تا اطلاع ثانوی تعطیل است...
سلام به همه دوستانی که این مدت منو تحمل کردن...
این پست در واقع تا چن روز آینده نظراتش
مشاهده خواهد شد.
پس هرکسی که تو این مدت ازم دلخور بوده بیاد
و بگه ممنون میشم.
میخوام با خیال راحت پا در این سفر بگذارم
پس یاریم کنید...
دوستان عزیز امروز و در این لحظات پایانی...
یار تنهایی...
یاری که یار بود تو این مدت برای من...
منی که این بازی سخت زندگی رو فقط باخت داشتم
باخت پشت باخت...گریه پشت گریه
و این روزهای پر از سختی...
روزایی که من تمام سختیهاشو اینجا میگفتم...
حرفایی میزدم که حرف دلم بود
دلی که شکسته بود دلی که
هیچ امیدی به زندگی نداشت و...
یجورایی زندگی واسش تموم شده بود؛فقط
میتونم بگم دلم واسه یار تنهایی تنگ میشه

دل کندن از اینجا برام مث جون کندن هست
ولی از اونجایی که میبینم هیچ فایده ای نداره
میخوام برم میخوام یارتنهایی رو تنها بذارم
مثل همه ی اونایی که منو تو سخت ترین شرایط
تنها گذاشتن...
هیچ انتظاری از کسی نداشتم
و نخواهم داشت...ولی از خیلیا توقع داشتم...
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که
روزگاره دیگه...
هرجوری باشه ما نمیتونیم تغییرش بدیم...
پس بازم به حرمت دله خودم میگم:
این نیز بگذرد...
ای نیز بگذر از من...
از منه خسته جان...از منه سوخته جان...
از منه بازنده به خودم...از منه تنها...
از منو یار تنهاییه من بگذر و بگذار تا زندگی
را...
ازآنچه که بود جدا کنیم...
جدا شیم از این زندگی لعنتی...
که هر ورقش درد داشت به اندازه تمام لحظات زندگیم
میخواهم...
بگذرم و تنها میگویم...
من این زندگی را گذاشتم و گذشتم...
یار تنهایی...
من بیا تا کوله باره تنهایمان را خودمان
به دوش بکشیم...
میدانم سخت است ولی منو تو همراه هم میتوانیم
برویم...
برویم جایی که...
دیگر هیچ نام و نشانی از من نباشد...
من گذشتم...
از پل هایی که زیر پاهایم را خالی کردن...
تا بر همگان ثابت کنند که من پوچ هستم...
حال میگویم شما درست میگفتید شما برنده شدید
باز هم من باختم...
مبارکتان باشد این برد شیرین...
ببخشید که گاهی وقتا...
عصبانی بودم و چیزهایی گفتم که نباید میگفتم...
نبایدها را امروز گفتم
و آن هم مهری از آتش بر دفتر دلم زد...
تااطلاع ثانوی تعطیل است...