باران ...............

باران تمام شد..... وسكوتش ماند......همان جا كه گنجشك ها شروع به خواندن كردند
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چی
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
روزگاری بود.........
دیروز
تنهای تنهاااا.......
من
بودمو عشق بود و باران
و امروز
هرچه بود بی من بود
امروز
من نیستم
عشق هست
، باران هست
اما
فردا.......
فردا كه
بیاید
عشق
دیگر نیست
تنها
باران است
فردا را
خدا می داند
من
نیستم نباشم
عشق نیست
نباشد
اما تو
هستی......
و باید
باشی
باران
هست.........
و باید
باشد
چتر
باران را ببند منتظر باش
می دانم
فردا كه
بیاید تو می مانی
و باران........
پارسا خرداد
پنج شنبه را به من بسپار
روز
های هفته می ایند ،
می
روند.........
همه اش
مال شما
اما.....
پنج
شنبه مال من بود
و باید
باشد
حرف
های زیادی دارم
درد
دلی است
كهنه ...........
كهنه
تر از خاك باد ابر
تازه تر باران
از
سرشك بوی باران كاه گل می خیزد
می رود
از سر من اب
در ان دالان كاه گل تنهایی
كه
اسیرم در این كنج
و باید
فریاد زنم
داد و
بیداد
كه من..........
پنج
شنبه را برای درد دل می خواهم
نه
برای انچه می انگارید
نه
برای انكه دمی شاد شوم
پنج
شنبه قطره ای دلتنگی است
همه
اش
قطره
ای بود از
سر
نازك افكار خیالم
وانجا
از سر كوچه صبح
یك به یك خانه ها را بگردم
تا كه پیدا شود درب خانه تنهایی
كودكانه
بگریزم از سر صبح
تا بكوم انرا
كه امروز افتاب بر بلندای عشق چنین می تابد
بیا با
هم بیدار كنیم اش
بیا در
بكوبیم خانه تنهایی
شاید بیدار شود
از
خواب خوش عشق از رویا.....
و عشق بیاید
بگشاید
در
و
بگوید افسوس
هنوز
هم دلگیر است
غروب
خورشید بر بلندای ان كوه بلند
و دلم
می گیرد
می چكد
بر بن كاغذ افكار
و خدا
می داند در دلم بسیار است
انچه
باید باشد
در این
شهر خدا
خانه
ها بسیارند
و كجاست خانه تنهایی....؟
پارسا خرداد
سراپای وجودم عشق بسته
به خورشید نگاهت ذوب میشد
نظر كن سوی دریا می رود عشق
كه دریا از خجالت اب میشد
اگر جایی نگاهت را گره زد
تمام شهر را اذین ببندم
همه عشاق را دعوت بگیرم
به روی زخم ها مرهم ببندم
خودت باشی تمام هیچ رفته
قسم خوردی بیایم رفته باشی
تو گفتی بودن تو بدتر از بد
و گفتی شعر هات خسته ام كرد
من ان روز را یادم نرفته
كه اشكهایم تو را ازار می داد
وازیاد تو رفتم زیر باران
دعا كردی تو را هرگز نبینم
دعا خواندی دعایت مستجاب است
منم گفتم خدایا هر چه او خواست
دعا كردم مرا هرگزنبیند
دعا كردی دعا كردم بمیرم
تورا گفتم ولی من مست بودم
نماز صبح را تا شب نخواندم
به جای حمد و سوره گریه كردم
به هنگام قنوتش شعر خواندم
گناه من همین مستی است اما
ثواب عاشقان هم فرق دارد
خدا می داند اما، شاید اینجا
نمازعاشقان تقصیر دارد
پارسا خرداد
یادم هنوز هست انچه امروزگفت و رفت
شاید لیاقت ماهم همین دو جمله بود
من ماندم و تمام خاطرات خیال عشق
تو ماند ی وسكوت سرد درختان بی ثمر
جا مانده بودمو، اما حالا خبر شدم
جایی برای تو در این كوره جا نبود
شاید تمام نبودم و به یكباره جا نشد
شاید تو را بقدر تمامی یكی نبود
یادم هنوز هست انچه امروز گفت و رفت
شاید لیاقت ماهم همین دو جمله بود
حالا من و تو این مسیر راه
حالا من و یكی دو راهی دیوانگی و چاه
اما قرار بود كه تنها گذارمت؟
میهمان ناخوانده بودم كه منزل ندادمت؟
اما بیا بگو به كجا می روی چنین
دردم به دست تو بوده اما مرهمش كجاست؟
برگرد پشت سرت را نگاه كن ببین
سال هاست كوچه با رد پای تو اشناست
لبریز گشته از نم نم بارانی بهار
از رقص پرشكوه برگ های خشكیده چنار
بر گرد پشت سرت را نگاه كن ببین
من ماندم و تماشای سر خوردن غروب
من و تمام ابرهای بارانی غم در مسیر باد
بازم تو را با وسعت ترنم دلشكستان
بازم تورابه شادی برگ ها نوروزی بهار
اهسته رو ولی پشت سرت را نگاه كن،ببین
یادم هنوز هست انچه امروز گفت و رفت
شاید لیاقت ما هم همین دو جمله بود
پارسا خرداد
پنجره باز گشت و یكباره شب بیداد كرد
تا طلوع صبح با من عقده دل باز كرد
گفت اما این تن زنگیده پولاد چیست
چشمه ی تابان خورشید در ایینه مرداب چیست
دل در اندیشه باران شب باورنیست؟
شب به تنهایی حریف اینه و اهن نیست
خود نگه دارو كسی كوچه دلدار مگو
از حدیث سخن عشق به اغیار مگو
انچه ازخلوتیان بی سرو بی دست كنند
جرمش این بود كه در كار فلك دست كنند
او كه در اندیشه پروانه شدن سوخته بود
و نگاهی به رقصیدن چلچله ها دوخته بود
او كه زردی خودش معنی روییدن داشت
یار باشد كه تو را پنجره بگشاید باز
یه دنیا خیالی واسه خواب من
یه دریا سرابه تو چشمای تو......
خودت خواسته بودی
كه بارون بیاد
خودت خواسته بودی
كه یادم بیاد
ولی........
من كجا عشق بارون كجا؟
ولی تو كجا
خواب بارون كجا؟
خودت كردی و...رفتیو.....گفتیو.....
خودت بودی ،باشی و بودمو
ولی رفته بودی
هنوز یادته.......
خودت خواسته بودی
هنوز كارته.......
هنوزم نگاهت منو می بره
خدا می دونه
تا كجا می بره.......
پارسا خرداد