آخرین حرف تو چیست؟
یکشنبه 8 مرداد 1391 12:18 ق.ظ
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض
یک طرف خاطره ها!
یک طرف پنجره ها!
در همه آوازها! حرف آخر زیباست!
آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟
حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
دو دوست
سه شنبه 23 خرداد 1391 02:55 ب.ظ
حکایت این گونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون این که حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت: "امروز بهترین دوست زندگیم سیلی مح...کمی به صورتم زد". آنها به راه خود ادامه دادند تا این که به دریاچهای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنان که مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد: "امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد". دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید: "وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟: مرد پاسخ داد: "وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود؛ ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آن را در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی". یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود. ما آمدهایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم، نه به هر قیمتی زندگی کنیم.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
نقاشی
سه شنبه 23 خرداد 1391 02:52 ب.ظ
نقــاش بـاشـی!
چـقــدر می گیـری
بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟
بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم
یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد
... راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم
نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
موضوعات جالب و خنده دار
سه شنبه 23 خرداد 1391 02:48 ب.ظ
زنم در طول شبانه روز فقط یکبار بهم میگه مهندس
اونم آخره شباست که صِدام میزنه مهندس بیا آشغالا رو بزار دَم در!!!
☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻
ساعت 5 دارم از خونه میرم بیرون میگم 11 میام .
بابام میگه حالا خودت به درک اون دختره صاحاب نداره ؟؟؟!!!
☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻
ما که هرجایی دهَنمـــون سرویس میشه میگن امتحان الهیــه !!
اگه اینجوری باشه که من دیگه دکترای الهیات گرفتم ...
☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻
دقت کردین همیشه خنده دار ترین موضوعات زمانی به مغزت میرسه که وسط مراسم ختم هستی؟
☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻
همیشه فکر میکنم یه چیزی تو یخچال هست و من ازش بی خبرم!!!
ولی هرچی میگردم پیداش نمی کنم ....
شماچطور؟
☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻
قدیما مراسم خواستگاری برای این بود خونواده ها دختر پسر رو بهم نشون بدن
الان برای اینه که دختر و پسر خونواده هاشونو بهم نشون بدن !!
☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻
مادر شوهر ها میگن : عروس مثل لیمو شیرینه اولش شیرینه ،آخرش تلخه !
ولی لیمو شیرین تا زمانی شیرینه که کارد به جیگرش نخورده باشه.
☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻
یارو اومده کامنت گذاشته "استفاده از فیلتر شکن حرام است" شماها همه
دارین گناه میکنید ...!
یکی نیست بگه، مرتیکه خودت با قند شکن اومدی تو فیس بوک؟
☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻☹☺☹☻
دقت کردین اگه اسمت میرزا پشمک الدین گل کلمیان هم باشه
وقتی میخوای ایمیل درست کنی
میگه قبلا با این اسم ساخته شده؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
کاش...
سه شنبه 23 خرداد 1391 02:44 ب.ظ
کاش بلد بودم دوست نداشته باشم...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
لعنتی
سه شنبه 23 خرداد 1391 02:43 ب.ظ
چرا ساکت نمیشوی؟؟
صدای نفس هایت در آغوش او از این راه
دور نیز آزارم می دهد
لعنتی آرامتر نفس نفس بزن....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
وجود ما
سه شنبه 23 خرداد 1391 02:42 ب.ظ
خدا در درون همه ما آشیان دارد با وجود این همچنان بر این باور
سماجت میکنیم که از یکدیگر جداییم...
تصور میکنیم نیروی نامرئی جاری در والدین ما نسبت به نیروی
نامرئی که در وجود ما جاری است
تفاوت دارد.
چرا بسیاری از ما پذیرفتن چنین چیزهایی را تا این
اندازه دشوار و ناممکن می یابیم؟؟؟
....وین دایر....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
فروغ فرخزاد
سه شنبه 23 خرداد 1391 02:41 ب.ظ
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
مرگ من روزی فرا خواهد رسید...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
اس ام اس فلسفی فروردین ۹۱
چهارشنبه 9 فروردین 1391 11:46 ق.ظ
ارزش پدر پس از مرگش معلوم میشود و ارزش نمک پس از تمام شدن . . .
(عبری)
.
.
.
همه روزه هزاران سیب در اطراف ما به زمین می افتد
اما آنچه وجود ندارد ، دیدگاه نیوتن است . . .
.
.
.
پیامک فلسفی ۹۱
عشق مانند یک ساعت شنی است که هرچه در مغز است به درون قلب می ریزد . . .
.
.
.
بغض هایت را برای خودت نگه دار
گاهی سبک نشوی ، سنگین تری . . .
.
.
.
برای اشتباه کردن انسان باشید
و برای بخشیدن خدا . . .
.
.
.
سیاه پوستی که دلش سفید است
از سفید پوستی که دلش سیاه است ، روسفیدتر است . . .
.
.
.
جملات بزرگان
مترسک ، عروسک زشتی است که از مزرعه مراقبت میکند
و آدمی مترسک زیبایی است که جهان را می ترساند . . .
.
.
.
سخنان قصار بزرگان
برای یک زن بیست سال طول می کشد تا از پسرش مردی بسازد
اما یک زن دیگر ظرف بیست دقیقه او را خر می کند !
(هلن رولند)
.
.
.
جدیدترین اس ام اس های فلسفی ۹۱
کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم . . .
.
.
.
اس ام اس و پبامک فلسفی ۹۱
شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح میرسد
گورکَن گمنامی است ، که دل به دَفن دانایی بسته است . . .
.
.
.
جایی که ازدواج بدون عشق باشد حتماً عشق بدون ازدواج نیز خواهد بود . . .
.
.
.
بهترین جملات آموزنده
گاهی اوقات برای فرار از تمامی کلیشه ها
انقدر بر خلاف جهت حرکت می کنیم
که خود کلیشه می شویم . . .
.
.
.
جملات کوتاه پند آموز
اگر بدانید مردم چقدر به ندرت فکر می کنند
هیچ گاه ازینکه درباره ی شما چه فکر می کنند
نگران نمی شوید . . .
.
.
.
عمری را تلف کردم تا بفهمم فهمیدن همه چیز لازم نیست . . .
(رنه کوتی)
.
.
.
جدیدترین اس ام اس های آموزنده
تلخ ترین دارویی که در تاریخ بشریت شناخته شده
“صبوری” است . . .
.
.
.
برای شاد بودن تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داریم . . .
.
.
.
سیــنه ای که خالی از یاد خدا باشد ، مانند محکمه ای است که قاضی در آن وجود ندارد
(روسو)
.
.
.
و چه لذتی است در تنهایی
باور نداری ؟
از خدا بپرس . . .
.
.
.
بعضی از آدم ها ، کلا آزار دهنده اند
وقتی هستند با بودنشان
و وقتی هم نیستند ، با نبودنشان تو را می آزارند . . .
.
.
.
بزرگترین دستاوردها
نصیب کسانی میشود که
به یک آغاز کوچک ، راضی بودهاند . . .
.
.
.
تو نامحدودی
پس نامحدود ببین و نامحدود بیندیش
توان تو محدود به حدودی است که خود ساخته ای . . .
.
.
.
ما را ز برای خود نمیخواهد کـَس ، ما را همه از برای خود میخواهند . . .
.
.
.
دوستان دو گونه اند :
یکی آنان که همیشه شما را می خندانند و از ایشان خیری نخواهید دید
دیگر آنان که عیب شما را می گویند و شما را به اندیشه وا می دارند
قدر ایشان را بدانید . . .
.
.
.
ما سه چهارم از اصالت وجودی خود را
به قیمت شبیه شدن به دیگران از دست می دهیم . . .
.
.
.
آنکس که نتواند در حلقۀ شادی و نشاط دیگران به صورت یکی از افراد در آید
یا مغرور است یا ریاکار و یا در قید تشریفات . . .
(لاواتر)
.
.
.
گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است
در لحظه ای که خود نمی دانید کشف خواهد شد . . .
(جبران خلیل جبران)
.
.
.
وقتی انسان آنقدر ثروتمند شد که بتواند هر چه دلش می خواهد بخرد
می بیند معده اش بیمار است و همه چیز را هضم نمی کند . . .
(شاتو بریان)
.
.
.
اگر روزگاری شأن و مقامت پائین آمد نا امید مشو
زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پائین میرود تا بامداد روز دیگر بالا بیاید . . .
(افلطون)
.
.
.
بهترین کار این است که مشکلاتتان را برای مردم تعریف نکنید.
نیمی از آنها علاقهای به شنیدنش ندارند
و نیمی دیگر هم از شنیدن آن خوشحال میشوند . . .
.
.
.
مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟
پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد .
(جبران خلیل جبراندیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
معنای زندگی!!!
شنبه 24 دی 1390 02:35 ب.ظ
تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش میمونه، که توش زندگی نکنی!
اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زندهای!
اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!
هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر میشود!
حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود!
آسمان فرصت پرواز بلندی است.
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی!
گفتم: ای جنگل پیر تازگیها چه خبر؟
پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر!
گفت: چند سال داری؟
گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند سالهام!
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند!
دیوانگی یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر همیشگی و انتظار نتیجه متفاوت داشتن!
شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بی دل میشود و دیگری دو دل!
روزانه هزاران انسان به دنیا میآیند...
اما انسانیت در حال انقراض است!
وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن...
وقتی میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن...
باید از دوست داشتن آدما ترسید!
اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ...
در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند!
حرف هایم را تعبیر میکردی... سکوتم را تفسیر... دیروزم را فراموش... فردایم را پیشگوئی...
به نبودنم مشکوک بودی... در بودنم مردد... از هیچ گلایه میساختی ...از همه چیز بهانه...
من کجای این نمایش بودم؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
دلهره ویرانی
شنبه 24 دی 1390 02:31 ب.ظ
آرزوها خود را می بازند ....
در هماهنگی بیرحم هزارن....
در بسته...
درشب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن وزش ظلمت را میشنوی
ذوزه تنهایی
و جهانی که در آن هیچ عدلی نیست
و جهانی که در آن هیچ عدلی نیست
و جهانی که در آن هیچ عدلی نیست
و و جهانی که در آن هیچ عدلی نیست
جهانی که در آن هیچ عدلی نیست
و جهانی که در آن هیچ عدلی نیست
در شب کوچک من ,افسوس.......
باد با برگ درختان میعادی دارد.
میخواهم یک تکه آسـمان کلنگی بخرم دیگر زمین بوی زنــــــدگی نمیدهد .
کـه شیرینــی تعبیرش ......................برای دیگـــریست
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
باران
شنبه 24 دی 1390 02:31 ب.ظ
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم و خوب می دانم
که گل در عقد زنبور است
یک طرف سودای بلبل،
یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد
نیا باران پشیمان می شوی از آمدن
زمین جای قشنگی نیست
در ناودان ها گیر خواهی کرد
من از جنس زمینم خوب می دانم
که اینجا جمعه بازار است
و مردم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند
در این جا شعر حافظ را به فال کولیان
در به در اندازه می گیرند
نیا باران زمین جای قشنگی نیستدیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
معنای بودن
شنبه 24 دی 1390 02:30 ب.ظ
آنکس که از من وقت را پرسید
شاید یک لحظه اشک من را دید
از کوچه های غربت شعرم
صدها غزل از وازه ها چید
با من نگفت از عشق از ماندن
اما سخن ها گفت از تردید
دستش چنان دست مرا پس زد
چشمان من از عشق او بارید
افسوس او در فصل فصل عشق
معنای بودن را نمیفهمید
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
ترس
شنبه 24 دی 1390 02:29 ب.ظ
هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم
گم شدم....
آنقدر که در من هراس از گرفتن دست کسی است !!!
ترس از گم شدن نیست.....!!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
خاطره
شنبه 24 دی 1390 02:28 ب.ظ
باران ببار,........دلــــــــــم سخت گرفته است
باران بزن .............قلبـــــــــــم شکسته است
باران بگو از عهدی که من ....و.. او.... تو...بستیم
باران ببار .........شاید گرمی دستهایم ,,یادش بیاید
باران ببار............ شاید بوسه های آتشینم ,,یادش بیاید
....................شاید خنده ها ی زیر باران ,, یادش بیاید
باران ببار........... شاید سردی خاطره ها,, یادم رفت
باران ببار........... شاید تلخی روز آخر,, یادم رفت
ببـار شاید................ سردی رفتارش,, یادم رفت
ببـــــــار........
تا که شاید خاطره هامان را بشویی
یا که شاید قصه تلخ جدایی را ...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
پــــــــــــــــــوچ
شنبه 24 دی 1390 02:28 ب.ظ
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش............خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هر چه در من نهان بود
می رمیدی...................می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
می کشیدی..........می کشیدی
آخرین بار..........آخرین لحظه تلخ دیدار
سربسر پوچ دیدم جهان را
باد نالیدو من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
بــاز خواندی.......بازـ راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گرچه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه,هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو...........چیستی تو..............کیستی تو؟
(فروغ فرخزاد)
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
حرفهای کوتاه
شنبه 24 دی 1390 02:27 ب.ظ
فکرکردن به گذشته مانند دویدن دنبال باد است
مرد یا زن فرقی نمیکند دل ندهی تن بدهی فاحشه ای
مرا ببخش اگر به تو پیله کردم تو طاقت بیاور پروانه میشوم .و میروماگر در صحنه نیستی هر که خواهی باش چه به شراب نشسته باشی چه به نماز ایستاده باشی هر دو یکیست
برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی نترس گردوی کوچک آنچه سیاه میشود روی تو نیست دستان آنهاست
تو بال باز میکنی به هوای پرواز من خوش خیال آغوش باز میکنم بـاز
باران که میبارد تمام کوچه پر از فریاد من است که میگوید من تنها نیستم .تنها منتظرم
همه مشکلم این بود که وقتی من بودم تو نبودی وقتی تو آمدی من تصمیم به رفتن گرفته بودم
هرگز گنجشکی که توی دست داری به امید گرفتن کبوتری رها مکن
کـاش میفهمیدی آنکه برای بدست آوردن محبتت تنش را بتو میسپارد فاحشه نیست و آنکه برای دنبال خود کشاندنت تنش را از تو میدزدد بـاکره نیــستدیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
پاییز
شنبه 24 دی 1390 02:26 ب.ظ
از چهره طبیعت افسونکار
بربسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلو های حسرت و ماتم را
پاییز ,ای مسافر خاک الود
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب و تیره خاموشت؟
بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته میدهد آزارم
آن آرزوی گمشده میرقصد
در پرد های مبهم پندارم
پائیز ای سرود خیال انگیز
پائیز,ای ترانه محنت بار
پائیز,ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
(فروغ فرخ زاد)
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
كسی انگااااااااااااااااااااااار.....
شنبه 24 دی 1390 02:24 ب.ظ
بوق اشغال میزند وقتی شماره ات را در ذهنم می گیرم
..کسی انگار
كسی انگار پشت خط است
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
قطعه ی گم شده
چهارشنبه 23 آذر 1390 01:20 ق.ظ
انسان همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،
هیچ آدمی را نمی توان یافت كه قطعه خود را جستجو نكند
فقط نوع قطعه هاست كه فرق می كند، یكی به دنبال دوستی است
دیگری در پی عشق؛ یكی مراد می جوید و یكی مرید
یكی همراه می خواهد و دیگری شریك زندگی، یكی هم قطعه ای اسباب بازی
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست كم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی كند
گستره این آرزو به اندازة زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند
بلكه تغییر موضوع می دهند. حتی آن كه نمی خواهد آرزویی داشته باشد
آن كه آرزویش را از كف داده است
آنكه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است
تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است
عشق، رفاقت، شهرت طلبی ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است
وشاید قوی ترین جذابیت وصال در همین باشد
كه آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد كه روزی تنها خواهد ماند
تو گاهی خیال می كنی گمشده خود را باز یافته ای
اما بسیار زود درمی یابی كه این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست
یا قدری كوچكتر
گاهی او را می یابی و مدت كوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و
اما گاه او رشد می كند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود و دیگر در درونت نمی گنجد
آن گاه او بدل به قطعه گم شده یك نفر دیگر می شود و
تو را برای جستن دایره خود ترك می كند
گاه نیز تو بزرگ می شوی و
او كوچك باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی كه (او) قطعه گم شده ی تو نبود
گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنكه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود
سفت نگهش می داری ، دو دستی به او می چسبی و
ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له می شود
و سرانجام نیز از دست می دهی اش
احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
تنها می مانی
گاه ته دلت حتی می ترسی كه قطعه گم شده ات را پیدا كنیكه مبادا دوباره گمش كنی
همیشه آن كس كه بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد
و همین ضعف است كه احساس بی ثباتی به آدم می بخشد
زیراآدم تمامیت خود را منوط به چیزی می كند كه ثباتی ندارد
ما همواره خود را قطعه هایی گم شده حس می كنیم. ما همواره در انتظار نشسته ایم؛
درانتظار كسی كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بیاید و ما را كامل كند
بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می كنیم
برخی از ما شاید برای همیشه در انتظار (او) بمانیم و بنشینیم و بپوسیم
برخی از ما ، دیروز، امروز و هر روز قطعه هایی گمشده بوده ایم
گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند
گاهی نیز آدم هایی را می یابیم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند
برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم كه دوستمان نمی دارند
همان گونه كه آدم هایی نیز یافت می شوند كه دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداریم
به آنانی كه دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم
اما آنانی را كه دوست می داریم همواره گم می كنیم
و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم
برخی رابطه ها ظریفند ، به طوری كه به كوچكترین نسیمی می شكنند
و برخی رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمی می كنند
برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و
روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است
كه تمام روح ما نیز كفاف پر كردن یك حفره خالی درون آنان را ندارد
برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُركنیم
برخی هرگز ما را نمی بینند ونمی یابند و برخی دیگر
بیش از اندازه به ما خیره می شوند
بعضی وقت ها هم بعضی ها توی زندگی تو راه می یابند
اما هیچ گاه تو را نمی فهمند
مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
دستت را سوزانده است
گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم
گاه برای یافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم
و همه چیز را به كف می آوریم و اما (او) را از كف می دهیم
گاهی اویی را كه دوست می داری احتیاجی به تو ندارد
زیرا تو او را كامل نمی كنی
تو قطعه گمشده او نیستی
تو قدرت تملك او را
نداری
گاه
نیز چنین كسی تو را رها می كند
و گاهی نیز چنین كسی به تو می آموزد كه خود نیز كامل باشی
بی نیاز از قطعه های گم شده او شاید به تو بیاموزد كه خود به تنهایی سفر را آغاز كنی
راه بیفتی ، حركت كنی
او
به تو می آموزد و تو را ترك می كند
اما پیش از خداحافظی می گوید: شاید روزی به هم برسیم
می گوید و می رود
و آغاز راه برایت دشوار است
این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناك است
وداع با دوران كودكی دردناك است،كامل شدن دردناك است، اما گریزی نیست
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی
و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود
اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی
از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی
و تنها بروی و بروی و بروی
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 26 1 2 3 4 5 6 7 ...