پنج نیاز روان شناختی
ما به لحاظ ژنتیکی این گونه برنامه ریزی شده ایم تا برای ارضای پنج نیاز روان شناختی :
۱_ بقا و زنده ماندن
۲- عشق و احساس تعلق
۳_ قدرت و پیشرفت
۴_ آزادی
۵_ تفریح ،
تلاش کنیم.
هر یک از ما سطح نیاز خاص خودش را دارد که به او میگوید این نیاز یا آن نیاز ارضا شدهاست یا خیر.
اگر صبح از خواب بیدار شدید و احساس کردید ناخشنود و ناراحتید، مطمئن باشید یک یا چند نیاز از نیازهای پنجگانه شما در حد مورد نظرتان ارضا نشده است.
هنگامی که نیاز های خود را بشناسید _ معمولاً می توانید تشخیص دهید_ وقتی احساس ناخشنودی و ناراحتی دارید کدام نیازها ارضا نشده؛
و وقتی احساس خوب و خشنودی
می کنید، کدام نیاز ها ارضا شده است.
تمام موجودات زنده از لحاظ ژنتیکی طوری برنامهریزی شده اند که برای بقای خود تلاش کنند.
سخت کوشی،پایداری و انجام هر کاری که بقای فرد را تضمین میکند مربوط به نیاز حفظ بقاست و فراتر از بقا دستیابی به امنیت است، که آن هم مربوط به حفظ بقا می باشد.
در اعصار ماقبل تاریخ، حفظ بقا تنها نیاز اساسی بشر بوده است؛ درست همان طور که الان هم برای حیوانات صادق است اما به تدریج آنانی که مورد دوستی و محبت قرار
می گرفتند امتیاز و برتری بیشتری برای زنده ماندن پیدا می کردند و وقتی این برتری ادامه یافت، دوست داشتن و عشق و احساس تعلق از نیاز به بقا جدا شد و به صورت یک نیاز اساسی مطرح گردید.
در مورد قدرت نیز همین اتفاق افتاد. در طول تاریخ افرادی که در رسیدن به قدرت موفق تر بودند، برای زنده ماندن نسبت به ضعفا شانس بیشتری داشتند. بنابراین نیاز به قدرت نیز به صورت یک نیاز مستقل درآمد.
برای گریز از سلطه دیگران و توانایی بهتر برای حفظ بقا نیازمند آزادی بودیم. بنابراین آزادی نیز نیاز مجزایی شد و به صورت حفاظت در برابر قدرت در آمد.
تفریح و نشاط هم که پاداش ژنتیکی برای یادگیری است و از آنجا که به تدریج چیزهای زیادی آموختیم که ربطی به حفظ بقا نداشت ولی با عشق و احساس تعلق، قدرت و آزادی رابطه تنگاتنگ بیشتری داشت، آن هم نیاز جداگانه ای شد.
برگرفته از کتاب تئوری انتخاب اثر دکتر ویلیام گلسرترجمه دکتر علی صاحبی انتشارات سایه سخن
http://succes.ir/
۱_ بقا و زنده ماندن
۲- عشق و احساس تعلق
۳_ قدرت و پیشرفت
۴_ آزادی
۵_ تفریح ،
تلاش کنیم.
هر یک از ما سطح نیاز خاص خودش را دارد که به او میگوید این نیاز یا آن نیاز ارضا شدهاست یا خیر.
اگر صبح از خواب بیدار شدید و احساس کردید ناخشنود و ناراحتید، مطمئن باشید یک یا چند نیاز از نیازهای پنجگانه شما در حد مورد نظرتان ارضا نشده است.
هنگامی که نیاز های خود را بشناسید _ معمولاً می توانید تشخیص دهید_ وقتی احساس ناخشنودی و ناراحتی دارید کدام نیازها ارضا نشده؛
و وقتی احساس خوب و خشنودی
می کنید، کدام نیاز ها ارضا شده است.
تمام موجودات زنده از لحاظ ژنتیکی طوری برنامهریزی شده اند که برای بقای خود تلاش کنند.
سخت کوشی،پایداری و انجام هر کاری که بقای فرد را تضمین میکند مربوط به نیاز حفظ بقاست و فراتر از بقا دستیابی به امنیت است، که آن هم مربوط به حفظ بقا می باشد.
در اعصار ماقبل تاریخ، حفظ بقا تنها نیاز اساسی بشر بوده است؛ درست همان طور که الان هم برای حیوانات صادق است اما به تدریج آنانی که مورد دوستی و محبت قرار
می گرفتند امتیاز و برتری بیشتری برای زنده ماندن پیدا می کردند و وقتی این برتری ادامه یافت، دوست داشتن و عشق و احساس تعلق از نیاز به بقا جدا شد و به صورت یک نیاز اساسی مطرح گردید.
در مورد قدرت نیز همین اتفاق افتاد. در طول تاریخ افرادی که در رسیدن به قدرت موفق تر بودند، برای زنده ماندن نسبت به ضعفا شانس بیشتری داشتند. بنابراین نیاز به قدرت نیز به صورت یک نیاز مستقل درآمد.
برای گریز از سلطه دیگران و توانایی بهتر برای حفظ بقا نیازمند آزادی بودیم. بنابراین آزادی نیز نیاز مجزایی شد و به صورت حفاظت در برابر قدرت در آمد.
تفریح و نشاط هم که پاداش ژنتیکی برای یادگیری است و از آنجا که به تدریج چیزهای زیادی آموختیم که ربطی به حفظ بقا نداشت ولی با عشق و احساس تعلق، قدرت و آزادی رابطه تنگاتنگ بیشتری داشت، آن هم نیاز جداگانه ای شد.
برگرفته از کتاب تئوری انتخاب اثر دکتر ویلیام گلسرترجمه دکتر علی صاحبی انتشارات سایه سخن
http://succes.ir/
طبقه بندی: روانشناسی،
تاریخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 11:51 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات
قدر این آدم ها را باید بدانیم
به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم.
وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.
سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.
بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی.
آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.
بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند. بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.
قدر این آدم ها را باید بدانیم،
قبل از شش و بیست دقیقه ...
به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم.
وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.
سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.
بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی.
آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.
بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند. بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.
قدر این آدم ها را باید بدانیم،
قبل از شش و بیست دقیقه ...
تاریخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | 12:19 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات
.: Weblog Themes By Pichak :.