود…
گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم
گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم
اما دلــــــــــی را دفن نکنم
گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم
اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس
خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم
با چشمهـــــــــای کور ،* اما خوابی را پرپر نکنم
کلاغی باشم که قار قار کنم
پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم...
Design By : Pars Skin |