طبقه بندی: مطلب،
[ جمعه 24 خرداد 1392 ] [ 02:07 ب.ظ ] [ سارا ]
♥♥♥ شکـــلات داغ ♥♥♥♥توی این شکلات داغ همه چی پیدا می شه♥ |
به وبلاگ ما خوش اومدید
اول از همه ســــــــــــــــــــــــــلام به همه ی دوست جونـــی های گلم اینجا ما همه چی می ذاریم امیدوارم از وبلاگ ما خوشتون بیاد لطفا با نظراتتون ما رو شاد کنید برای تبادل لینک مارو خبر کنید و بگید با چه اسمی بلینکمتون طبقه بندی: مطلب، [ جمعه 24 خرداد 1392 ] [ 02:07 ب.ظ ] [ سارا ] وقتی تصمیم گرفتم به خاطر کنکور یه سالی رو با دنیا مجازی خداحافظی کنم با خودم گفتم یه سری هم به وبلاگی بزنم که دو ساله سراغی ازش نگرفتم...
همین طوری مطالب رو رفتم پایین و پایین و پایین... تا رسیدم به اول راهنمایی... شش سال پیش یا بیشتر... وقتی من و فاطمه تازه با هم دوست شده بودیم و تصمیم گرفتیم با هم یه وبلاگ بزنیم... چه قدر سر اسم وب فکر کردیم... چه قدر سر قالب بحث می کردیم من عوض می کردم اون عوض می کرد من عوض می کردم.... و ادامه داشت... با ذوق دنبال بالا بردن امار بازدید بودیم و تبادل لینک و این حرفا... و دوستایی که از اینجا پیداشون کردم و هنوز هستن... وقتی مطالب رو می خونم می بینم چه قدر کوچولو بودم خنده ام میگیره و دلم می گیره که چه زود و گذشت... خداحافظ وبلاگی که نمی دونم کی قرار دوباره چیزی توش بنویسم... [ جمعه 7 مهر 1396 ] [ 08:26 ب.ظ ] [ سارا ]
چه قدر سخت و خسته کنندس کلاس های ریاضی نود دقیقه ای دبیرستان...
و باز سر کلاس زبان... چه قدر هی مقایسه می کنه این معلم... من... منم عادت ندارم برای این که خودمو تو دلش جا کنم جلوجلو درسا رو بخونم و کلمات رو از حفظ باشم . . هفته پیش... یادم نیس کی بود... گفت شما دخترای دبیرستانی... یه لحظه جا خوردم منظورش من و دوستام بود...؟! من...؟؟؟ دبیرستانی... می ترسم از روزی که بهم بگن دانشجو و نفهمم زمان چجوری گذشته... . . این روزا تولد خودمم یادم می ره چه برسه به این وب!!! تولدش مبارک... تولد دو سالگی...
طبقه بندی: یه کوچولو درد دل، برچسب ها:مدرسه، زبان، تولد، وب، دو سالگی، کلاس ریاضی، [ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 03:42 ب.ظ ] [ سارا ]
وقتی تو سومین کلاس ریاضی معلم جلو بقیه ضایت می کنه و تو حس خنگی بهت دست می ده...
ناراحتی و فقط منتظر یه ذربه بودی تا اشک هات سرازیر شن... اما نهایتا خوردن بغض و دو قطره اشک که باعث می شه نتونی دیگه تخته رو نگاه کنی... همه چی تار می شه برات...
یه دوستی سه نفره... این زنگ خودم خواستم که تنها بشینم... ته کلاس... هیشکی متوجه اشکام نشد... اه این کوفتیا کی دست از سرم بر میدارن؟؟ هر چی بزرگتر می شم غیر قابل کنترل تر... وقتی دور تا دورت دوستات باشن ولی حس بکنی تنهایی... سر کلاس زبان تنها درس مورد علاقت حوصله نداشته باشی.. و باز... معلم ضایت کنه... پس کوشن اون اشکای لعنتی...؟؟ حتی اونام دیگه نمی یان... فقط باید بشینی و ببینی یکی به جای تو شده بهترین دانش آموز... اونم تو تنها درسی که توش موفق بودی سعی کنی هی تو جمع بخندی و چرت و پرت بگی که بقیه نگن افسردس... یهو این حس بهت دست بده که من چ قد بی مزه م ! بهتره ببندم ساکت یه جا بشینم وقتی استرس زندگیت حول محور یه موضوع مسخرس... یه چیز که فقط خودت می دونی و خودت... و خدات... طبقه بندی: یه کوچولو درد دل، برچسب ها:دپ، گریه...، درددل، دلنوشته، مدرسه...، معلم ریاضی، [ پنجشنبه 23 مرداد 1393 ] [ 09:16 ق.ظ ] [ سارا ] بی کاری بهم فشار آورده با این آمار بازدید چرا هیشکی نظر نمی ده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
طبقه بندی: یه کوچولو درد دل، برچسب ها:قهر، نظر، بی نظر، چرا؟، [ یکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ سارا ] انگار دیگر بچه نیستم راهنمایی تموم شد!!!
به من می گن دختر دبیرستانی.... زود گذشت... وقتی دونفری به هم زل زده بودیم و چیزی نمی گفتیم... من خجالتی... و سرم پایین بود... از ماشین پیاده شدیم... همون پیکان قدیمی که روکش صندلیاش مخمل قرمز بود... دستشو به سمتم دراز کرد " دختر خانوم اسمت چیه با من دوس می شی؟ " " سارا ، تو چی؟ " " مریم " تا ته کوچه مدرسه که رسیدیم دیگه دوستای صمیمی بودیم... :) چه قدر اون روز اشک ریختم... چون کلاس من و اون یکی نبود... ولی دوستی ما قطع نشد... از اون روزا چه قدر میگذره ؟! هشت سال... من همچنان تو همون مدرسه و همون کوچه به یادشم... من دیگه اون دختر بچه کوچولو نیستم... قدرشو ندونستم... طبقه بندی: یه کوچولو درد دل، برچسب ها:مدرسه، خاطرات، دوست صمیمی، کوچه مدرسه، [ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 02:59 ب.ظ ] [ سارا ] اونجا کپک زده نیستم سری به بنده بزنید....
. sara_anj طبقه بندی: یه کوچولو درد دل، برچسب ها:اینستاگرام، instagram، [ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 02:57 ب.ظ ] [ سارا ] قلب عزیز لطفا خفه شو و در همه کار ها دخالت نکن همان که خون پمپاژ کنی کافیست.
طبقه بندی: یه کوچولو درد دل، [ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ سارا ] حس می کنم وب کپک زده اینم از بی کاری و تابستون بزنم به تخته خیلی فعالم حالش نیست می فهمید؟؟؟؟ طبقه بندی: یه کوچولو درد دل، برچسب ها:خسته، تنها، غمزده، [ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 02:40 ب.ظ ] [ سارا ] این داستان خیــــــــــلی جالب حتما بخونید اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ » رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند « ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند « ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 20 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم..» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کلید کرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خسته شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . . . . . .!!اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چرا؟ چون شما یک راهب نیستید .
طبقه بندی: مطلب، [ چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ سارا ] این واقعا در دانشگاه صنعتی شریف ؛دانشکده ریاضی اتفاق افتاده.!0
طبقه بندی: مطلب، [ دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ سارا ] این قضیه میگن واقعیت داره و توی مشهد اتفاق افتاده . . . .. . .. . .. مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته یهو کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه :آقا منو میشناسی ؟ راننده میگه : نه یهو راننده واسه یه مسافر خانوم که دست تکون میده نگه میداره و خانومه عقب میشینه مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟ راننده میگه : نه. شما ؟ مسافر مرد میگه : من عزرائیلم راننده میگه : برو بابا اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانومه از عقب به راننده میگه :ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟ راننده تا اینو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه. بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن . . اگه واقعیت داشته باشه که واقعا دزدای باحالی بودن
[ شنبه 20 اردیبهشت 1393 ] [ 09:07 ب.ظ ] [ سارا ] مسافری خسته كه از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت كه در سایه آن قدری اسـتراحت كند غافـل از این كه آن درخت جـادویی بود ، درختی كه می توانست آن چه كه بر دلش می گذرد برآورده سازد...! وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد. فـوراً تختی كه آرزویـش را كرده بود در كنـارش پدیـدار شـد !!! مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذای لذیـذی داشتم... ناگهان میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید... بعـد از سیر شدن ، كمی سـرش گیج رفت و پلـك هایش به خاطـر خستگی و غذایی كه خورده بود سنگین شدند. خودش را روی آن تخت رهـا كرد و در حالـی كه به اتفـاق هایشـگفت انگیـز آن روز عجیب فكـر می كرد با خودش گفت : قدری می خوابم. ولی اگر یك ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟ و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید... * * * هر یك از ما در درون خود درختی جادویی داریم كه منتظر سفارش هایی از جانب ماست. ولی باید حواسـمان باشد ، چون این درخت افكار منفی ، ترس ها ، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد. بنابر این مراقب آن چه كه به آن می اندیشید باشید... [ پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 ] [ 09:05 ب.ظ ] [ سارا ]
.: تعداد کل صفحات 14 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] |
|
[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir | rss ] |