جدال عقل و احساس که میگن همینه هاااا.
عقلم یه چیزی میگه, قلبم یه چیز دیگه!
هه جالبه, نمیتونم بینشون یه چیزو انتخاب کنم!!!!
خب هردوشون درست میگن...

بین هممممممه چیز,  خدایا ,فقط خودت مایه ى آرامشی!
تو که از خودم, به خودم نزدیک تری...




تاریخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | 01:04 ب.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات
تموم شد!
یه ناامیدی به تمام معنا!
خیلی داغونم ,خیلی اوضاعم خرابه, اشکم بند نمیاد,,,,
چرا اینطور شد؟ من چه گناهی کردم؟؟
بقیه هنوز بهم امید میدن, ولی من...
بغض داره خفم میکنه...
نمیخوام!  زندگی بدون اونو نمیخوام!
خدایا نکن باهام اینکارو...
من از این به بعد هر شب قرآن میخونم, بلکه شاید بشه اونی که میخوام,,,

خدایا نکن باهام اینکارو....

حال خراب من حالا حالا ها خوب نمیشه...



تلخی روزگار از اون جایی
شروع میشه که خیلی
چیزا رو میشه خواست
اما نمیشه داشت... 



تاریخ : شنبه 29 خرداد 1395 | 04:44 ب.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات
استرس بارتر از این روزام ندیدم.
نمیدونم چی میشه. حتی تو باورمم نمیگنجید اینطور بشه!
آخه ینی چی؟ آخه اصلا بحث این حرفا نبود!  چرا یوهو اینطور شد؟؟
چرا ممکنه نباشه؟؟من حاضرم مال من نباشه, فقد باشه!
وای خدایا, چقد دیروز گریه کردم!
خدایا خودش بیاد جوابمو بده. همین.
البته جوابش مثبت باشه. بگه همه چیز خوب پیش میره. اون چیزی که شتیدی نیس!
اصلا الکی گفتن, اینطوری نیس!
خدایا کاری کن بعدن به این روزام بخندم!
خدایا میسپارم به خودت. خودت نزار له بشم زیر غصه!


تاریخ : شنبه 29 خرداد 1395 | 01:38 ب.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات
واقعا بعضی اوقات چقد دیر آدم, آدمای اطرافشو میشناسه!
الان دارم میفهمم با چه کسایی نباید اعتماد میکردم!
افرادی که با هزار ترفند اعتمادتو جلب میکنن و بعدش خییییلی سریع رازهاتو فاش میکنن.
بدیش اینه که خودت نباشی و از دیدنشون انقددددرررر تعجب کنی!
ولی برعکسشم هست. آدمایی که واقعا شرمنده ى انقدر مورد اعتماد بودنشون میشی!

خیلی بده که اطرافت پر بشن از آدمایی که نمیتونی بهشون اعتماد کنی! یعنی یه جایی ازشون نارو خوردی که اون شده برات درس عبرت!
وقتی که اعتمادتو نسبت به نزدیک ترین کست از بین بردن! نمیدونی چطور حتی اون اعتمادو ترمیم کنی....


تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 03:22 ب.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات
آخ آخ این ماجرای چشم خوردن واقعیت داره هاااااا.
من کوله  سبز هایلایت بافتنی دارم. بعضی اوقات تو امتحانا و اردوها میبرم مدرسه.
عاغا من هررررر وقت بردم یه نفر بهم گفت چقد خوشکله, کی برات بافته و این حرفا.
خلاصه این کیف جان ما تا روز آخر دوام آورد.
تا اینکه امروز که مدریه هم تموم شده و من و مینا با هم  فقد رفتیم که اعتراض بزنم واسه نمره هام ..مشاورمون گفت کیفت خیلی خوشگله, باید بدیش به مینا چون با کتونی و شالش سته!
خخخ مام خندیدیم و تایید کردیم.
عاغا من تا اومدم تو ماشین دیدم بععععله دکمه کیفم کنده شده!!! O_o
خخخ کلی با مینا خندیدیم.
گفتیم بالاخره این کیف روز آخری باید چشم بخوره و یه بلایی سرش بیاد .


طبقه بندی: خاطرات،

تاریخ : سه شنبه 25 خرداد 1395 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات
کارنامه رو گرفتیم. راضی که نبودم. چیزایی که بهشون مطمعن بودم, کمتر شده بودم. حالا انروز رفتم اعتراض زدم. ولی همه میگن فایده نداره. نمیدونم. حالا ببینیم چی میشه.
وایییییی یه سری آدما هستن, که انقدر احمق و بی شعورن که آدم نمیتونه درمقابلشون خوددار باشه .
آخه 18 برا ورزش انصافه؟؟؟؟؟ نیس به خدا!!!

بیخیال این حرفا. برنامه ریزیام برا تستای تابستونم عشقه. ✌✌

تاریخ : سه شنبه 25 خرداد 1395 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات
قرارمون 984 سال بعد
روز تولد هزارو یک سالگی ام
در گورستان شهر
وقتی که می آیی با خودت طوفان بیاور
تا هزارسالگی ام را خاموش کند
یادت نرود 984  سال بعد
دختری استخوانهایش را جمع کرده
و منتظرت نشسته تا برایش جشن تولد بگیری 


تولد خودم مبارک. 
مرسی از هممممممه بابت تبریکا. 
خیییلی برام عزیزین .
ایشااله تولد هزار و یک سالگیمو تبریک بگیییین. بگو ایشاالله!  
شمعارم فوت میکنم و آرزو میکنم فقد برا هممون :  اول معدل خوب و بعد رتبه کنکور عالی و بعد عاقبت به خیری هممون و در آخر ظهور آقا امام عصر (عج) .

روزاتون سرشار از اتفاقای قشنگ. 




تاریخ : پنجشنبه 20 خرداد 1395 | 05:00 ق.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات
هوفففففف اینم از آخرین امتحان و آخرین روز مدرسه. 
از امتحان که اومدیم بیرون چیزایی که لازم بودو نشون محی دادم. 
بعدم فقددددد عکس گرفتیم با بچه ها با ژستای باحال.  :)4.gif
عکسمونم که دستامون فقد پیدا بودو نمیزارم.
چون رفت و آمد غریبه اینجا زیاده. 3.gif

خخخ منم سرویس مهسا رو رد کردم رفت, گفتم باید وایسی تا مامانم بیاد :) 
والا بزا یه روزم که مامانمون دوباره دیر میاد یکی باشه پیشمون :)15.gif

خلاصه کلی دیوونه بازی و این حرفا.... 

تو مدرسه خیلی درگیر خنده بودیم. ولی الان که اومدم خونه کلللی بغض تو گلومه :(2.gif
 

دلم خییییییلی برا همه تنگ میشه. برا همه ى همه. حتی اونایی که ازشون خوشم نمیومد. چون بالاخره اونام خاطره ن دیگه..... 1.gif
میشه ینی سال دیگم این حس خوبو داشته باشیم.... 

و همینطور شعر همیشگیم: 
نگو هرگز خداحافظ.
خداحافظ که میگویی 
دلم از غصه میمیرد.
تو نیستی و نمیبینی نفس هایی که میگیرد.... 

آهنگ خداحافظی مرتضی پاشایی رو هم حتما دان کنید. 3.gif



طبقه بندی: گالری عکس، خاطرات،

تاریخ : سه شنبه 18 خرداد 1395 | 11:39 ق.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : یکشنبه 16 خرداد 1395 | 01:54 ب.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات
با اینکه نمره زیستم از اون چیزی که فکر میکردم یه نمره کمتر شد. ولی شب قبلش که تا صبح بیدار بودمو با هیچ روزی عوض نمیکنم.
شب قبلش که تا صبح بیدار بودم...
می ارزید به همه چیش...
شب قبلش که...
و همینطور صبحش....
و همینطور دوروز بعدش....
(عههه همش که سانسور شد که.... )عیب نداره. خودم میدونم چی شده و چ حرفایی زده شده.
حاضرم اون شب برگرده. با تمااااام وجودم. 
بعد میدونی چیکار میکردم؟؟؟دیگه چهارتا فصل زیستو که هنوز نخونده بودمو, دیگه نمیخوندم, و صحبت کردنو ادامه میدادم :)
نمیدونم دیگه میشه اون صحبتا تکرار شه یا نه. ولی مزه ش هنوز زیر زبونمه ❤❤❤❤❤❤


کسایی که فهمیدن چیه یا حداقل حدس میزنن چیه کامنت خصوصی بزارن بفهمم کیا هستن که میدونن یا شاید بدونن. نفهمیدین هم بیخیالش....  فقد بدونین عاااااااااااااااااااااااااااااالی بود


طبقه بندی: خاطرات،

تاریخ : پنجشنبه 13 خرداد 1395 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات