روزانه من و تو (پرنیان)
کسی چه میداند شاید .....
درباره وبلاگ


سلام.اینجا میخوام خاطرات خودم رو با تنها و صمیمیترین دوستم بنویسم.دوستی که عاشقش هستم و اولین و اخرین مرد زندگیم هست.
****
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم.

*****
حتی اگر حرفی نبود ؛
شماره‌ام را بگیر و فقط بخند..
وقتی می‌خندی ،
زمان می‌ایستد ..
و در زیر پوست‌ام انگار
پرنده‌ای‌ست
که برای رهایی
پرپر می‌زند

*****
لحظه هایی هستــــ بعد از بوسهـ

همان لحظه هاییـــ که لبهایمان از هم جدا شده اند

و روحمــ مشغول مزه مزه کردن طعمی ستـ که چشیده امــ

لحظه ایـ هستـ بعد بوسهــ...

که پیکرهایمانــ کمی از هم فاصلــــــــه میگیرند

و چشم هایمانــ جایگزین لبهایمانـــ میشوند

آن چَشم در چَشم شـُدنآن در هــم آمیختـگی شَهوت و شــَرمآن نـــگاه
به گمـآنم جـــــ ـــآن ِ رآبــطه استــ !!!

آن چشم در چشم شدنــ....

و نگاه عاشقانه ی مان را با بهشتــ خدا عوضـــ نمیکنمــ
*****
شب یعنی یاد تو...
صبح یعنی دلتنگم برای تو...
ظهر یعنی انتظار تو...

عصر یعنی رویای دیدار تو...

وتو یعنی تمام لحضه های من..
*****

مدیر وبلاگ : سارا .
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام
تاحالا اینجا وبلاگ نداشتم.
بار اولمه.
بلاگفا باز داره مثل دوماه پیش ادا میاد منم که کلا بی اعصابم اومدم اینجا به توصیه دوستان یه وبلاگ ساختم.تا ببینیم ماندگار میشم یا نه.
فعلا که دارم گیج میزنم.

راستی من یه جوجو هم دارم که هنوز بهش نگفتم اینجا رو زدم. یعنی نشد بگم. رفت بره سفر منم رفتم توی بلاگفا بنویسم دیدم قاطی کرده اومدم اینجا.
ادرس بلاگفام هم همین بود. جوجو پیشنهاد داده بود.
اگر بمونم حتما نوشته های اونطرف رو اینجا میارم.

فعلا.

 یه نگاه کردم .بدک نیست.خب الان فعلا قالب ندارم . برای بلاگفا اول قالب درست کردم بعد نوشتم.
خب یه قالب همینجوری هم گذاشتم.
خیلی باحال بود.
فعلا .




نوع مطلب : وقایع اتفاقیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 شهریور 1394
سارا .
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 21 آبان 1399
سارا .

خیلی گذشته .نمیدونم چرا این دفعه هی امروز و فردا کردم تو نوشتن. البته وقت هم شاید کم داشتم .

از بس دقیق مینویسم خودم خسته میشم !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 4 مهر 1398
سارا .
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 دی 1397
سارا .
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 24 شهریور 1397
سارا .
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 23 مرداد 1397
سارا .
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 10 اسفند 1396
سارا .
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 دی 1396
سارا .
سلام



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 14 دی 1396
سارا .
سلام.
صبح منتظر پیام آقای.ف بودم تا کدملی و تاریخ تولد رضایت گیرنده رو برام بفرسته
یکم استرس داشتم طبق معمول.بهش گفته بودم تا۹ بفرسته که ۱۰ دفترخانه باشم.ساعت از ۹ که گذشت خوشحال شدم.تو هم زنگ زدی بهت گفتم خبری نیست دیگه پیام ندم ؟گفتی نه !وکیلم هم اس داد که شارژ گوشیم تمام شده شماره ف رو ندارم ازش کدملی و.... بگیر .
ساعت ۹:۴۰ بود که ف عکس کارت ملی طرف رو برام فرستاد منم فوری برای کارمند دفترخانه فرستادم.نزدیک ۱۰ بود رشدی اومد.گفتم من یه ساعت باید برم جایی و میان.یکم قیافه گرفت و گفت خب برو !
خیابونا شلوغ بود راهپیمایی علیه اغتشاشگران ...!
خلاصه با بدبختی رسیدم دفترخانه و بعد از گرفتن کد پستی متهم و مطالعه برگه رضایت نامه ، رضایت دادم و تمام شد ......!
هرچی با وکیلم و آقای ف تماس گرفتم جواب ندادن منم زنگ زدم دادگاه و پرسیدم برگه رو کجا باید ببرم.
قرار شد ببرم اجرای احکام.توی راه ف زنگ زد و گفت زحمتش رو میکشی؟تازه فهمیدم من نباید میبردم .
خلاصه بردم و دادم.اجرای احکام توی دادسرا بود.همونجا که تشکیل پرونده دادم .همونجا که قاضی تحریری کلی کمکم کرد تا بتونم قرار سوری بزارم.
همه اتفاقایی که توی این یکسال و ۲ماه افتاده بود اومد جلوی نظرم.یکسال پیش که برای اولین بار پام به دادسرا باز شد و ....
دلم میخواست برم تحریری رو ببینم اما وقت نداشتم.
کارمند احرای احکام رضایت نامه رو گرفت و گفت میارن الان پسر رو ، منتظر رضایتت بودم !
حالم اصلا خوب نبود.نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم .
اومدم بیرون توی ماشین بهت زنگ زد و همش روتعریف کردم .گفتی میری خونه یکم سرماخورده بودی گفتی آمی هم مریضه.منم اصراری نکردم بیرون باشی.
دیگه رسیدم دفتر و رشدی هم هی سر چک یه مشتریا زر زر کرد.
خدایا من رو از شر اینا خلاص کن .

ادامه مطلب


نوع مطلب : وقایع اتفاقیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 14 دی 1396
سارا .
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 28 شهریور 1396
سارا .
سلام
خیلی وقته ننوشتم هربار که میای و برمیگردی باز دلم برا اینجا و نوشتن تنگ میشه!

یکم با موبایل سخته نوشتن حس لپ تاپ روشن کردن هم نیست.
برای همین نوشتنم کم شده.

دلم گرفته.

راستی الان تیتر نوشته های قبلی رو دیدم ! یادش بخیر رژیمم. خدا رو شکر تمام شد و به وزن ایده آل رسیدم
چقدر دلم برا شکلکهای یاهو تنگ شده

برای اینا

چند تا پست اخر رو خوندم یادمه قشنگ اون روزا رو. همچنان نسبت به قبل ارومتر هستم.اما خب نسبت به این روزا نه! باید بازم تمرین کنم و بیشتر مراقب رفتارم باشم.

هرچند که الان بزرگتر شدم و راضی کردن خودم توی خیلی موارد سخت تره و البته توقع ام  هم بیشتر شده .... ولی بازم باید خوددار تر باشم.




نوع مطلب : وقایع اتفاقیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 28 شهریور 1396
سارا .

سلام

ساعت۸ روز جمعه. سابقه نداره جمعه این موقع بیدار بشم.

از جمعه ها بیزارم برا همین ترجیح میدم نصفش به خواب بگذره!

یهو دلم خواست بنویسم.

خیلی وقته ننوشتم.


دیروز نزدیک ساعت ۱۰ بود تک زدی.دفتر یودم این پسره همکارم هم بود.

زنگ زدم داشتی به کسی آدرس میدادی،یکی از لذت بخش ترین کارها برام همینه ک به حرف زدنت با دیگران و آهنگ صدات گوش بدم.


وقتی حرفت تمام شد سلام و حال و احوال کردیم.

گفتم کی پروازت هست؟گفتی کنسل شد بعد از عید میرم !

گفتم چرا نگفتی بهم !!!

نمیدونستم خوشحال بشم یا ناراحت؟!

از طرفی این هفته اخر سالی بودی و خوب میشد

از طرفی دلم برا چتهای شب تنگ شده بود.

گفتی اومدی خرید و برمیگردی خونه.

قطع کردیم منم تا ظهر دفتر بودم و سرراه رفتم مواد برای پان اسپانیایی خریدم.

خاله خونمون بود.ستا هم ک دیشب خوابیده بود.

خواهرم غروب اومد و شب موند و خاله هم رفت.

موادم رو درست نخریده بودم ب داداشم گفتم سرراه بخره.که بسته بودن و قرار شد امروز صبح بریم بگیریم.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 20 اسفند 1395
سارا .

سلام

امروز سلاگرد رژیمم هست

خیلی خوشحالم.یک سال هست که کلا شاید ۳ تا لیوان نوشابه خورده باشم.

خیلی چیزا رو دیگه نخوردم و برام عادی شد

خیلی چیزا هم نمیخوردم و خوردم!

اما قارچ رو هنوز نخوردم خخخ.

امروز عشقم خونه بود.زنگ زد یکم صحبت کردیم.مثل همیشه صداش دل من رو برد.

از خاطرات هفته پیش ک باهم بودیم گفتیم.

خیلی راضی بودی این دفعه منم ک همین برام کافیه تا پرواز کنم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 8 مهر 1395
سارا .

سلام

خیلی باز فاصله افتاد توی نوشتنهام.

خب خبر خاصی نبود.بعد از اومدنت اون دو ماه گذشت و روزی اخر خونه بودم عکس خاستی از خونه زنگ زدم و اوکی شد کارمون و بعد بهت عکس و فیلم دادم.

توی این مدت یکی دوجا برای مصاحبه رفتم.همه درآمدهای پیشنهادی خوبی داشتن اما خب سخته جابجا شدن،امروز فردا با مدیرم صحبت میکنم ببینم اضافه میکنه یا ته!اگر اضافه نکنه دیگه راحت تر میتونم بیخیال اینجا بشم.

باهم روزهای خوبی داریم خدا رو شکر.تو مثل همیشه دوست داشتنی هستی و من نسبت به قبل خیلی خیلی منطقیتر و ارومتر.

از خودم راضیم!

وزنم ۴۸/۵۰۰ ثابت مونده و این عالی هست.گاهی فکر میکنم خواب میبینم یا دارم تصور میکنم ی روزی وزنم بشه ۴۸! ولی کاملا واقیه!

دوباری رفتیم باغ.ی بار با دختر عموم اینها و عمو که تعطیلات بعد از عید فطر بود،یه بار هم با دختر و پسر عموم و زن دایی مامانم اینا.

عمه بابام ۱مرداد بود شب تصادف کرد و بعد از دوساعت فوت شد.خیلی غیرمنتظره بود!

عموجان چهار روز اومدن با عمه فاطی خونمون موندن برای مراسم.مامان ک نبود بیشتر اونجا بود منم یک تنه کلی مهمونداری کردم که ازم بعید بود:d

ماشینمون رو هنوز ندادن.معلوم نیست کی بدند.دیروز ۲شهریور بابا رفت بلیط تور گرفت بریم مشهد.۱۴ ام میریم.

اون هفته رفته بودی دامغان !:d چقدر خندیدیم .مثل دیوونه ها فکر کردم مسیرت از قم هست کلی ذوق کرده بودم که میای و باهمیم وقتی گفتی مسیرت نیست کلی خندیدی!

شنبه ۳۰ مرداد بود گفتی هفته دیگه میری تایوان.دلم گرفت.اون هفته بهم گفتی سعی میکنم به زودی بیام ببینمت.جدیدا هر دو خیلی بی تاب شدیم.همش داریم از اخرین قرارمون میگیم و برای دفعه بعد نقشه میکشیم.

امروز خیلی دلم گرفته.گفتم یکم بنویسم .تو هم که نیستی رفتی کرج.

همایون دلم مسافرت با تو رو میخواد .خیلی خستم.

شرایط کارم خیلی اوکی نیست از طرفی میترسم هم بزنم بدتر بشه.خیلی فکرم رو درگیر کرده این مدت هر مصاحبه ای که رفتم کلی ذهنم درگیر شد که مثلا همه جوانب رو درنظر بگیرم.

همه آرامشم تویی ،لحظه هایی که باهات حرف میزنم یا بهت فکر میکنم اروم ترین لحظه هامه همایونم.

اوضاع مالیم هم یکم درب و داغون شده :D

دلم میخواد برات چیزی پست کنم.









نوع مطلب : وقایع اتفاقیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 شهریور 1395
سارا .

سلام

سه هفته ای هست سرت خیلی شلوغه.

داری جابجا میشی انگار،امیدوارم کار جدید برات توب باشه و موفقتر از همیشه باشی عزیزم.

اون هفته چهار شنبه اصلا ازت خبری نشد،اول گفتم کار داری اما کم کم نگرانت شدم.

پنج شنبه۲۴تیرماه بود که زنگ زدی.

خونه بودی .خیلی خوشحال شدم صدات رو شنیدم و اینکه معذرتخواهی کردی بخاطر مشغله دیروزت که نشده بود بهم زنگ بزنی.

اخر حرفمون گفتی مراقب خودت باش،به اون اقا هم ک پیشنهاد کار داد بهت زنگ بزن بگو ی روز در هفته میتونی عصر بری.

اینکه بین اینهمه کار و درگیری های خودت حواست به من بود خیلی خوشحالم کرد.


جمعه۲۵ تیر پسر عموم صبح اومد خونمون و کولر گازی رو سرویس کرد.ناهار نگه داشتیمش .پسر خوبیه ۲۱ یا ۲۲ سالشه اما از اوناست که کلی تجربه داره.

جدیدا حس میکنم رفتارش یجوریه باهام !


شنبه۲۶تیر

با یه اقایی صحبت کردم برای کار!گفت عصر ساعت ۷ بیا.با بابا آژانس گرفتیم و رفتیم.

یارو خیلی ازم تعریف کرد و از بابا خواست کمکم کنه نمایندگی بگیرم.بعد هم گفت زنگ میزنه بهم.

از اونجا هم بابا رفتیم تی شرت و شلوار لی خرید و بعد هم از عطاری ی قرص خریدم برای پر کردن صورت که امیدوارم جواب بده و موثر باشه.

برگشتنی هم بستنی معجون خریدم ۸ ماهی میشد نخورده بودم بخاطر رژیم.البته نتونستم کامل بهورم نصفه خوردم.

یکشنبه۲۷ تیر

خواهرم اومده بود دندانپزشکی و بعد خونمون .

میهاستم برم تتو اما نشد.رفتیم خواهرم وکس خرید و بعد رفتم باشگاه.وقتی هم اومدم با ستار رفتیم مغازه سرکوچه و یک دست بلوز و شلوار خونه ای براش خریدم.کلی ذوق کرد.

دوشنبه ۲۸ تیر

صبح توی راه بودم البته نزدیک دفتر ،زنگ زدی.کلی حرف زدیم بعد هم رفتی کله پاچه بخوری.انقدر ذوق کردم.

تا ساعت ۱۱ اینا بودی و حرف میزدیم و از خاطرات اول تیر که رفتیم هتل میگفتیم.بعد هم یهو رفتی بدون خداحافظی!

عصر خواهرم خونه بودن ستار نزاشت برم باشگاه گفت بمون بازی کنیم.

مامانم هم رفت خونه عمه پ !خواهرمشوهرش اومد دنبالش و رفتن.مامان که اومد موهام رو رنگ کردم .

سه شنبه ۲۹ تیر

از صبح هنوز ازت خبری نیست ؛همیم الان تک زدی خخخخ!!!! غیر منتظره خودمی .

کمتر از ۳۰ ثانیه حرف زدیم در همین حد که گفتی مشهدی و گفتی نگران نشو،گفتی عصر برمیگردی.

خب همین برام کافی بود!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 29 تیر 1395
سارا .


( کل صفحات : 28 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات