پا نگذاشتم


نیامدم


ننشستم


ننوشتم


حالا هم چه شده که اینجا هستم را..نمی دانم


اتفاق بسیار بود که رفت، که شد، که افتاد


و من هیچ نگفتم


اندیشیدن را فراموش کردم


اندیشه هایم رفته بودند و اطرافم همه اتفاق بود که می افتاد


اتفاق هایی از جنس هرروز


و من شدم یکی از همان مردمی که روزی گمان می کردم فقط هستند


دیگر نه روحم می نواخت بودنم را بر نوشتن و نه من می آمدم که بنویسم


و طول کشید


و باز نشسته بودم همان هیچ جا و هیچ نمی گفتم


خلسه ای طولانی شد


اما می دانی


پایانش نیک بود


بسیار نیک بر این انتظار


بر این سکوت و ننوشتن ها


باری دیگر می نویسم


پس


سلااام





تاریخ : یکشنبه 7 شهریور 1395 | 04:50 ب.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
صبر می کنم...تو هستی
حتما


تاریخ : سه شنبه 17 شهریور 1394 | 05:32 ب.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
بسم الله الرحمن الرحیم



به راستی که آشوبم

دلتنگم

و ترسان



تنها.......آری تنها به امید تویی نشسته ام که وجودکم خوب می داند...تو هستی

که منکم زود به زود یادش می رود بودنت را




و باز که آشوبم

وجودم می زند پشت شانه ام

و آرام می گوید:

ببینم من می شنوی حرفی را؟

حالت...درمانی دارم...

باز یادت رفته بودن خدایم را؟

.....................................
این داستان همیشه ی من و وجودم است

دلتنگم، خرابم...

و ترسان

وترسان از فرداها

از هرچه در راه است

ای خدای دستهایم ، خدای دستهایم که همیشه گرفته ای

آرامم ساز   

.......................................................................................

پ.ن
واسه فرداها...؟خدایا چی میشه یعنی؟
خدا جونم تروخدا کمکم کن
کمکم کن ؛آروم باشم که هستی
توکل به خودت که بینهایتی


تاریخ : سه شنبه 17 شهریور 1394 | 05:14 ب.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
آه از اینهمه ننوشتن هایی که پنجه هایم را فرسوده ساخت
...
آه از اینهمه دوری از خویشتن
دوری از هرچه نامش من است...
....

گفت نگو آه...نگفتم اما کاش گفته بودم، کاش گفتهبودم و دردم گرفته بود و درد و درد و...
و برخاسته  بودم...برگشته بودم
آه از اینهمه ننوشتن

حالا مینویسم
از حالا به دستانم یاد میدهم      بیدلیل نیست که قدرت نوشتن دارند   بیدلیل               نیست

می نویسم

برای

 خودم
..................................................

"(there are no two words in English language more harmful than (good job"

j.k.Simmons in Whiplash


  




تاریخ : جمعه 26 تیر 1394 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : student ! | نظرات


بابت همه لحظه هایی که ادعا کردم متاسفم امروز
کاش...
بتونم 
برگردم


به قوی با خدا بودن


کاش
 
خدا بپزیره برگشتنمو


خدایا...



تاریخ : سه شنبه 18 فروردین 1394 | 08:45 ق.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
میخواهم برای عشقم تلاش کنم
برای چیزی که نامش را ...بویش را...حسش را...که میشنوم
هوای داشتنش بودنم را در بر میگیرد...
بیدارم برای تو ....هدفِ.............من!



تاریخ : دوشنبه 17 آذر 1393 | 10:36 ق.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
میدونی...
آدم که خودشو زندانی نمیکنه
اینجا خونه ی منه
من ینجا زندگی میکنم
اینجا انرژی دوباره برای ادامه ی کارام میگیرم
میدونم ضعیف شدم
اما هنوز پاهامقدرت وایسادن دارن، میخوام پاشم
به صلابت ...دختر پاییزی بودن
به صلابت بارونی که سنگ رو میشکافه بارون پاییزی
به عشق همین هوایی که الان هست
به عشق تولدی که تو راهه...میدونم شب تولدم نیستم که بنویسم...اما همین الان مبارکه 

.
.
.
برخیز دختر 
میشناسمت تو قوی تر ازین حرفایی





تاریخ : سه شنبه 4 آذر 1393 | 10:21 ق.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
خانه سلام

حرفی نیست

آمدم یادم بیاید آدمیت

زیستن

تکاپو

بخدا من نه مردابم

.
.
.
خانه

یادم بیار




تاریخ : شنبه 17 آبان 1393 | 07:05 ب.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
فراموش کن همه ی این تاریکی ها 
و همه ی این بسته بودن ها را
.
.
.
زندگیها خریده می شوند و کسی برای زیستن نیست
فراموش کن این تاریکی های غم آلودِ فرسوده ی این روزها را

که در این راه
همین راه نواختن تاریکی ها

هیچ درخششی نخواهد بود 
و در این باب هرچه بیشتر خودت را دست فرسود تاریکی ها کنی

بیشتر و بیشتر می میری
و تنها سایه ای می شوی که بر تاریکی این مسءله می افزاید

تنها درخشش این روزها تویی به یک راه
فراموش کن اینکم
فراموش کن تاریکی ها را
بسته بودن ها را

غم امروز پایدار نیست
فقط خاطره ای می ماند

برخیز و سفر کن
و در این آن حذر کن
حذر کن از سوختن
حذر کن از سایه شدن

دستهایت را لمس کن
و ببین که زنده اند

حالا بی مدارا چنگ به روشنایی بزن
چرا پنجره ها را باز نمی کنی؟
چرا عمیق نفس نمی کشی؟


گفتنی هایی به خویشتنم بود.....همین
...........................
و عذر از خدای خوبم
وسپاس از خدای خوبم
..................................
و ................
این داستان ادامه.......آری دارد



                                                                                                                                                                                                                





تاریخ : دوشنبه 13 مرداد 1393 | 06:57 ق.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
آدمی که نمی توانست همه باشد...میتوانست؟
من به ناچار یا میتوانم خودم باشم یا تو....

........................


تا وقتی که فکری، دغدغه ای یا مسئله ای به خود مشغولمان نکرده تنها نگاه کردن به همه چیز برایمان عادی است
اما روزی میبینیم بعضی ها چقدر شبیه خودمان فکرمیکنند یا چقدر نوع نگاه و فکر بعضی ها را می پسندیم...
و به گمانم همینجاهاست که یکی یکی همفکرها، همراز ها و هم پاهایمان پیدا می شوند، یکی پس از دیگری خودنمایی میکنند.
طرز فکرانسان اول مرا مجذوب خود میکند و من بیدار میشوم و در کوی بیکاری بی مخاطره دست به کاوش میزنم تا فکر بیشتری برای دم زدن با او داشته باشم گویا همه ی ما همینیم، اگر من در تلاش برای همراهی با توام تو نیز...
دومین همفکر را در حال دمخوری با اولی کشف میکنم
حتما در آنها شباهتیست که به پای همند و شاید یک نوع مکمل هم بودن در حال رخ دادن است ، به هر حال نمیدانم ، من فقط در حال یافتن همفکر هایم هستم و یا شاید در حال یافتن کسانی که با آنها میفهمم
نفر سوم شاید خودش بیاید و یا  شاید خودش مرا بشناسد...نمیدانم

و نفر چهارم و...پنجم و....

بس است این گروههای همفکری معمولا خیلی شلوغتر از اینها نمیشود...

دم میزنیم باهم و جدال میکنیم سر همه فکرها و جلو میرانیم چرخ زمان را و همچنان میرویم ، و چه لحظات خوبیست که یاد میگیریم ،که با هم فکر میکنیم و جلو میرویم

اما دیر نمی پاید...

همانجایی که اوج باورهای ماست ، همان جایی که ما میفهمیم حالا وقتش است فکرهای گروهمان را بسازیم دیگر زمان به ما مجال نمیدهد و زنگ پایان نواخته میشود...و به ناگاه و یا شاید نه به ناگاه این خط اول میشکند...همفکرهای من یکی یکی غیب میشوند، زندگی انسانی مجال همواره فکر کردن و جدال به ما نمیدهد،همفکرهایم یکی یکی ذوب میشوند ...ومن نیز...

این ذوب شدن همان تعبیر من از جدایی از همه ی فکرها، اندیشه ها ، درنگها و دغدغه هاست

جدایی از همه ی دردهای انسانی
همانجایی که فوق دردهایمان میشود زخم کف دستمان و نیش زنبورهای...
همانجایی که دیگر زخم فکرهایمان و نیش بیفکری را حس نمیکنیم....
آری ما ذوب میشویم
و حالا همه ی ما...گرچه هنوز فکر را میفهمیم اما جداییم و تنها، کار سختیست و سخت نیست یا انتخاب میکنیم که فقط زیسته شویم و یا باز دست به جدال با دغدغه ها میزنیم اما اینبار بی همفکر
آه که لذتیست این جدالها...
نمیدانم چه میشود
اما حالا من همفکرهایم را از دست داده ام و راه تنها نگریستن و جدال را میخوانم....
حالا این منم ، انسانی تنها در ماورای همسایگی شما...
اگر راهم باز هم هنوز از گردنه های پرصلابت و شور فکرها ودغدغه های اصیل بگذرد باز هم اهل یافتن همفکر هستم ،از روز جدایی از همفکرها نمیترسم،
همان چند دم همفکری را میخواهم ،فکر من رشد میکند با این همفکری ها....
من که نمیتوانم همه شوم، اما میتوانم فکرهایتان را بشنوم ،بخوانم و بفهمم

این هم از همفکری انسانی...............                                                                                                                       


          



تاریخ : سه شنبه 24 تیر 1393 | 08:58 ق.ظ | نویسنده : student ! | نظرات

 

تمام لحظه های نیک یکی یکی خود نمایی می کردند،رقصی درین بامداد زیبایی هامی  زدند  و دست به دست هم می دادند


رمز درخشانی  در هیاهوی آشکار شدن بود


و  ثانیه ها در آغوش هم به لرزه افتاده بودند تا دراین مجموعه ی نیک ، نهایت زیبایی آفریده شود


.


.


زندگی شروع به تپیدن می کرد


                                        عشق جوانه می زد


  و زمین در پوسته ی خود نمی گنجید


قهقهه های مستانه ی زمین کهکشان را به رقص واداشته بود


و متوازن ترین موسیقی هستی نواخته می شد


.


.


اینبار زندگی از زاویه ای دیگر می تپید


                                    و عشق همه ی تنگناها را میشکافت


                                   و عشق  کوچکترین غبارها را میزدود


تا فراخترین ماواها را برای سوگندهای نو و  پیوند عشق و عشقتر بسازد

.

خداوند بی هیچ بهانه ای به زمین می خندید


و این حال زمین را دوست تر میداشت

.

.

و عاشقانه ها جوانه بر جوانه همچنان  جوانه میزدند


زمین سبز و سبز میشد


آسمان آبی و آبی


جوشان و خروشان

..

لحظه های نیک همچنان در این هوای بامدادی و ملایم های طراوت رقص میزدند و به  هم می  پیوستند


نسیم  حالا مژده ی تلالو های نور را میداد


دنیا هر لحظه روشنتر می شد و همه ی صلابت ها در شکوه این اتفاق پیش رو مانده بودند

.

.

و هنگامه ی موعود می رسید از راه....


حالا همه چیز آماده بود...


همه...


زمین ، عشق ، آسمان ، خدا ، زیستن

.....

اینجا بزمی زمینیست برای همه ی اهالی همه جا آباد به ماورای بودنهاشان


و میزبانان  دو نفر از اهالی  دیار عاشقانه  ها


و میهمانان ، همه  ویژه های انسان اند


و یک قاصد از آسمان لاجوردی


که قرار بر خواندن پیمانی دارد


تا میزبانان این جشن را برای ابدیت به هم  پیوند دهد


و پیوندنامه را به دستان  خدا بسپارد


و من به همه ی اینها می بالم


و می بالم

...



ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 4 خرداد 1393 | 11:34 ب.ظ | نویسنده : student ! | نظرات

من نمیدونم در کدام دنیای تلخ وسط  کتاب زیست گم شده بودم که ناگهان...

تق ...

تق...

تق...

بعد در باز  شد  و یه  همراه قدیمی پشت در وایساده بود با یه تیکه کاغذ تو دستش...

گفت: سلام...

و من بی هیچ تاملی با بی دلیلی محض پاسخش را تلختر از  هر زهر دادم...

اندکی سکوت کرد...

باز من با همه بیدلیلی

باهمه خشم سخن پراندم

من نمیدانم مرا چه شده بود ؟ فقط جواب یک سلام ؟

سکوت در گلویش غلتید و کاغذ خودش را پشتش پنهان کرد...



ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 1 خرداد 1393 | 03:35 ب.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
ما که یادمان رفت لب دریا باید خیس شد!
ما که یادمان رفت وقت بزم باید خندید!
ما که یادمان رفت روزی که امروز است باید زیست....


شما را به خدا اگر یادتان ماند....
زیر آخرین آلوی این دنیا قبل خیس شدن خاک حفاری کنید
نه صد متر و نه ده متر

فقط با پنجه هایتان به خاک بزنید
و آخرینِ نامه های خاک را با خود بیاورید

ما همه هم جنسان خاک منتظر این نامه ایم...
نامه ای که همه مان فراموشش کردیم

ما که یادمان رفت نامه را باید به موقع دید
شما را به خدا اگر یادتان ماند...
 نامه را هم................بیاورید!
...............................................................

ان یشاء یذهبکم و یأت بخلق جدید!
این آیه خیلی مشغولم کرده
درموردش کاملتر مینویسم!
............................................
دنیا مرا ببین......
من هم مسافرم...


تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1393 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
باران که می بارد، بارش که می خندد ، خنده که سر می خورد روی لبها

لبها که زمزمه میکنند، صدا که می وزد، باد که می رقصد، بزم که می آید

و آمدنش که می رسد              
    
دنیا می شود سراسر همین زیبایی

دنیا می شود سراسر همین طراوت

پرنده که باد را زیر بالهایش می شکند، شکوفه که به آغاز و ایمان می سراید طراوت را

همین ها می شود آمدنش

چه نو شدنی عجیب!

چه تفاوت ژرفی است          متفاوت ترینِ آغازها!

مرا بدانجا برید که برای لبخند بهانه نمی خواهند

مرا به عمارت درودها و بارقه ها ببرید      به بهار!



کاغذ ها که توی باد زمزمه می شوند، داستانهای گفته را بازگوی گوشهای تو می کنند...

و گوشهایت بار دیگر می شنوند که...

که این منم ،منی که بهار نام نهاده اید 

باز آمده ام تا نگاه سبز تو را ببینم...!




تاریخ : جمعه 1 فروردین 1393 | 11:32 ق.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
و حرف بسیار بود که زیر زبانم خشکید و دندانهایم را به خارش ابدی واداشت!
و اولین جدایی...
انسان و شیر مادر
چه دردناک است وقتی اولین ممنونعه را تجربه میکنیم! وبعد هر روز جدایی ها بیشتر میشوند
دوستان من زندگی را به رشته های نور امید و خنده ی ابر ببینید!

میبینی چه بی حرف شده ام همه اش بخاطر گریه های امشبمان است!...
امشب هر26 نفرمون باهم گریه کردیم و امیدوارم روز اعلام نتایج هر26 نفرباهم بخندیم!
امروزمون مبارک!


تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | 10:35 ب.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
(بعد از مدتها....سلام بر.....!)
"امیدوارم وقتی برمیگردم پیش کتابام از اینجا اومدنم پشیمون نشده باشم،هم دلم تنگ شده بود هم....
به اصرار دوست عزیزم فاطمه خانم امروز بروز میشه وب و این....... نمیدونم یعنی قراره چکار کنم"




از این خلسه ی خواب آلود 
                                          و زان هشیاری مطلوب

جز این یکپارچه نادانی، جز آن روح تماشایی.....                 داستان مانده تنها همین است

که می گویم:     من بدین بارش ناهمگون ساعتها        گویِ تاریخیِ شرمسار مدتها را


تنها،بی آرزو، مطلق و بی تکاپو            در تاریکی های خفتن تلخت جستجو ساختم

نتیجه   این    شد!     

آهای تو! یک لحظه را علامت کن و امضایت را پای مدتهای این نتیجه بخر

خنده ات را ذوب کن در تلخی خوابهای مغشوشم         خبرم  ساز، سازت را آوازه می سازم

به کدامین دروغ سوگند خورده ای که ترسی از خندیدنت در وجود خوابهایم نیست؟!

   این تکه تکه، پاره پاره رویاهای تلخ و شیرین خستگی ها را
                                                                          
                                                                                      از شراب خنده هایت خالی خواهم کرد

                                                                       تو مرا نمی شناسی! 

بگذار گویی جادویی که رو به پر شدن است، از این بودنهای بی معنیِ ِ تنهایت پر نشود



                              نه هشیاری، نه بیداری        نه خواب و نه رویای تاریکی

                                              تو در هیچ یک نمی گنجی!

خارج شو بودن تاریک،           گویِ جادوهایِ من بی تو شرمسار نیست

                         با تو شرمسار است                 ای منِ پلید!!!!


...............................................................................
بگذریم این از حرفهای قدیمی من است 

امروز درجستجوی چیز دیگر میکوشم 

دنیای این حوالی بس آشفته و درهم است

اما زیستنم را سودایی

دیشب با بهترین دوستم توی کوچه های سرد بافتم با گلویی پر بغض قدم میزدیم

ما بودیم و دنیایی استرس از اینکه چه باید کرد!! 

ندیمه میگفت سرما در استخوانهایم رخنه کرده

وچه دردی در مغزم رخنه کرده؟

همین

همین
همین!


تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 09:42 ق.ظ | نویسنده : student ! | نظرات
تو گفتی هیچگاه دلتنگم نشده ای؟!                 (من شده ام!)

تو گفتی مرا منتظر نبوده ای؟ هیچگاه ؟                               (من همیشه !)

تو گفتی دلهره ی نبود وجودم در این دنیا،هیچگاه پنجه هایش را روی احساست نکشیده؟

                   (اما من...)

یعنی...              یعنی تو مرا نیافته ای ! نساخته ای!

یعنی هر بار که صدایت کرده ام به بهانه ای گریخته ای تا همین ها را ثابت کنی !

یعنی تو...

             تو از من می ترسی

                           و من... من تو را همه گاه

                                         به آرمانم سوگند   همه گاه

                                                                           می پرستم !





.............................


آن سال که امروزش دومین جمعه مهر ماه بود ولی 12 مهر ماه نبود میرقصیدم در تنهایی که در کوی تو به دنیا آمدم و ...
به یاد آن روز تولدم مبارک!









تاریخ : جمعه 12 مهر 1392 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : student ! | نظرات

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات