!!!چی بودیم... چی شدیم
...Follow your dreams...
میگم شمارش
معکوس شروع شده یا هنوز مونده؟! یه
دوستی داشتم چند ماه پیش بدون دلیل یهویی از تلگرام رفت! هرچی ازش پرسیدم که چی
شده فقط گفت برام دعا کن یه کاری پیش اومده نمیتونم تو تلگرام باشم! منم گفتم با
اینکه نمیدونم کارت چیه اما امیدوارم موفق باشی! دیروز
دیدم عــــــه برگشته تلگرام و رفتم جویای حالش بشم ببینم مشکلش رفع شده یا نه،
نگو این دوست مام (که شرایط یکسانی داریم تقریبا) میخواسته مثه من کنکور بده، یعنی
دیشب با شنیدن این خبر اینقده خوشحال شدم، آخه دیگه الان حس میکنم که تنها نیستم! اصلا
از این انتظارای کوفتیه نزدیک امتحان خوشم نمیاد، از
صبح هم همینجوری عاطل و باطل دارم تو خونه میچرخم، به
نظرم پارسال که رفته بودم برا گزینش، محلش همون دبیرستانی بود که جمعه قراره برم کنکور
بدم، به دوستم پیام دادم ازش بپرسم، اولش میگه آره خودشه، بعد که چند بار ازش
پرسیدم "مطمئنی؟" میگه راستش یادم نیست!! این
کارت ورود به جلسه مو هم که سانسور کردم به الناز و م. پ. ن گفتم یه نکتۀ ریز داره
اگه متوجه بشین یه بستنی پیش من دارین، م. پ. ن اومده میگه جلوی معلولیت رو خالی
گذاشته!! یعنی واقعا من از نظر اون معلول ذهنی ام که دارم میرم برای صدمین بار
کنکور بدم؟! حوصلم
شدید سر رفته!! کاش یکی بود... اما متاسفانه برای ما همیشه یکی نبود!! + اون شکلکای جدیدم تازه پیدا کردم!! ندید بدید هم خودتونین!!
یه حس غریبی داره اینکه آدم مدرک کارشناسی داشته باشه و دوباره بره درسای
دبیرستانو بخونه و بخواد از صفر شروع کنه! وقتی میبینی دوستات دارن پیشرفت میکنن و
به فکره ارشد و دکتران و تو داری پس رفت میکنی یه حس نا امید کننده ای به آدم دست
میده،
اما من با همۀ این حس ها جنگیدم و بازم میجنگم، چون باید به اون چیزی که
میخوام برسم و تا نرسیدم دست از تلاش برنمیدارم!
البته این حس رو برا امتحانا
نداشتماااا بیشتر واسه همین کنکورای مزخرفِ کارشناسی و ارشد بوده! چه خونده باشم
چه نخونده باشم این انتظارش اذیتم میکنه، وگرنه من اصلا با خوده مقولۀ کنکور مشکلی
ندارم که!
نه میدونم چی بخونم، نه میدونم
چی نخونم، نه میدونم اصلا بخونم یا نخونم، فقط اینو خوب میدونم که باید یه چیزی
بخورم!
اونقدم هله هوله ریختم توی این شکم لامصب که ناهار و شام هیچی نتونستم
بخورم!
من نمیدونم من قراره کنکور
بدم، من قراره نتیجۀ زحمتامو ببینم، من قراره استرس بکشم، همۀ این بدبختی ها با
منه، چرا دوستام قاطی کردن و دارن جور منو میکشن؟!
اصلا کاری باهاش ندارم، انیشتنم میگفتن خنگه، ادیسونم بعد از صد بار
شکست بالاخره موفق شد لامپو اختراع کنه، منم بالاخره به هدفم میرسم!
جناب م. پ. ن
وقتی دیدی اسم و اختراعات و اکتشافات من تو دنیا مثه توپ صدا کرد اونوقت بهت میگم
که جلوی معلولیت رو چرا خالی گذاشته بودن!!
طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی،
قالب ساز آنلاین |