دیالوگ های ناگفته ی یک سوتیئن

عاشقانه

چقدر دوست داشتنت خوب است

[ دوشنبه 16 دی 1392 ] [ 05:52 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

1392/1/7

وقتی همین نزدیکیایی قلبم تن تن می زنه ،خودم صدای تپش شاشو می شنوم .میرم تو آینه میبینمم موهام بلنده ؟ زیره چشمامو سیاه

می کنم ،به دستام نگاه می کنم چروکه؟ یکم کرم میمالم به دستام ...

ولی مطمئن نیستم اصلا منتظرت بودم یا نه

همه ی انتظارای دنیا رو کشیدم  ...اما مطمئم نیستم الان دارم انتظار میکشم یا نه

اصلا انتظار چیو می کشم ؟

انتظار کیو می کشم؟

؟



[ چهارشنبه 7 فروردین 1392 ] [ 01:13 ق.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

هه

باید به فکر تنهایی خودم باشم.
دست خودم را می‌گیرم و
از خانه بیرون می‌زنیم.

در پارک،
...
به جز درخت،
هیچ‌کس نیست.

روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم،
تا پارک،
از تنهایی رنج نبرد!

دلم گرفته،
یاد تنهایی اتاق خودمان می‌افتم،
و از خودم خواهش می‌کنم،
به خانه باز گردد!

 
محمدعلی بهمنی

 



[ جمعه 20 بهمن 1391 ] [ 02:58 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

*

پیشانیم را ببوس لطفا ...

[ جمعه 22 دی 1391 ] [ 01:13 ق.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

شقایق

تازه داره جون می گیره ،دستاشو ستون سرش کرده ،این یعنی دستاش هنوز جون داره،بلند می شه ،را ه می ره ،راه می ره ،راه می ره... بازم راه می ره

این یعنی پاهاش هنوز جون داره .میخنده.. با  صدای بلند میخنده ... میخنده... میخنده ... بازم میخنده

چشماش دراه برق می زنه... گریه می کنه ،با صدای بلند گریه می کنه ... گریه می کنه ... بازم گریه می کنه


                                                                                      شقایق تو زنده ای ؟؟؟؟


[ دوشنبه 27 آذر 1391 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

روز بد ،ماه بد،سال بد

همه ی ناخن هایم را جویده ام .

[ یکشنبه 12 آذر 1391 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

هنوز چندتا از موهات روی پیرهنمه...

تو عاشقه عشق بازی بودی  ، من بیزار شده بودم

 

وقتی موهاتو شونه می کردم ،داشتی به من نگاه می کردی

 

وقتی دستاتو گرفتم که راه بری ،داشتی به من نگاه می کردی

 

وقتی از درد به خودت پیچیدی ،به من نگاه می کردی

 

وقتی  اولین بچه ت  به دنیا اومد؛تنت پر از خون شد به من نگاه می کردی

 

وقتی بند نافشو بریدم ،به من نگاه می کردی

 

 

پی نوشت:برای سگم لیزا که وقتی اومد  با حضورش همه تنهایمو پاک کرد و با رفتنش همه تنهاییمو بهم پس داد

 

 



[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 12:13 ق.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

!

برای گفتن
دهانم را می‌بندم
چشم‌بسته راه می‌روم
تا شاید حرفی
گفته‌ باشم
تا شاید چیزی
دیده باشم  

پی نوشت:بیژن عبداللهی

 



[ سه شنبه 16 آبان 1391 ] [ 12:07 ق.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

در غروب جمعه

دل‌پذیری اکنون از خانه رخت می‌بندد، همراه با  بادبادک‌های کودکان ولگرد کوچه

 

در آسمان گم می‌شود "نیستی"  و حجم اندوه آن‌قدر  در خانه شکوفه می‌دهند و

 

میوه می‌دهند که ما را چاره‌ای نیست که به کوچه پناه بریم دل‌سرد از خون‌بهای

 

خودم  که ارزش  یک سکه‌ی حلبی  را هم ندارد می‌خواهم ترا هم‌چنان  دوست

 

داشته باشم  و حتی بوته‌های گل سرخ  را برای  بهار آماده کرده‌ام که در باغچه

 

بکارم شگفت  از خورشید که  هنوز بر ما می‌تابد و  می‌خواهد انگورهای کال را

 

دعوت به رسیدن کند

 

تا انگورهای کال شراب شود

 

کو انگور

 

کو پاییز

 

کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد

 

سه بار در زیر درختان برگْ ریخته‌ی پاییزی معنی ترا یافتم  - جوابی نداشتی

 

که بگویی سیب‌های سرخ نشانه‌ای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که

 

ما را به تاراج برند

 

بسیار بیداری بود

 

بسیار خواب بود

 

روزهای جمعه ابر داشتیم

 

اما نمی‌توانستیم

 

بیداری و خواب و ابر جمعه را

 

زندگی نام بگذاریم

 

پس خواب را انکار کردیم

 

پس بیداری را انکار کردیم

 

روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم

 

که ابر را نبینیم

 

چه حاصل

 

که عمر به پایان بود

 

و چای در غروب جمعه

 

روی میز سرد می‌شد.

 

 پی نوشت:احمد رضا احمدی



[ پنجشنبه 4 آبان 1391 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

...

می خوام غرقه خودم بشم.

[ سه شنبه 25 مهر 1391 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

بدون عنوان

زیر شکمم هنوز درد دارم،وقتی چشمامو می بندم بازم درد دارم ،وقتی پتومو چنگ می زنم بازم درد دارم،وقتی به تو فکر می کنم بازم درد دارم هر چی می گردم هیچی پیدا نمی کنم ،همش نکبته این زندگی همش نکبته ... دکتر میگه دیگه داری بهتر می شی باید دز قرصاتو کم کنم شبی نصف از کلونازپام بخور اما نمی دونه من سه تاسه تا  میندازم  بالا ... هر جا می رم یه چشمی همش دنبالمه چند شب پیش روی اسباب بازیا یه پارسا بود زل زده بود بهم دیشب لای رختخوابا بود... ازش می ترسم ...اما وقتی بهم زل می زنه منم بهش زل میزنم امین می گه یه دل خوشی واسه خودت پیداکن منم بهش گفتم دارم میگردم پیدا میشه... همش نکبته این زندگی همش نکبته...

من درد بوده ام همه

من درد بوده ام.

پی نوشت:به خودم


[ شنبه 8 مهر 1391 ] [ 03:39 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

عاق والدین

دعای پدر مادر اثر کرد

من و ملیحه پا به پای هم پیر شدیم

آنچنان پیر

که حالا نشسته ایم کنار هم

_مثل بچه آدم_

با عصا و سمعک و عینک بازی می کنیم

و دندان هایمان در لیوان

_همدیگر را گاز می گیرند !


پی نوشت:اکبر اکسیر،ملخ های حاصلخیز


[ جمعه 31 شهریور 1391 ] [ 03:35 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

تو

اولین صبح هانه ای که با هم در خلوت خوردیم

چای شیرین

پنیر شور

نان از یک هفته مانده

و دست های پر از اضطراب تو

و باز هم سماجتت برای نوازش موهای در هم بر هم من

سرخوش از لحظه های امروز

و عریان از لحظه های فردا  بودیم

....

من در خنده های تو غرق شدم ،تو درگریه های  ابلهانه ی من


پی نوشت:تقدیم به تو که ده روز با بوسه های یواشکیت مرا از خواب بیدار می کردی، به آرامی بوسیدن یک حباب


[ یکشنبه 11 تیر 1391 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

من

من مانده ام خاموش

خاموش از کلمات

من مانده ام و این لحظه ی احتضار

دلم را از جنس فولاد کرده ام

دیگر خوش تراش ترین زخم ها هم آن را از پا در نمی آورند

.....

پس چرا  هنوز رویاهایم باکره اند ؟


پی نوشت:به من گفت بیا، به من گفت بمان، به من گفت بمیر ،آمدم،ماندم،مردم




[ چهارشنبه 7 تیر 1391 ] [ 11:30 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

جمعه 11 فرودین ساعت 11:30

نشسته بود

زانو هاشو تا کرده بود آورده بود تو شیکمش

داشت به صدای یاسمین لوی گوش می داد

چشماش بسته بود

نگاش می کردم چشماش بسته بود

نگاش می کردم چشماش بسته بود

نگاش می کردم چشماش بسته بود

چشماش بسته بود 

نگاش می کردم

چشماش بسته بود


پی نوشت:دیگر عشق هم نمی داند من از فروغ روی تو برخاستم که دیگر میل بازتابش نیست



[ سه شنبه 6 تیر 1391 ] [ 05:56 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]