ـمטּ زاכـہ " بهمن ماهَمـــ" ...
اگـر مـرا میخواهـے بایـכ بـآ "غرورَمـــ " بِخواهـے ...
اگـر مَـرا میخواهے بـآیـכ بـآ " پیچیدگے اَمــــ " بخواهے ...
اگـر مـَرا میخواهے بایـכ با صراحَتمــــــ " بخواهے ...
...
مَـטּ بـآ بقیــہ متفـآوتمـــ .. اَگـر میخواهے مِثلـــ سایـِریــטּ باشَمــ بـُرو כُنبالـــ همـاטּ " بَـقیــہ " ...
آنـڪہ כروטּ مـטּ خُفتــہ اَستــ،" عِشقـــ" اَستــ ..
عـِشقے که مُنتظرستــ כَستـ از پـآ خـَطا کُنے تـآ تَـلخـ تَریـטּ تَـلخــ هـآ را بــہ تـو بـِچشـآنـَد ...
پَسـ
اَگـر نـِمیتـَوانـے " خـآصــ " بـوכَنمـــ را تـحَمُلــ ڪـُنـے بـــہ
مَـטּ نَـزכیــڪ نَشـو ڪہ هَـمـ כورَتــ میکُنمــ هـَمـ כِرو اَتــ ..
محبوب من!
از تو می خواهم نه مثل مختار بعد از واقعه، نه مثل حر در میان واقعه، که مثل عباس در تمام واقعه، یار و یاور و شهید راه کسی باشم که به انتظارش ایستاده ام.
چه دعایی کنمت بهتر از این :
که کنار پسر فاطمه ،هنگام اذان سحر جمعه ای از سال جدید
پشت دیوار بقیع
قامتت قد بکشد در دو رکعت، به نمازی که نثار حرم و گنبد بر پا شده ی
حضرت زهرا بکنی ....
تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم نه خوشی ها را؛
زیرا خوشی آن است که تو می خواهی؛
و خوبی آن است که خدا برای تو می خواهد ...
چه تقابل عجیبی ست ...
به دنیا می آییم ولی به آخرت می رویم ؛
آری برای رسیدن به آخرت باید از دنیا گذشت ...
لبخند بزن؛
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،
تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد ...
هر روز که از خواب پا میشیم دو راه داریم
1. بریم بخوابیم و رویا ببینیم
2. پاشیم و رویاهامون و دنبال کنیم
انتخاب با شماست؟!
یا رب نظر تو بر نگردد،
برگشتن روزگار سهل است ...
دردانه مرتضی .زمین .طوفان تب
چشمان رباب .کربلا .عطشان لب
اصغر .عباس .نینوا. مشک . فرات
زینب زینب زینب زینب زینب
علم افتاد،این یعنی اشارت
رسول اله: یا زینب! بشارت
تمام امتحانت هست در این:
"غروب ِ کربلا یعنی اسارت"
**********
نگاهش کهکشان را تاب می داد
شب تاریک را مهتاب می داد
اگر یک دست در تن داشت عباس!
تمام کربلا را آب می داد
آب را به روی بچه های آسمان بسته اند. لبهای زنها و کودکان خشکیده است. مرد مامور
می شود تا مشک آبی به اهل حرم برساند. مثل عقابی بر یالهای اسب سوار می شود و به
سمت دریا کشیده می شود.
فصل برگریزان است و مرد می خروشد و برگهای زرد در زیر سمهای اسبش له می
شوند.
پشت سرش ابری سیاه سرفه می کند؛ پیش رویش دریایی تشنه منتظر ایستاده
است.
مرد با شتاب میتازد و راه در پشت سرش گم میشود .
ابرها همچنان
میغرند و او بی هیچ واهمه ای همچنان پیش میرود.
کم کم دریا برایش آغوش باز می
کند. موج ها به احترامش برمیخیزند. فرشتههای نگران، لبخند میزنند.
لبهای ترک
خوررده مرد، همچون کبوتری به سمت خنکای آب پر میکشند.
دستهای ماتم زده مشک، با
آب آشنا می شود.
صدای نوزادی شش ماهه دل مرد را میلرزاند. از جا کنده
میشود.
نگاه شعلهورش به سمت خیمه های افروخته میچرخد.
مرد تشنه، مشک
سیراب را به دوش می اندازد.
حالا پشت سرش دریایی نگران، پیش رویش
برگریزان...
حالا ساقی مست است و میخانه در آتش!
ابری هراسان با دلی سیاه
میغرد!
برگهای زرد زیر پاهای اسبش می شکنند و مرد به سمت کودکان تشنه می
تازد.
رعدی می غرد و تیری به چشمهای بی تابش بوسه می زند.
برق شمشیری از پشت سر بازوان رشیدش را نشانه می رود. مشک به گریه می افتد.
ساقه نخلی می بیند و می شکند.
گلوی مشک خشک میشود. مرد از فراز آسمان به
زمین می افتد. پشت آسمان خم می شود. صدای ناله ای از عرش بگوش می رسد.
اسبی بدون سوار خون چکان و سوگوار به سمت خیمه های سوخته از عطش قدم بر می
دارد.
دو دست که خنکای آب را چشیده اند، کنار ساحل جا میمانند.
صدای چند
کودک؛ سوار بر شانههای باد؛ نزدیک میشود:
_: عمو جان! ... عمو جان! ... عمو!
هرجای
دنیایی دلم اونجاست
من کعبمو
دور تو میسازم
من پشت
کردم به همه دنیا
تا رو
به تو سجاده بندازم
هر روز
حسم تازه تر میشه
غرق تو
میشم بلکه دریاشم
بیزارم
از اینکه تمام عمر
از روی
عادت عاشقت باشم
گاهی پرستیدن
عبادت نیست
با اینکه
سر رو مهر میزاری
گاهی برای
دیدن عشقت
باید سر
از رو مهر برداری
یک عمر
هر دردی به من دادی
حس میکنم
عین نیازم بود
جایی که
افتادم به پای تو
زیباترین
جای نمازم بود
هرجای
دنیایی دلم اونجاست
من کعبمو
دور تو میسازم
من پشت
کردم به همه دنیا
تا رو
به تو سجاده بندازم
ﭘﺴﺮ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ
ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ: ﺑﺎﺑﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ
ﭘﺪﺭ: ﺑﻠﻪ؟
ﭘﺴﺮ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ: ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﻳﻪ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺑﻴﺎﺭﻱ؟
ﭘﺪﺭ: ﻧﺨﻴﺮ ﻧﻤﻴﺸﻪ . ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﻲ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﺏ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻱ؟ ﮔﻔﺘﻲ ﻧﻪ .
3 ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ، ﭘﺴﺮ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ : ﺑﺎﺑﺎﺍﺍﺍﺍ ﺗﺸﻨﻪ ﺍﻣﻪ، ﻳﻪ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﻣﻴﺎﺭﻱ؟
ﭘﺪﺭ: ﻧﺨﻴﺮﺭﺭﺭ، ﺍﮔﻪ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺍﻱ، ﻣﻴﺎﻡ ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺰﻧﻢ ﺗﻮﻱ ﮔﻮﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﻲ .
5 ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ، ﭘﺴﺮ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ: ﺑﺎﺑﺎ .... ﻣﻴﺸﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻴﺎﻱ ﻣﻨﻮ ﺑﺰﻧﻲ، ﻳﻪ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﺁﺑﻢ ﺑﻴﺎﺭﻱ !!!!!!!!
با یکی از
دوستانم وارد قهوهخانهای کوچک شدیم و سفارش دادیم...
بسمت میزمان میرفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوهخانه شدند...
و سفارش دادند: پنجتا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم
قهوه مبادا...
سفارششان
را حساب کردند، و دوتا قهوهشان را برداشتند و رفتند...
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوههای مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو
میفهمی...
آدمهای دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک
قهوه
سفارش
دادند، پرداخت کردند و رفتند...
سفارش بعدی هفتتا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه
برای
خودشان و
چهارتا قهوه مبادا...
همانطور که به ماجرای قهوههای مبادا فکر میکردم و از هوای
آفتابی و
منظرهی
زیبای میدان روبروی کافه لذت میبردم،
مردی با لباسهای مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت
داشت...
با مهربانی از قهوهچی پرسید: قهوهی مبادا دارید؟
خیلی ساده ست! مردم به جای کسانی که نمیتوانند پول قهوه و
نوشیدنی
گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا میخرند...
سنت قهوهی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کمکم به همهجای
جهان سرایت کرد...
بعضی جاها هست که شما نه تنها میتوانید نوشیدنی گرم به جای
کسی بخرید،
بلکه میتوانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل
را نیز تقبل کنید...
" قهوه مبادا برگردانی است از........"........ suspended coffee