خیاط دزد

قصه‌گویی در شب، نیرنگهای خیاطان را نقل می‌كرد كه چگونه از پارچه‌های مردم می‌دزدند. عدة زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش می‌دادند. نقال از پارچه دزدی بیرحمانة خیاطان می‌گفت. در این زمان تركی از سرزمین مغولستان از این سخنان به شدت عصبانی شد و به نقال گفت: ای قصه‌گو در شهر شما كدام خیاط در حیله‌گری از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خیاطی است به نام «پورشش» كه در پارچه دزدی زبانزد همه است. ترك گفت: ولی او نمی‌تواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زیركتر از تو هم فریب او را خورده‌اند. خیلی به عقل خودت مغرور نباش. ترك گفت: نمی‌تواند كلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند می‌تواند. ترك گفت: سر اسب عربی خودم شرط می‌بندم كه اگر خیاط بتواند از پارچة من بدزدد من این اسب را به شما می‌دهم ولی اگر نتواند من از شما یك اسب می‌گیرم. ترك آن شب تا صبح از فكر و خیال خیاط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچة اطلسی برداشت و به دكان خیاط رفت. با گرمی سلام كرد و استاد خیاط با خوشرویی احوال او را پرسید و چنان با محبت برخورد كرد كه دل ترك را به دست آورد. وقتی ترك بلبل‌زبانی خیاط را دید پارچة اطلس استانبولی را پیش خیاط گذاشت و گفت از این پارچه برای من یك لباس جنگ بدوز، بالایش تنگ و پاینش گشاد باشد. خیاط گفت: به روی چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت می‌كنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن كار داستانهایی از امیران و از بخشش‌های آنان می‌گفت. و با مهارت پارچه را قیچی می‌زد. ترك از شنیدن داستانها خنده‌اش گرفت و چشم ریز بادامی او از خنده بسته می‌شد. خیاط پاره‌ای از پارچه را دزدید و زیر رانش پنهان كرد. ترك از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش كرده بود. از خیاط خواست كه باز هم لطیفه بگوید. خیاط حیله‌گر لطیفة دیگری گفت و ترك از شدت خنده روی زمین افتاد. خیاط تكة دیگری از پارچه را برید و لای شلوارش پنهان كرد. ترك برای بار سوم از خیاط خواست كه بازهم لطیفه بگوید. باز خیاط لطیفة خنده دارتری گفت و ترك را كاملاً شكارخود كرد و باز از پارچه برید. بار چهارم ترك تقاضای لطیفه كرد خیاط گفت: بیچاره بس است، اگر یك لطیفة دیگر برایت بگویم قبایت خیلی تنگ می‌شود. بیشتر از این بر خود ستم مكن. اگر اندكی از كار من خبر داشتی به جای خنده، گریه می‌كردی. هم پارچه‌ات را از دست دادی هم اسبت را در شرط باختی.

حکایات مثنوی معنوی




طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : یکشنبه 10 بهمن 1395 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات
حکمت

 پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در
همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز                                کاین کره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود                                این گره بگشوندنت دیگر چه بود

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است.
پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

تو مبین اندر درختی یا به چاه                             تو مرا بین که منم مفتاح راه




طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : جمعه 7 آبان 1395 | 08:52 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات
" اندر حکمت مولانا "

گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد
خود در آب می دید و می رمید
او می پنداشت که از دیگری می رمد
نمی دانست که از خود می رمد
همة اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر
چون در توست، نمیرنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی.
" گزیده فیه ما فیه "

مولانا در مثنوی نیز بارها این لطیفه را با تعبیرات و تمثیلات شیرین آورده است.
این حکایت تمثیل دیگری است در بیان انعکاس خلق و خوی انسان در آیینۀ وجود دیگران:

ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد در ایشان ای فلان
انـدر ایشان تـافته هستی تـــــو
از نفاق و ظلم و بـد مستی تــو
چون به قعر خوی خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
مثنوی

پیش چشمت داشتی شیشۀ کبود
زان سبب عالم کبودت می نمود
گرنه کوری، این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
در خود این بد را نمی بینی عیان
ورنه، دشمن بودیی خود را به جان

برگرفته از صحبت های استاد قمشه ای




طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : سه شنبه 23 شهریور 1395 | 08:39 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

تفکرات اشتباهی که داریم و صحیح می پنداریم!

ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺪﺭ ﺧﻮﺩ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﭘﺮﭘﯿﭻ ﻭ ﺧﻢ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺳﺨﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺩﺭﻩ ﺳﻘﻮﻁ ﻣﯿﮑﻨﺪ …
ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﺟﺎ ﻓﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺗﻮﺳﻂ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺍﻣﺪﺍﺩﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﯿﺎﺑﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻣﯿﺎﺑﺪ …
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻪ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺍﻭ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﺑﻪ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﺍﻭﺳﺖ!!!
ﺳﻮﺍﻝ :
ﺍﮔﺮ ﭘﺪﺭ ﮐﻮﺩﮎ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ؟ !

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﯼ ﭼﻨﮓ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ …
ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﺪ؟ !

ﺍﮔﺮ ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﻤﯿﺪﺍﺷﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﺪﺍﺩﯾﻢ …
ﺑﻠﻪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩ . ﻣﮕﺮ ﻓﻘﻂ ﻣﺮﺩ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﺎﺷﺪ؟ !
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺳﯿﺮ ﺗﻔﮑﺮﺍﺕ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺧﻮﺩ ﻫﺴﺘﯿﻢ .
ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎﺷﺪ؛
ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﺬﻫﺐ، ﻗﻮﻣﯿﺖ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ …
“ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺗﻔﮑﺮﺍﺕ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﯿﻢ

http://succes.ir




طبقه بندی: اندرحكایت، روانشناسی،

تاریخ : جمعه 12 شهریور 1395 | 08:56 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

درخت جادویی

مسافری خسته که از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود ، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد…!

وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد.

 فـوراً تختی که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد !!!

مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذای لذیـذی داشتم…

ناگهان میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـکار شد.

 پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید…

بعـد از سیر شدن ، کمی سـرش گیج رفت و پلـک هایش به خاطـر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را روی آن تخت رهـا کرد و در حالـی که به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فکـر می کرد با خودش گفت :

قدری میخوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟

و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید…

هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست.

ولی باید حواسـمان باشد ، چون این درخت افکار منفی ، ترس ها ، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد.

بنابر این مراقب آن چه که به آن می اندیشید باشید…

http://succes.ir




طبقه بندی: روانشناسی، اندرحكایت،

تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 | 08:48 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

هر سکوتی نشان ضعف نیست

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ :

ﯾﮑﯽ ﺍﺯﺩﮐﺘﺮﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎﮐﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻩ،

ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭﻣﺎﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ

ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ !…
.
.
.
ﺗﺎﺍﯾﻨﮑﻪ

ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ

ﺍﻭﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻨﻬﺎﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩﻩ

ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ..

ﺩﻟﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺩﻣﯿﮑﺸﺪ،ﺍﻣﺎﺩﻡ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ ..

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ،ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮﻋﺪﻡ ﻗﺪﺭﺕ ﺷﺨﺺ ﺑﺮﺟﻮﺍﺏ

ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖ..

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ،

ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺭﺍﺟﺮﯾﺤﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﮑﻨﻨﺪ ..

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎﻫﺴﺘﻨﺪ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .. ،

ﭼﻮﻥ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ

ﺑﯿﺸﺘﺮﻣﯿﮑﻨﺪ ..

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎﻫﺴﺘﻨﺪﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺩﺭﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﺍﻗﻊ

ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ..

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﻣﯿﮑﻨﻨﺪﺗﺎ کسی ﺭﺍﺍﺯﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﻨﺪ.


http://succes.ir/




طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 | 07:07 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

دختر کوچک اما روحی بزرگ

20111121021259_6

 

همسرم «نواز» با صداى بلند گفت: تا کى مى‌خواى سرتو، توى اون روزنامه فرو کنى؟ مى‌شه بیاى و به دختر جُونت بگى غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کنارى انداختم و به سوى آنها رفتم.



ادامه مطلب

طبقه بندی: اندرحكایت، روانشناسی،

تاریخ : پنجشنبه 22 بهمن 1394 | 11:09 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

قله را ببینیم ! حداقل به دامنه خواهیم رسید !

در یک روز سرد زمستانی، مدیر مدرسه بچه‌ها را به صف کرد و گفت:

«بچه‌ها، آیا موافقید یک مسابقه برگزار کنیم؟»

تمام بچه‌ها با خوشحالی قبول کردند. پس از انتخاب چند شرکت‌کننده، مدیر از آنها خواست که آن طرف حیاط مدرسه در یک ردیف بایستند و با صدای سوت او، به سمت دیگر حیاط بیایند و هر کس بتواند ردپای مستقیم و صافی از خود بجای گذارد برنده مسابقه است. در پایان مسابقه، آقای مدیر از یکی از بچه‌هایی که ردپای کجی از خود بجای گذاشته بود پرسید:

«تو چه کردی؟»

دانش آموز در جواب گفت:

«با وجودی که در تمام طول راه من دقیقاً جلوی پایم را نگاه کرده بودم ولی بجای یک خط راست از ردپا روی برف،

خطوط کج و معوجی بوجود آمده است!»

تنها یکی از دانش آموزان بود که توانسته بود ردپایش را بصورت یک خط راست درآورد. مدیر مدرسه او را صدا کرد و پس از تشویق

از او پرسید:

«تو چطور توانستی ردپایی صاف در برف‌ها به وجود آوری؟»

آن دانش آموز گفت:

«آقا اینکه کاری ندارد، من جلوی پایم را نگاه نکردم!»

مدیر پرسید: «پس کجا را نگاه کردی؟»

دانش آموز گفت:

«من آن تخته سنگ بزرگی را که آن طرف حیاط است نگاه کردم و به طرف آن حرکت کردم و هیچ توجهی

به جلوی پایم نداشتم و تنها هدفم رسیدن به آن تخته سنگ بود.»

اگر در زندگی خودمان ایده و هدفی نداشته باشیم و تمام توجهمان را دقیقاً به مشکلات امروز و فردا و فرداهای بعد معطوف کنیم

سرانجام به هدفمان نخواهیم رسید. ولی اگر بجای آنکه توجهمان را به مشکلات روزانه متوجه کنیم به هدفمان متمرکز سازیم،

قطعاً به هدفمان خواهیم رسید.


http://succes.ir




طبقه بندی: روانشناسی، اندرحكایت،

تاریخ : یکشنبه 27 دی 1394 | 03:01 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

هوشمندانه، احمق باشید !


image_news_1927

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه ( یکی طلا و دیگری نقره ) به او نشان می دادند. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

تا این که مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد … در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این جوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم
دیگر دستت نمی اندازند.

ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا به حال با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام.
اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند ….


http://succes.ir




طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : چهارشنبه 23 دی 1394 | 03:04 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

حکایت زیبای درویش و کریم خان!

حکایت زیبای درویش و کریم خان!

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .

کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟

درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .

آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟

درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.




طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : پنجشنبه 10 دی 1394 | 12:38 ق.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

انشاءالله خدا او را هدایت میکند!

پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری می رود . پدر دختر گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمیدهم.

پسری پولدار اما  بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود، پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسر می گوید: انشاءالله خدا او را هدایت میکند.

دختر گفت:  پدر، مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد ؟

http://succes.ir




طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : جمعه 13 آذر 1394 | 04:48 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

مردی که دارایی اش دو گوسفند بود!

از حاتم پرسیدند بخشنده تر از خود دیده ای.

گفت آری مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود. یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم. صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.

گفتند تو چه کردی. گفت پانصد گوسفند به او هدیه دادم.

گفتند پس تو بخشنده تری.

گفت نه چون او هر چه داشت به من داد اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم…




طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : جمعه 13 آذر 1394 | 04:44 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

من فرزند دو نفر هستم !

در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از بخشهای دیگر مؤسسه بود. یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری٬ فرم را داد دست من و گفت: “نگاه کن، این چه جالبه!”.

کمی بالا و پایین فرم را ورانداز کردم. به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود.پرسیدم: “چی ش جالبه؟” گفت: “مشخصات فردی ش رو ببین!” شروع کردم به زیر لب خواندن مشخصات فردی … نام … نام خانوادگی … تا رسیدم به آنجا که بود “فرزند: …”٬ دیدم جلویش نوشته: “رضا و پروین”. چند لحظه مکث کردم …؛

مکث مرا که دید٬ لبخندی زد و گفت: “ببین٬ من هم به همین جا که رسیدم٬ مثل تو مکث کردم٬ بعدش به خانم متقاضی گفتم: “چه جالب! … دو تا اسم نوشته اید.”

صدایش را صاف کرد و جواب داد: “انتظار داشتید یک اسم بنویسم؟ خب … من فرزند دو نفر هستم نه فرزند یک نفر!”

چند لحظه به فکر فرورفتم. به یاد آوردم که همیشه هنگام پر کردن فرم ها٬ بدون مکث و اتوماتیک جلوی قسمت “فرزند: …” فقط یک اسم می نوشتم: “علی”!

چطور تا به حال به چنین چیزی فکر نکرده بودم؟

succes.ir




طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : جمعه 13 آذر 1394 | 04:42 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

ملاقات با خدا…

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: ‘خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ‘، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد،…

 افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها …(برای خواندن کامل مطلب برروی ادامه مطلب کلیک کنید)

هر کدام از آنهابه راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ‘تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است’، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: ‘خداوندا نمی فهمم؟!’، خداوند پاسخ داد: ‘ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!’

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.   




طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394 | 09:11 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

اما این کتاب خیلی با ارزش است !

یک روز پدرم یک کتاب قدیمی آورد و به من گفت این برای توست

با تعجب گفتم : اما این کتاب خیلی با ارزش است ، 

تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم  گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم .

چند روز بعد پدرم روزنامه ای آورد ، نگاهی به آن انداختم و به نظرم جالب آمد که پدرم گفت این روزنامه مال تو نیست ،

برای شخص دیگریست و موقتا می توانی آن را داشته باشی من هم با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت را از دست بدهم در همین گیرودار پدرم لبخندی زد و گفت:

حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج در چیست ؟ 

در عشق میکوشی تا تمام محبت و احساست را صرف شخصی کنی که شاید سهم تو نباشد اما ازدواج کتاب با ارزشیست که به خیال اینکه همیشه فرصت خواندنش هست به حال خود رهایش می کنی

http://succes.ir




طبقه بندی: اندرحكایت، روانشناسی،

تاریخ : سه شنبه 19 آبان 1394 | 02:34 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

بخور و دعا کن !

فردی  چند گردو به بهلول  داد
گفت :
بشکن  و بخور و برای من دعا کن…
بهلول  گردوها را شکست  و خورد اما دعا نکرد …
آن مرد گفت :
گردوها را می خوری نوش جان ، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم…!
بهلول گفت :
مطمئن باش اگر در راه  خدا
داده ای ، خدا  خودش  صدای شکستن گردوها  را
شنیده  است …

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن..
که خواجه خود روش بنده پروری داند…





طبقه بندی: اندرحكایت،

تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 | 08:10 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

زن شکاک به شوهرش !


zanashooyee

زنه دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و درو باز کرد و یکسر به اتاق خواب سر زد

ناگهان بجای یک جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید

بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی که میخوردند ان دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی کرد.

بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد

با کمال تعجب شوهرش را دید که در اشپزخانه نشسته است.

شوهرش گفت سلام عزیزم!

پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشان اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت کنند

راستی بهشون سلام کردی؟

ما خیلی وقتها خیلی زود قضاوت می کنیم و وقتی متوجه میشیم که خیلی دیر شده باشه … چه خوبه که کمی صبور باشیم و درمورد افراد زود قضاوت نکنیم…





طبقه بندی: اندرحكایت، روانشناسی،

تاریخ : جمعه 15 آبان 1394 | 11:34 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮﺧﻴﺰﻳم، یا ﺍﺯ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ

ﺭﻭﺯﯼ ﺧﻮﺍﺟﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺯ ﻋﻮﺍﻡ، ﺍﻧﺪﺭ ﻓﻮﺍﯾﺪ ﺳﺤﺮ ﺧﯿﺰﯼ ﺳﺨﻦ ﻣﯽ ﺭﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮﻣﯽ ﺧﯿﺰﻡ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻓﻮﺍﯾﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ
ﺑﻬﻠﻮﻝ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﻤﻊ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ؛ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﺟﻪ !! ؟ ‏

« ﺗﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺧﯿﺰﯼ، ﺍﺯ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺧﯿﺰﯼ ! ﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ، ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯﺯﻣﯿﻦﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ ‏»

‏« ﺩﺭﮎ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﯾﮏ ﭘﻨﺪ، ﺳﺮﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ
{ﺍﺯﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮﺧﻴﺰﻳم، ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ}


http://succes.ir




طبقه بندی: اندرحكایت، روانشناسی،

تاریخ : جمعه 15 آبان 1394 | 11:20 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

  • paper | کوفه | آنک بات
  • دریافت کد ابزار آنلاین

    تم کده

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات