پا نگذاشتم
نیامدم
ننشستم
ننوشتم
حالا هم چه شده که اینجا هستم را..نمی دانم
اتفاق بسیار بود که رفت، که شد، که افتاد
و من هیچ نگفتم
اندیشیدن را فراموش کردم
اندیشه هایم رفته بودند و اطرافم همه اتفاق بود که می افتاد
اتفاق هایی از جنس هرروز
و من شدم یکی از همان مردمی که روزی گمان می کردم فقط هستند
دیگر نه روحم می نواخت بودنم را بر نوشتن و نه من می آمدم که بنویسم
و طول کشید
و باز نشسته بودم همان هیچ جا و هیچ نمی گفتم
خلسه ای طولانی شد
اما می دانی
پایانش نیک بود
بسیار نیک بر این انتظار
بر این سکوت و ننوشتن ها
باری دیگر می نویسم
پس
سلااام
حتما
به راستی که آشوبم
دلتنگم
و ترسان
تنها.......آری تنها به امید تویی نشسته ام که وجودکم خوب می داند...تو هستی
که منکم زود به زود یادش می رود بودنت را
و باز که آشوبم
وجودم می زند پشت شانه ام
و آرام می گوید:
ببینم من می شنوی حرفی را؟
حالت...درمانی دارم...
باز یادت رفته بودن خدایم را؟
.....................................
این داستان همیشه ی من و وجودم است
دلتنگم، خرابم...
و ترسان
وترسان از فرداها
از هرچه در راه است
ای خدای دستهایم ، خدای دستهایم که همیشه گرفته ای
آرامم ساز
.......................................................................................
پ.ن
واسه فرداها...؟خدایا چی میشه یعنی؟
خدا جونم تروخدا کمکم کن
کمکم کن ؛آروم باشم که هستی
توکل به خودت که بینهایتی



برای چیزی که نامش را ...بویش را...حسش را...که میشنوم
هوای داشتنش بودنم را در بر میگیرد...
بیدارم برای تو ....هدفِ.............من!
















من به ناچار یا میتوانم خودم باشم یا تو....
........................
اما روزی میبینیم بعضی ها چقدر شبیه خودمان فکرمیکنند یا چقدر نوع نگاه و فکر بعضی ها را می پسندیم...
و به گمانم همینجاهاست که یکی یکی همفکرها، همراز ها و هم پاهایمان پیدا می شوند، یکی پس از دیگری خودنمایی میکنند.
طرز فکرانسان اول مرا مجذوب خود میکند و من بیدار میشوم و در کوی بیکاری بی مخاطره دست به کاوش میزنم تا فکر بیشتری برای دم زدن با او داشته باشم گویا همه ی ما همینیم، اگر من در تلاش برای همراهی با توام تو نیز...
دومین همفکر را در حال دمخوری با اولی کشف میکنم
حتما در آنها شباهتیست که به پای همند و شاید یک نوع مکمل هم بودن در حال رخ دادن است ، به هر حال نمیدانم ، من فقط در حال یافتن همفکر هایم هستم و یا شاید در حال یافتن کسانی که با آنها میفهمم
نفر سوم شاید خودش بیاید و یا شاید خودش مرا بشناسد...نمیدانم
و نفر چهارم و...پنجم و....
بس است این گروههای همفکری معمولا خیلی شلوغتر از اینها نمیشود...
دم میزنیم باهم و جدال میکنیم سر همه فکرها و جلو میرانیم چرخ زمان را و همچنان میرویم ، و چه لحظات خوبیست که یاد میگیریم ،که با هم فکر میکنیم و جلو میرویم
همانجایی که اوج باورهای ماست ، همان جایی که ما میفهمیم حالا وقتش است فکرهای گروهمان را بسازیم دیگر زمان به ما مجال نمیدهد و زنگ پایان نواخته میشود...و به ناگاه و یا شاید نه به ناگاه این خط اول میشکند...همفکرهای من یکی یکی غیب میشوند، زندگی انسانی مجال همواره فکر کردن و جدال به ما نمیدهد،همفکرهایم یکی یکی ذوب میشوند ...ومن نیز...
این ذوب شدن همان تعبیر من از جدایی از همه ی فکرها، اندیشه ها ، درنگها و دغدغه هاست
همانجایی که فوق دردهایمان میشود زخم کف دستمان و نیش زنبورهای...
همانجایی که دیگر زخم فکرهایمان و نیش بیفکری را حس نمیکنیم....
آری ما ذوب میشویم
و حالا همه ی ما...گرچه هنوز فکر را میفهمیم اما جداییم و تنها، کار سختیست و سخت نیست یا انتخاب میکنیم که فقط زیسته شویم و یا باز دست به جدال با دغدغه ها میزنیم اما اینبار بی همفکر
آه که لذتیست این جدالها...
نمیدانم چه میشود
اما حالا من همفکرهایم را از دست داده ام و راه تنها نگریستن و جدال را میخوانم....
حالا این منم ، انسانی تنها در ماورای همسایگی شما...
اگر راهم باز هم هنوز از گردنه های پرصلابت و شور فکرها ودغدغه های اصیل بگذرد باز هم اهل یافتن همفکر هستم ،از روز جدایی از همفکرها نمیترسم، همان چند دم همفکری را میخواهم ،فکر من رشد میکند با این همفکری ها....
من که نمیتوانم همه شوم، اما میتوانم فکرهایتان را بشنوم ،بخوانم و بفهمم
این هم از همفکری انسانی...............
تمام لحظه های نیک یکی یکی خود نمایی می کردند،رقصی درین بامداد زیبایی هامی زدند و دست به دست هم می دادند
رمز درخشانی در هیاهوی آشکار شدن بود
و ثانیه ها در آغوش هم به لرزه افتاده بودند تا
دراین مجموعه ی نیک ، نهایت زیبایی آفریده شود
.
.
زندگی شروع به تپیدن می کرد
عشق
جوانه می زد
و زمین در پوسته ی خود نمی گنجید
قهقهه های مستانه ی زمین کهکشان
را به رقص واداشته بود
و متوازن ترین موسیقی هستی
نواخته می شد
.
.
اینبار زندگی از زاویه ای دیگر
می تپید
و عشق همه ی
تنگناها را میشکافت
و عشق کوچکترین غبارها را میزدود
تا فراخترین ماواها را برای سوگندهای نو و پیوند عشق و عشقتر بسازد
.
خداوند بی هیچ بهانه ای به زمین
می خندید
و این حال زمین را دوست تر میداشت
.
.
و عاشقانه ها جوانه بر جوانه
همچنان جوانه میزدند
زمین سبز و سبز میشد
آسمان آبی و آبی
جوشان و خروشان
..
لحظه های نیک همچنان در این
هوای بامدادی و ملایم های طراوت رقص میزدند و به هم می
پیوستند
نسیم حالا مژده ی تلالو های نور را میداد
دنیا هر لحظه روشنتر می شد و همه ی صلابت ها در شکوه این اتفاق پیش رو مانده بودند
.
.
و هنگامه ی موعود می رسید از
راه....
حالا همه چیز آماده بود...
همه...
زمین ، عشق ، آسمان ، خدا ، زیستن
.....
اینجا بزمی زمینیست برای همه ی
اهالی همه جا آباد به ماورای بودنهاشان
و میزبانان دو نفر از اهالی دیار عاشقانه
ها
و میهمانان ، همه ویژه های انسان اند
و یک قاصد از آسمان لاجوردی
که قرار بر خواندن پیمانی دارد
تا میزبانان این جشن را برای
ابدیت به هم پیوند دهد
و پیوندنامه را به دستان خدا بسپارد
و من به همه ی اینها می بالم
و می بالم
...
ادامه مطلب
من نمیدونم در کدام
دنیای تلخ وسط کتاب زیست گم شده بودم که
ناگهان...
تق ...
تق...
تق...
بعد در باز شد و
یه همراه قدیمی پشت در وایساده بود با یه
تیکه کاغذ تو دستش...
گفت: سلام...
و من بی هیچ تاملی
با بی دلیلی محض پاسخش را تلختر از هر زهر
دادم...
اندکی سکوت کرد...
باز من با همه
بیدلیلی
باهمه خشم سخن
پراندم
من نمیدانم مرا چه
شده بود ؟ فقط جواب یک سلام ؟
سکوت در گلویش غلتید
و کاغذ خودش را پشتش پنهان کرد...
ادامه مطلب

