دیالوگ های ناگفته ی یک سوتیئن
وقتی همین نزدیکیایی قلبم تن تن می زنه ،خودم صدای تپش شاشو می شنوم .میرم تو آینه میبینمم موهام بلنده ؟ زیره چشمامو سیاه
می کنم ،به دستام نگاه می کنم چروکه؟ یکم کرم میمالم به دستام ...
ولی مطمئن نیستم اصلا منتظرت بودم یا نه
همه ی انتظارای دنیا رو کشیدم ...اما مطمئم نیستم الان دارم انتظار میکشم یا نه
اصلا انتظار چیو می کشم ؟
انتظار کیو می کشم؟
؟
تو عاشقه عشق بازی بودی ، من بیزار شده بودم
وقتی موهاتو شونه می کردم ،داشتی به من نگاه می کردی
وقتی دستاتو گرفتم که راه بری ،داشتی به من نگاه می کردی
وقتی از درد به خودت پیچیدی ،به من نگاه می کردی
وقتی اولین بچه ت به دنیا اومد؛تنت پر از خون شد به من نگاه می کردی
وقتی بند نافشو بریدم ،به من نگاه می کردی
پی نوشت:برای سگم لیزا که وقتی اومد با حضورش همه تنهایمو پاک کرد و با رفتنش همه تنهاییمو بهم پس داد
برای گفتن
دهانم را میبندم
چشمبسته راه میروم
تا شاید حرفی
گفته باشم
تا شاید چیزی
دیده باشم
پی نوشت:بیژن عبداللهی
دلپذیری اکنون از خانه رخت میبندد، همراه با بادبادکهای کودکان ولگرد کوچه
در آسمان گم میشود "نیستی" و حجم اندوه آنقدر در خانه شکوفه میدهند و
میوه میدهند که ما را چارهای نیست که به کوچه پناه بریم دلسرد از خونبهای
خودم که ارزش یک سکهی حلبی را هم ندارد میخواهم ترا همچنان دوست
داشته باشم و حتی بوتههای گل سرخ را برای بهار آماده کردهام که در باغچه
بکارم شگفت از خورشید که هنوز بر ما میتابد و میخواهد انگورهای کال را
دعوت به رسیدن کند
تا انگورهای کال شراب شود
کو انگور
کو پاییز
کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد
سه بار در زیر درختان برگْ ریختهی پاییزی معنی ترا یافتم - جوابی نداشتی
که بگویی سیبهای سرخ نشانهای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که
ما را به تاراج برند
بسیار بیداری بود
بسیار خواب بود
روزهای جمعه ابر داشتیم
اما نمیتوانستیم
بیداری و خواب و ابر جمعه را
زندگی نام بگذاریم
پس خواب را انکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد میشد.
پی نوشت:احمد رضا احمدی