داستان راز موفقیت از زبان سقراط

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست. سقراط به او گفت، “فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم.” صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، “زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟” گفت، “هوا.”سقراط گفت، “هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد.” چند سطر در مورد سقراط … سقراط (به یونانی: Σωκράτης) فیلسوف بزرگ یونانی اهل آتن و از تأثیرگذارترین افراد بر فلسفهٔ اسلامی و فلسفهٔ غرب بود. سقراط هیچ‌گاه زحمت نگارش اندیشه‌هایش را به خود نداد. تقریبآ هر آنچه امروزه از سقراط می‌دانیم، از طریق مشهورترین شاگردش، افلاطون به دست ما رسیده‌است. او در رساله‌های آپولوژی، کریتون و فایدون به شرح زندگی و محاکمهٔ استادش پرداخته‌است. در رساله‌های دیگر افلاطون نیز، افکار سقراط تشریح شده‌اند؛ با این وجود تفکیک افکار سقراط از افکار افلاطون دشوار است. سقراط در ۴۷۰ یا ۴۶۹ پیش از میلاد در آتن به‌دنیا آمد. پدرش مجسمه‌سازی سرشناس و محترم بود. این اعتبار برای سقراط مجالی فراهم آورد تا از بهترین آموزش‌های آن زمان آتن، از حساب و هندسه و نجوم تا شعر کلاسیک یونان را فراگیرد. همهٔ مورّخان متفق‌القول هستند که سقراط مردی بسیار زشت‌رو بوده‌است. سر او طاس، صورت او پهن و گرد، و چشمان او فرورفته و بی‌حرکت بود و دماغی بزرگ و در عین حال کوفته داشته‌است که بر روی آن لکه‌ای واضح دیده می‌شده‌ است.




طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : جمعه 19 شهریور 1395 | 04:31 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات
مردجوان وسقراط

مرد جوانی از سقراط پرسید: راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.

سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.

جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی بخشد.

‌همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".




طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : چهارشنبه 21 بهمن 1394 | 12:32 ق.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

برگه امتحان بی‌نام 

یک استاد دانشگاه می‌گفت: یک بار داشتم برگه‌های امتحان را تصحیح می‌کردم. به برگه‌ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه‌ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا می‌کنم. تصحیح کردم و 17/5 گرفت. احساس کردم زیاد است. کمتر پیش می‌آید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم 15 گرفت. برگه‌ها تمام شد. با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم کلید آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم.
♦️آری، اغلب ما نسبت به دیگران سخت‌گیرتر هستیم تا نسبت به خودمان و بعضى وقت‌ها اگر خودمان را تصحیح كنیم می‌بینیم به آن خوبی كه فكر می‌كنیم، نیستیم.

 
ارسالی از زندگی زیبا




طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : سه شنبه 22 دی 1394 | 02:38 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

گل کاکتوس


یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم،اوایل بهش میرسیدم،قشنگ بود و جون دار،کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره،خیلی قوی بود،صبور بود،اگه چند روز بهش نور و آب نمیدادم هیچ تغییری نمیکرد،
منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به خیال اینکه خیلی قویه و چیزیش نمیشه،
هر گلی که خراب میشد میگفتم کاکتوسه چقدر خوبه هیچیش نمیشه اما بازم بهش رسیدگی نمیکردم...
تا اینکه یه روز که رفتم سراغش دیدم خیلی وقته که خشک شده،ریشه اش از بین رفته بود و فقط ساقه هاش ظاهراشو حفظ کرده بود،قوی ترین گل ام و از دست دادم چون فکر کردم قویه و مقاوم..
مواظب قوی ترین های زندگی مون باشیم ما از بین رفتنشونو نمیفهمیم چون همیشه یه ظاهر خوب دارند،همیشه حامی اند،پشتت بهشون گرمه...
اما بهشون رسیدگی نمیکیم،تا اینکه یه روز میفهمی قوی ها هم از بین میرن...

ارسالی از:حمیده فیض الهی




طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : شنبه 19 دی 1394 | 06:23 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

بیچاره پاییز... / متن زیبا و خواندنی

بیچاره پاییز... / متن زیبا و خواندنی

بیچاره پاییز ...
دستش نمک ندارد!
این همه باران به آدم ها می بخشد اما
همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او می زنند ...
خودمانیم ...
تقصیر خودش است؛
بلد نیست مثل «بهار» خودگیر باشد
تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه
سال تحویلی را هدیه دهد!
سیاست «تابستان» را هم ندارد که
در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد
ولی از پشت خنجری سوزناک بزند ...
بیچاره ...
بخت و اقبالِ «زمستان» هم نصیبش نشده که
با تمام سردی و بی تفاوتی اش این همه خواهان داشته باشد!
او «پاییز» است رو راست و بخشنده!
ساده دل فکر می کند اگر تمام داشته هایش را
زیر پای آدم ها بریزد، روزی ... جایی ... لحظه ای ...
از خوبی هایش یاد می کنند!
خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را
به پای محبتش نمی گذارند …
عادت آدم ها همین است …!
یکی به این پاییز بگوید آدم ها یادشان می رود که
تو رسم عاشقی را یادشان داده ای!
دست در دست معشوقه ای دیگر
پا بر روی برگ هایت می گذارند و می گذرند
تنها یادگاری که برایت می ماند ...
«صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست» ...!
ناراحت نباش پاییز!
این مردم سال هاست به هوای بارانی می گویند … خراب!

منبع:heavenly.persi




طبقه بندی: خواندنی ها، شعر،

تاریخ : یکشنبه 22 آذر 1394 | 08:06 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

داستانک پند آموز

۱ (۱)

 

ﻣﺎﺭﻳﺎ ﮔﺪﻟﻮﻓﺎ، ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﺑﻮﺩ!

ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : پنجشنبه 19 آذر 1394 | 08:10 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

احساس های بی عمل (بسیار تآثیر گزار)


feeling-no-action

پدرم دلواپس آینده خواهرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند،در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.

خواهرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.

مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرد.اما حتی یکبار هم نشده که با من در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند.

من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم ،با او به سینما بروم ،باهم تخمه بشکنیم ،فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.

ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم، از یک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود، از طرف دیگر،وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم.

تکلیف مان را با خودمان روشن نمیکنیم . یکدیگر را دوست میداریم اما انقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان را ابراز کنیم. ما آدم های بیچاره ای هستیم! انقدر در بیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تا وقتی عزیزی را از دست دادیم ،تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.

از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.

از یک جا به بعد باید پدر به دخترش بگوید که چقدر دوستش دارد.

از یک جا به بعد باید دختر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.

از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.

از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تورا دارم.

و چه خوب است از یک جا به بعد همینجا باشد،از همین جا که این نوشته تمام شد.


منبع، پورتال آسمونی  http://www.asemooni.com



طبقه بندی: خواندنی ها، سبك زندگی،

تاریخ : دوشنبه 16 آذر 1394 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

داستان جالب “ثروتمندتر از بیل گیتس” هم هست؟

A very nice story richer than Bill Gates, too

از بیل گیتس پرسیدند: «از تو ثروتمند تر هم هست؟»
در جواب گفت: «بله، فقط یک نفر.»
پرسیدند: «کی هست؟»
در جواب گفت:
من سالها پیش زمانی که  اخراج شدم و به تازگی اندیشه های طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی می‌کردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه‌ها و روزنامه‌ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت: «این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت. بردار برای خودت.»
گفتم: «آخه من پول خرد ندارم.»
گفت: «برای خودت، بخشیدمش برای خودت.»
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت: «این مجله رو بردار برای خودت.»
گفتم: «پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی. تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش می‌بخشی؟!»
پسره گفت: «آره من دلم میخواد ببخشم. از سود خودمه که می‌بخشم.»
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه. بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه می‌فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره. ازش پرسیدم منو می‌شناسی؟
گفت: «بله، جنابعالی آقای بیل گیتس معروف که دنیا می‌شناسدتون.»
بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟
گفت: «طبیعی است چون این حس و حال خودم بود.»
گفتم: «حالا می‌دونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم.»
جوون پرسید: «به چه صورت؟»
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم.
پسره سیاه پوست در حالی که می‌خندید، گفت: «هر چی بخوام بهم می‌دی؟»
گفتم هرچی که بخوای.
گفت: «واقعاً هر چی بخوام؟»
بیل گیتس گفت: «آره هر چی که بخوای بهت می‌دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام. به اندازه تمام اونا به تو می‌بخشم.»
جوون گفت: «آقای بیل گیتس، نمی‌تونی جبران کنی.»
گفتم: «یعنی چی؟ نمی‌تونم یا نمی‌خوام؟»
گفت: «تواناییش رو داری اما نمی‌تونی جبران کنی.»
پرسیدم: «واسه چی نمی‌تونم جبران کنم؟»
جوون سیاه پوست گفت: «فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!»
بیل گیتس می‌گه همواره احساس می‌کنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.


منبع، پورتال آسمونی : http://www.asemooni.com



طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : دوشنبه 2 آذر 1394 | 08:19 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

امتحان و سرنوشت…


دختری در چین زندگی می کرد که با جدیت درس نمی خواند . وی اصلا نمیدانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد . روزی از روزها ، قبل ازامتحانات مدرسه ، دوست این دختر به وی خبر داد که به سوالات امتحانی دست یافته است .

در حقیقت ، دختر می توانست برای شرکت در امتحان از همین ورقه استفاده کند . دخترکلیه پاسخ های ورقه را که در دست داشت حفظ کرد . با توجه به ضعف درسی وی گمان براین بود که او در این امتحانات از نمره ۱۰۰ فقط ۳۰ نمره خواهد گرفت . اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره ۹۸ بگیرد.

این مساله باعث شد که دانش آموزان دچار تردیدشوند که مبادا دختر در امتحان تقلب کرده است . با وجود این اتفاق معلم دختر راستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وی از آن به بعد موفقیت های بیشتری به دست خواهد آورد . دختر نیز که هیجان زده شده بود ، شروع به گریه کرد .

 او از سخنان معلم بی نهایت خوشحال شده بود و دریافته بود که اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بیشتری کسب خواهد کرد . از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و برای اینکه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساس می کرد .

 چند سال بعد ، او در یکی از دانشگاه های معروف پکن پذیرفته شد . در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر این گونه تغییر نمی کرد و آینده خوبی در انتظار او نبود . اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسیر زندگی وی را متحول کرد .

 بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و برای معلم خود حقیقت را فاش کرد . معلم که دیگر سالمند شده بود ، گفت : عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیراتوانایی های تو را می شناختم و می دانستم که تو نمی توانی نمره ۹۸ بگیری . اما فکرکردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بیشتر کوشش کنی .

http://succes.ir




طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : دوشنبه 2 آذر 1394 | 06:54 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

سرنوشت انسان را اراده او تعیین می کند…


 در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند، اما سربازانش تردید داشتند و دودل بودند.
 در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد، ژنرال سکه ای در آورد و گفت:” سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد. اگر رو آمد، می بریم، اما اگر شیر بیاید ، شکست خواهیم خورد”.
 “سرنوشت خود مشخص خواهد کرد”.
 سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند، تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
 بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: “سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)”
 ژنرال در حالی که سکه ای را که دو طرف آن رو بود ، به ستوان نشان می داد ،جواب داد:” کاملا حق با شماست”.

http://succes.ir




طبقه بندی: خواندنی ها، روانشناسی،

تاریخ : یکشنبه 1 آذر 1394 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

اوج گرفتن انسان ها …

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود.

بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد .

سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد . بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.


پسرکی سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.

تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید :

ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت :

” پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد .

… چیزی که باعث رشد آدمها میشه رنگ و ظواهر نیست …

رنگ ها … تفاوت ها … مهم نیستند… مهم درون آدمه ، چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشونه و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشه

succes.ir




طبقه بندی: خواندنی ها، روانشناسی،

تاریخ : یکشنبه 1 آذر 1394 | 04:12 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

داستان کوتاه قدرت حافظه


imagination
خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.پرسید: چرا می گریی؟- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.

 منبع، پورتال آسمونی  http://www.asemooni.com



طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : شنبه 30 آبان 1394 | 10:58 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

حکایت خواندنی باخت سنگین کاسپارف

Kasparov suggests heavy losses

کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت.

همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.

او گفت اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است،

برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت، بودم.

گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم.

اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم.

تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم.

آن قدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم.

بعد که مات شدم، فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود.

بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.

«تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم!»

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه هامون می کنیم این است که:

نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم و دوبرابر واکنش نشان می دهیم.


 منبع، پورتال آسمونی  http://www.asemooni.com



طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : دوشنبه 25 آبان 1394 | 06:46 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

سنی از تو گذشته زشته!!!


your-age-is-high-and-ugly

این جمله رو بارها و بارها از زبون دیگران در مورد اطرافیان یا خودمون شنیدیم یا اینکه خودمون به دیگران گفتیم!

توی تمام جوامع از سن به عنوان یک معیار عددی استفاده میشه در واقع سن فقط یک عدد محسوب میشه وبالاتر رفتن سن جرم ونقص نیست ومانع از لذت بردن از لحظات زندگی نمیشه و معتقد هستند که آدمی تا زمانیکه نفس میکشه باید به بهترین وجه ممکن زندگی کنه و ضمن رعایت اخلاق و اصول انسانی باید نعمتهای خدا رو شکر بگه و هرکار وچیزی که خوشحالش میکنه رو میتونه انجام بده.
در واقع گذر زمان رو اینگونه ترجمه میکنن : ما درجوانی تجربه چگونه زندگی کردن کسب میکنیم و در میانسالی وپیری از آن تجربه ها برای بهتر و شادتر زیستن استفاده میکنیم

اما در ایران وکشورهای جهان سومی:
سن از سی سال که فراتر رفت دیگه کم کم واسه هر کاری سنی ازت گذشته و زشته !!!
درواقع به نحوی باید فقط نفس بکشی وفقط در گذشته وبا خاطرات گذشته زندگی کنی تا بمیری وبه تعبیری در جوانی تجربه به دست میاریم وبا خود آن تجربه رو به گور میبریم

طرف دوست داره لباس رنگ شاد بپوشه: وای سنی ازت گذشته این چه رنگیه ؟
ماشین اسپرت دلش میخواد:این واسه جووناس!
تنهاست دلش میخواد ازدواج کنه یا با یکی هم صحبت بشه: دیگه اینکارا از تو گذشته توى این سن!
دلش سفر تفریحی میخواد:وای تو دیگه فکر آخرتت باش!
دوست داره ادامه تحصیل بده:واای برای چى دیگه ؟!
وهزاران دل خواستنهای دیگه که در حد یک آرزو باقی می مونه تا مبادا زشت باشه
اینجوریه که تو مملکت ما توریست خارجی میبینیم که سن اجداد ما رو داره ولی لباس اسپرت و تیپ جوونا رو زده بدون اینکه نگران تفاوت سنش با دیگران باشه و داره از لحظات زندگی استفاده مفید میکنه
تو هر سنی ازدواج میکنن ولباس عروسی میپوشن
دوستانشون همه گروه سنی هستن و عیب نیست
ملاک دوستی وازدواج تفاهم و احساس آرامش هست نه سن

ولی اینجا پرسیدن سن فحش و پاسخ دادن به آن ابزار شکنجه محسوب میشه

بیاییم ما هم نگرش خودمون رو عوض کنیم این زندگی رو دوبار به هیچکس نمیدن،پس اگه ازته دل کاری رو دوست دارین انجام بدید

نگران سن وسالت نباش تا زمانیکه نفس میکشی دیر نیست و زشت نیست
زشت اینه که عمرت رو زشت طی کنی
آسمونی باشید…..


 منبع، پورتال آسمونی: http://www.asemooni.com/culture/



طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : جمعه 22 آبان 1394 | 10:30 ب.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

معنای ارزش زمان رو کی مفهمه؟


means-the-value-of-time

معنای 10 سال رو کی میفهمه؟ زن و شوهری که پس از 10 سال تازه طلاق گرفتند

معنای 7 سال رو کی خوب میفهمه؟ دانشجوهای فارغ التحصیل پزشکی

معنای 4 سال رو کی میفهمه؟ بچه های کارشناسی که مشروط شدن و اخراج شدن از دانشگاه

معنای 2 سال رو کی خوب میفهمه؟ سرباز فراری ها

معنای 1 سال رو کی خوب میفهمه؟ پشت کنکوری ها!

معنای 9ماه رو کی خوب میفهمه؟ مادر هایی که بچه ی مرده ای به دنیا آورده باشن

معنای 1ماه رو کی خوب میفهمه؟ کسانی که 30 روز ماه مبارک رمضان رو روزه گرفتن

معنای 1هفته رو کی خوب میفهمه؟ سر دبیرهای مجلات هفتگی!

معنای 1روز رو کی خوب میفهمه؟ کارگرای روز مزد

معنای 1ساعت رو کی خوب میفهمه؟ عشاق منتظر

معنای 1 دقیقه رو کی خوب میفهمه؟ اونایی که از اتوبوس جا موندن

معنای 1 ثانیه رو کی خوب میفهمه؟ اونایی که در تصادف جون سالمی به در بردن

معنای 1 دهم ثانیه رو کی خوب میفهمه؟ اونایی که تو المپیک مقام دوم رو به دست آوردن

فقط خواستم بگم قدر لحظه لحظه های زندگیتون رو بدونید خیلی زود تموم میشه…!

شاید فرصتی رو که الان داری،لحظاتی دیگه فقط برات رویا باشهگ


 منبع، پورتال آسمونی  http://www.asemooni.com/



طبقه بندی: خواندنی ها،

تاریخ : جمعه 22 آبان 1394 | 01:45 ق.ظ | نویسنده : ایمان فرزانه | نظرات

  • paper | کوفه | آنک بات
  • دریافت کد ابزار آنلاین

    تم کده

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات