منوی اصلی
گاه نوشته هاى یک دانشجوى زبان
معلوم الحال
  • معلوم الحال یکشنبه 30 دی 1397 12:32 ب.ظ نظرات ()
    متاسفانه میهن‌بلاگ بازیش گرفته و همین‌طور داره پستام رو میخوره.
    هر کاری میخواستم بکنم که تمام آرشیو وبلاگم رو به بیان منتقل کنم این اجازه رو بهم ندادن. با تیم پشتیبانی بیان هم تماس گرفتم و اونام ناامیدم کردن.

    به هر حال تصمیم به مهاجرت گرفتم.
    فلذا اگر مایلید زین پس مرا در بیان بخوانید:

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 آذر 1398 12:32 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • پریشب بارون شدیدی می بارید. اون قدر شدت بارون زیاد بود که هر ثانیه بیشتر از پیش از رفتن به سلف پشیمون می شدیم. مهدی (دوست و مهمون شیرازی مون) به من گفت: ینی بابک امشبم کیک نمیاره؟

    گفتم: «عمرا تو این هوا کیک برامون بیاره!»

    بابک از بچه های کارشناسیه و سنوات خورده. دو سه ماه پیش تولدش بود و ما مجبورش کردیم ببردمون شهر و بهمون شیرینی بده. ما پسرا از این رسمای مزخرف دخترونه نداریم که سورپرایز کنیم و کادو بدیم! تولد کسی باشه خفتشم می کنیم و بعد غارت جیبش کلی منتم سرش میذاریم د:

    مشغول خوندن بودن که گوشیم زنگ خورد. جواب دادم دیدم بابکه! گفت: ساعت ۷ بیا بغل بانک وایسا کیک رو ازم تحویل بگیر. به مهدی گفتم: مژده بده که بابک با کیک داره میاد :))


    سرتون رو درد نیارم. یه ربع به هفت رفتم بغل بانک و بعد از کلی انتظار و سگ لرز زدن کیک رو گرفتم. در جا آوردمش اتاق و با مهدی رفتیم سلف که فلافل بزنیم. 

    تو سلف که بودیم برق رفت. برای همین خورده نخورده زود جمع کردیم اومدیم خوابگاه. 

    همین که رسیدیم یه نقشه شوم به ذهنوم خطور کرد. کیک رو بخوریم!

    کیک رو باز کردیم و نصفش رو خوردیم. ظرفاشم شستیم تا کسی بویی نبره. در پاکتشم چسب زدیم و کاملا عادی رفتیم سراغ درس و مشق.

    بچه ها ۱۱ ۱۲ شب اومدن اتاق و له له زنان منتظر خوردن کیک بودن. من چون داشتم میخوندم گفتم: بچه ها امشب حسش نیست. بذارید فردا عصر بخوریم. الان دیر وقته. 

    رضا (هم اتاقی) هم با من همراهی کرد و گفت: راست میگه! فردا چایی هم بذاریم و با کیک بخوریم. بعدش باز برگردیم کتابخونه.


    گذشت و گذشت تا دیروز ظهر. من و مهدی باز نقشه شومون رو گسترش دادیم و به فرشید (یکی از هم اتاقی ها) هم گفتیم و اونم موافقت کرد. جعبه کیک رو که باز کردیم جفتمون تعجب کردیم که ای نامررررردا! به ما نارو زدن! قضیه از این قرار بود که ما دل خوشی از رضا نداشتیم چون زیاد سروصدا میکنه و نمیذاره بخونیم. در کنار همه اینا صبح ها هم که پا میشه همه رو بیدار میکنه و میره کتابخونه درس بخونه. برای همین ما نصف کیک رو به چهار قسمت تقسیم کردیم. سه تاش رو خوردیم و یه تیکه ش رو هم برای بابک (صاحب تولد) بردیم و گفتیم بدون اینکه رضا متوجه بشه بیا سلف کیکت رو بخور و هیچ حرفی هم نزن.

    عصر من خوابیدم و بچه ها هم رفتن شهر. رضا اومده بود اتاق داشت به بابک فحش می داد که فلانِ و بسیارِ، منم هیییچ محلش نمی ذاشتم. خلاصه رضا رفت و بچه ها بعد دو ساعت اومدن. گفتن: رضا چیزی نگفت؟ گفتم اعصابش خورد بود فکر کنم بو برده. صداشو در نیارید.

    ساعت ۱۲ شب باز بابک اومد اتاق و مستقیم رفت دوش بگیره. رضا هم رفت دوش بگیره برگرده. بعدش من که بالای تخت بودم گفتم: بابک یه چایی بذار تا با کیک بخوریم. اونم گفتم باشه و رفت چایی گذاشت.

    تا اینجا همه چی خوب پیش میرفت که چایی رسید. من کتابم رو بستم و اومدم پایین. قاشق و چنگال و بشقاب آوردم و گفتم بچه ها جمع شید! رضا مثل اینکه بو برده بود. نیومد جلو. مهدی و فرشیدم تو تختا ولو بودن. من چسبا رو باز کردم و جعبه رو برداشتم. با یه بشقاب خالی که کفش کیک مال شده بود مواجه شدم! خیلی ناراحت  و عصبانی فحش دادم و گفتم: تف تو ذاتتون!

    رضا هم اومد جلو و گفت: ای لاشیا! کی کیک رو خورده؟

    اتاق شلوغ شد. دعوا و سروصدا که مقصر رو پیدا کنن. 

    رضا همینجوری که داشت با عصبانیت حرف میزد نسکافه ش رو باز کرد ریخت تو لیوان و به خیال اینکه تو کتری آب جوش هست محتویات کتری رو توی لیوان سرازیر کرد. وقتی دید چایی با نسکافه قاطی شده دومین فحش بزرگ رو به بابک داد.

    بعدش فرشید وارد میدون شد و گفت نه ما ظهر پا شدیم دیدیم کیک نصفه ست. فکر کردیم تو خوردی برای همین ما هم سهممون رو خوردیم. 

    رضا باز ترش کرد و پرید بهمون که منم چاقو رو برداشتم و کارتن کیک رو پاره کردم :))))

    درگیری بالا گرفت و رضا آب جوش ریخت روی فرشید! فرشید اومد ما رو لو بده من لگدش زدم :))

    رضا یقه بابک رو گرفت که من رو اسکل کردی؟ عصر من کلی منتظرت بودم. آخرش زنگ زدی نمیام. حالام منو اسکل کردی. همه نقشه ها زیر سر تو بوده. بابکم میخندید و میگفت بابا من خودم کیک نخوردم! فرشید یه تیکه برام آورد تو سلف خوردم.

    باز رضا پرید به فرشید و یقه ش رو گرفت که من تو رو میکشم. همه چی زیر سر توئه! اعتراف کن مردیکه بییییییبداغ کیک از داغ اولاد بدتره! من میکشمت. من رو اسکل کردین؟ دو روزه منتظرم یه تیکه کیک بخورم بعد اینجوری سر من شیره مالیدین؟ 

    همینجوری فرشید رو هل داد توی بالکن که چایی بریزه روش. فرشید بچه ننه هم زود زرد شد و گفت: وایسا میگم! میگم! بخدا میگم! کار اینا بود. یه بار به من اشاره میکرد. یه بار میرفت سراغ مهدی. یه بار بابکُ مقصر میدونست. سر و صداها به اوج رسیده بود که رضا فرشید رو ول کرد افتاد دنبال بابک که داشت از اتاق در میرفت. 

    قضیه داشت بیخ پیدا میکشید و ما هم افتاده بودیم وسط اتاق و داشتیم به جمله قصار رضا میخندیدم. داغ کیک از داغ اولاد بدتره. 

    آخر سر راضیش کردیم کوتاه بیاد و بذاره بخونیم.


    تا دو ساعت بعدش هر یه ربع یه فحش خوارمادر به بابک میداد :) میگفت: رفتم حموم به من میگه کاش حموم نمیومدیم. بچه ها منتظر مان که بریم کیک بخوریم! لاشی خبر داشته که کیکی در کار نیست. منو اسکل کرده. 


    در آخر جا داره که بگم: divide and rule - تفرقه بنداز و پاد*شاهی کن!

    + پ. ن.: تلویزیون سالن TV ارشدا رو بردن. امروز وقتی مسئول بلوک بهمون خبر دادن پوکیدیم از خنده. تلویزیون توی قاب فلزی بوده و با قفل کتابی و زنجیر درش رو بسته بودن. موندیم چجوری زدنش!!!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 آذر 1399 08:19 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال سه شنبه 18 دی 1397 09:06 ب.ظ نظرات ()
    دوست عزیز ناشناس!
    بابت چه کاری باید حلالتون کنم؟ 
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 آذر 1399 08:19 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال یکشنبه 9 دی 1397 08:38 ق.ظ نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 9 دی 1397 08:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • امشب بخاطر یک دقیقه بیشتر همه دارن خودشون رو پاره میکنن !
    همه هم اتاقیا رفتن پیش خانواده و تنها دارم برای میان ترم تستینگ فردا میخونم! 
    اونم چه خوندنی؟... نیم ساعت روی یک جمله خیره میشم و هی میخونم و میخونم و میخونم . . . غرق تو رویاهامم. 
    این روزا اینقدر که غرق در وهم و خیالم توی دنیای واقعی نیستم. دارم از خودم بیزار میشم. 
    پنجمین یلدای خوابگاهیم رو دارم میگذرونم. 
    پارسال با مهدی بودم. 
    سالهای قبل رو یادم نمیاد !

    دلتنگم . نمیدونم دل تنگ چی؟ 
    دل تنگ خونه وخانواده که نیستم ... یعنی فکر نمی کنم باشم، چون تا زنگ نزنن و هبر نگیرن من زنگ نمیزنم و پیام نمیدم. زنگم میزنن هم کوتاه و سریع جواب میدم که زود مکالمه م تموم بشه .

    ...

    لعنت به این گوشی که به عمر زندگی دانشجوییمه و نمیذاره دو کلام با شماها هم حرف بزنم . عمر من و این گوشی دیگه سراومده
    آخرین ویرایش: جمعه 30 آذر 1397 11:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال دوشنبه 19 آذر 1397 05:54 ب.ظ نظرات ()
    شنبه گذشته سر کلاس بودم که دیدم تلفنم داره زنگ میخوره. به شماره نگاه کردم و تعجبم بیش از پیش شد! استاد مترجمی دوره لیسانسمون بود. جواب ندادم. استاد درسش رو داد و با عصبانیت کلاس رو ترک کرد  چون هر چی میگفت ما نمیفهمیدیم! و گفت واقعا فک میکنم اشتباهی سرکلاس اومدم. 
    منم منتظر کلاس بعدی مون شدم که تنکولوژی بود و گروه پسرا تنها گروه پیروز میدان بود که با اصلاحات جزئی مجوز حضور در کارگاه هفته پژوهش رو داشت. 
    برگشتم خوابگاه و به استاد دوره لیسانس زنگ زدم. بوق دوم گوشی رو برداشت و: معلوم بی معرفت چطوره؟! تو نباید یه خبری از خودت به ما بدی؟! من امروز اسمت رو دیدم که زدن ارشد قبول شدی. من فکر میکردم هنوز یک سال دیگه درس داری :/ و منم باهاش یک سری حرف زدم و ایشونم باز همون نصیحت های سابقش رو شروع کرد و تهش با تبریک مجدد به من و خانوادم خداحافظی کرد. 

    آخرین ویرایش: دوشنبه 19 آذر 1397 06:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال پنجشنبه 15 آذر 1397 09:11 ق.ظ نظرات ()
    رشته ی پیجت اگر بگسست معزولم بدار 
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 آذر 1397 09:07 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال پنجشنبه 8 آذر 1397 04:27 ب.ظ نظرات ()
    میفرماد:
    در را به روی حضرت پاییز وا کنید

    [http://www.aparat.com/v/vPRph]
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 8 آذر 1397 04:37 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال دوشنبه 5 آذر 1397 11:44 ب.ظ نظرات ()
    برگشت گفت: هر وقت به این نتیجه رسدی که هممون عین هم نستیم حق داری پیام بدی، در غیر این صورت بیخیال

    برای من همه‌تون عین همید .. عجیب !!!
    هیچ وقت درکتون نکردم. 


    حق با استاد محمدی بود ...
    همین!
    آخرین ویرایش: دوشنبه 5 آذر 1397 11:43 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال یکشنبه 4 آذر 1397 11:25 ق.ظ نظرات ()
    بعد سالها یه ذره اعتماد به نفس پیدا کردم و یه عکس با افاصله دور از خودم گذاشتم روی پروفایل واتس اپم. کنار یه کلبه جنگلی دلبر :)
    دقایقی پیش دیدم استاد سابقم دوره لیسانسم (همکار پژوهشی) بدون سلام و احوال پرسی پیام داد:
    «عکس پروفایل شما شبیه کلبه جنگلی پارک *** در *** است.»
    بعد از سلام و احوال پرسی بهش گفتم چه عجب یک نفر درست حدس زد! همه پیام میدادن که **** حسابی داری خوش میگذرونی. خوش به حالت :) و منم میگفتم بابا این همون شهر دانشجویی سابقه!!!!
    ایشونم گفت: «حداقل من *** رو خوب میشناسم.»
    آخرین ویرایش: یکشنبه 4 آذر 1397 11:26 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 33 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات