تاریخ : سه شنبه 9 مهر 1392 | 11:02 ب.ظ | نویسنده : الیاس
چند هفته پیش رفته بودم به ملاقات دوستم توی بیمارستان رسول اکرم متاسفانه تصادف کرده بود و عمل کرده بود . 
بعد از این که کلی توی بیمارستان با هم مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم ما رو به زور از اتاق رفیقمون بیرون کردن . 
هر کی مارو میدید اون جا از کار ها و تیکه های ما خندش میگرفت انگار نه انگار که من تازه زخم های تصادفم خوب داشت میشد و این دوستم هم یه عمل سخت و سپری کرده بود . 
تو راه برگشت شدیدا توی فکر بودم و ذهنم مشغول بود تا رسیدم به مترو آریا شهر بعد از این که رفتم تو یه لحظه معکس کردم و احساس کردم صدای زیبای گیتار به گوش میرسه یه کم سرم و چرخوندم و گوش هام و تیز کردم  داشتم از شنیدن موسیقیشون لذت میبردم که دیدم قطع شد از اون جایی که کمی روابطمون توی دوست یابی همچین یه مثقالی خوبه که اون هم اگه چشم نزنم رفتم تا باهاشون کمی صحبت کنم و یه دوستی خوب و شکل بدم وقتی رسیدم دیدم دو تا پسر سریع دارن گیتار و کاور هاشون جمع و جور میکنن. 
من سریع ازشون پرسیدم چی شده ؟ 
یکیشون گفت پلیس داره میاد . 
گفتم ای بابا و یه نگاه تلخ به پلیس هایی که داشتن نزدیک میشدن و بد بد نگاه میکردن کردم . 
بعد شروع کردم به کمک کردنشون و گیتار یکیشون و گرفتم و کردم تو کاورش بهش گفتم تو برو پولات و جمع کن توی این حین داشتم باهشون که هر دو تاشون هم . هم سن و سال های خودم بودن تقریبا صحبت میکردم و بهشون گفتم : 
نکنه یه وقت با این چیز ها انگیزتون و از دست بدین ها . . . 
جفتشون یه خنده شیرینی کردن و گفتن نه بابا ما دیگه حسابی پوست کلفت شدیم . 
بهشون گفتم تا بوده همین جبر ها بوده خسته نشین ها . 
گفتن ای بابا ما عادت کردیم . 
پلیس هی داشت نزدیک تر میشد و تقریبا همه چی و جمع و جور کردن . 
بعد باهاشون دست دادم و بهشون گفتم : 

این جا که نشد ولی زمان دیگه جای دیگه 

اون هم گفت اره یه روز دیگه و جای دیگه 

از اخرین باری که کنار خیابون دست فروشی میکردم و از ترس شهرداری بعضی وقت ها این جوری میپیچیدم به بازی خیلی وقت بود یه همچین هیجانی و تجربه نکرده بودم خیلی چسبید . 
نشد که با هم دوست بشم . 

ولی زمان دیگه روز دیگه جای دیگه 




طبقه بندی: روزمرگی های ما، 
برچسب ها: دو جوان گیتاریست، معنای پلیس، مترو صادقیه، الیاس، موسیقی،  

تاریخ : شنبه 30 شهریور 1392 | 07:57 ب.ظ | نویسنده : الیاس
دیروز جمعه مصادف با 29 / 6 / 92 با مادر گرامی رفتیم سینما و فیلم < هیس دختر ها فریاد نمیزنند > و دیدیم . 

فیلمی اجتماعی با پایانی تلخ و از جنس داستانی واقعی . 

پوران درخشنده ی عزیز ناهنجاری های پنهان جامعه و نقص های قانون اساسی کشورمون و به نحوی زیبا و هنرمندانه توی این فیلم به چالش کشیده بود . 

امیدوارم ببینیم و ازش ساده نگذریم و درس بگیریم . 


. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

و اما داستان : خدا و غروب خورشید و یه اتوبوس کارگر 

شروع کردم به نوشتنش ولی فعلا به بن بست خوردم توش ولی نمیدونم چی شد یه لحظه تبدیل به شعر شد .

امیدوارم خوشتون بیاد . 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 


خدا و خورشید و یه اتوبوس کارگر 




خدا و خورشید و یه اتوبوس کارگر 

برگه ی تسفیه رو داد دستش و او با خشم پاره کرد 


پاره کرد و ریز ریز  پاشید تو هوا خیلی تمیز 

مسئولش با خونسردی میگفت چه غلطی میکنی عزیز ؟


دارم میریزم توی هوا هر چی که کردین به من جفا 

مسئول با نیشخند میگفت وا آخه چرا ؟ 


دارین میندازینم بیرون بعد از ده سال جون کندن آزگار 

رفیقش با ناله میگفت تا بوده همین بوده روزگار 


یعنی همینه روزگار ؟ که دست و پای مارو ببند و بگاد 

شب زنش با دلواپسی میگفت چشات و ببند و بخواب 


سیگار پشت سیگار به فکر فردا های بیکار 

اشک های یواشکی یه مرد از این دنیا شده بی زار 


بی زار از زندگی کارگری که تا عمر داری 

 سر سفره خجالت و آه می بری 


بی زار از پاهای خسته ای که 

میگیری روی دوشت و به زور راه میبری 


بی زار از سفره ی بی نون بی زار از تن بی جون 

گله کردن به خدا و شاشیدن به رنگ خون 


بیزار از جیب های خالی بی زار از دغ دغه های مالی 

 خانوادت و ببری بیرون و نداشته باشی پول کافی 


بی زار از دست های خستت بی زار از فحش های تو حرفت 

چند وقته گوشت نخوردین یک هفته ده هفته یا صد هفتست 


بی زار از بوی غذای همسایه بی زار از پارسال و امسال و هر ساله 

سیب برای گناه بسیاره اما سهم تو همیشه سیب کاله 


بی زار از بارون و کفش های پاره 

بی زار از ندادن حقوق و رسیدن موعد اجاره 

همیشه اسباب به روی دوش و دنباله خانه 

بی زار از واژه ی آواره 



الیاس 




طبقه بندی: شعر،  روزمرگی های ما، 
برچسب ها: شعر، الیاس، هیس دختر ها فریاد نمیزنند، شعر های اجتماعی، شعری از زندگی سخت کارگری، شعری از درد، پوران درخشنده،  

تاریخ : دوشنبه 25 شهریور 1392 | 06:52 ب.ظ | نویسنده : الیاس







از این که زندگی سختی داشتم و دارم اصلا ناراحت نیستم و گاهی وقت ها شدیدا احساس خوشحالی هم میکنم . 
چون پیش خودم مطمئنم وقتی توی شعر هام از فقر از سختی از درد های جامعه ام حرف میزنم اون هارو با گوشت و پوستم حس کردم و کشیدم چون فردا به کسی اجازه نمیدم به خودش بگه تو برای این که در بین مردم محبوب بشی این چنین حرف میزنی و شعر میگی خوشحالم صبح ها ساعت 6 صبح توی اتوبوسی میشینم که توش پره کارگر و همشون خوابن و ساعت 6 غروب باز با اتوبوسی بر میگردم که کارگر هاش همه خوابن یا فکر این و میکنن که کی حقوق هاشون و قراره بدن . 
کارگر هایی که از وقتی دیدم و میشناسمشون یه دست لباس و میپوشیدن و میپوشن 
با این که زندگی سختی دارن ولی باز با هم شوخی میکنن و میخندن 
با این که یه نون برای خوردن ندارن ولی باز اون و با بغل دستیشون تقسیم میکنن 
من از این ادم ها الهام میگیرم از خنده هاشون از غور غور هاشون از چرت زدن هاشون از خستگی هاشون . 
زندگی هر کدومشون یه داستان اجتماعی بی پایان هستش 
من با یه اتوبوس داستان تلخ میرم و میام 
ولی اون ها باز میخندن . 


امروز ساعت های 6 و نیم از شرکت امدم بیرون و داشتم میرفتم سوار سرویس بشم که دیدم یه نیسان که توش کارگر های شرکت بودن دارن از سر کار بر میگردن شرکت تا لباس هاشون و عوض کنن و بیان سوار سرویس بشن من رفتم توی سرویس نشستم که خبر اوردن یکی از کارگرها از نیسان افتاده و به احتمال زیاد دستش شکسته اتوبوس راه افتاد و خورشید داشت غروب میکرد غم و توی چهره ی همه ی ادم ها ی توی سرویس میشد دید یکی به زمین و زمان فحش میداد یکی میگفت خدا کنه دستش نشکسته باشه من هم سر جام نشسته بودم و یه بغضی گلوم چنگ میزد داشتم از پشت شیشه غروب خورشید و نگاه میکردم که بغضم ترکید اما نه به صورت اشک و توی دسمال کاغذی بغضم ترکید به صورت یه داستان و توی کاغذ . 

یه داستان توی ذهنم جرقه زد به اسم : خدا و غروب خورشید و یه اتوبوس کارگر 

این داستان , داستان زندگی سخت کارگری هستش .

این داستان بوی فقر میده بوی دست های پینه بسته بوی اشک های بچه ای که برای مردسه رفتن کفش نداره ولی دم نمیزنه 
بوی شرمندگی یه مرد جلوی زن و بچه هاش بوی شرف زنی که توی خانه هیچی نداره ولی خودش و به اب و اتیش میزنه تا شوهرش جلوی بچه هاشون خجالت زده نشه 

این داستان بوی بغض یه نویسنده هستش که جزء قلمش راه دیگه ای برای کمک به شخصیت های داستانش نداره . 



طبقه بندی: داستان،  روزمرگی های ما، 
برچسب ها: داستان، خدا و غروب خورشید و یه اتوبوس کارگر، زندگی سخت کارگری، داستان های اجتماعی، این داستان بوی بغض یه نویسنده هستش که جزء قلمش راه دیگه ای برای کمک به شخصیت های داستانش نداره .، ین داستان بوی فقر میده بوی دست های پینه بسته بوی اشک های بچه ای که برای مردسه رفتن کفش نداره ولی دم نمیزنه بوی شرمندگی یه مرد جلوی زن و بچه هاش بوی شرف زنی که توی خانه هیچی نداره ولی خودش و به اب و اتیش میزنه تا شوهرش جلوی بچه هاشون خجالت زده نشه،  

تاریخ : چهارشنبه 20 شهریور 1392 | 07:27 ب.ظ | نویسنده : الیاس
میخوام زندگیم و یه مروری کنم ببینم روزگار توی این بازی نا برابر چند چند من و برده : 


فکر کنم تقریبا یک سال پیش بود که من اختلافاتم با مدیرم توی روزنامه همشهری شدت گرفت و شدت این اختلاف نظر ها هر روز بیشتر و بیشتر میشد تا جاییی که من تصمیم گرفتم یه روز همه چی و تموم کنم و رفتم دفتر و کارو یه سره کردم و امدم بیرون بدونه این که فکر بدش باشم از کار مورد علاقم دست کشیدم ولی زیر بار حرف زور نرفتم . 
امدم خانه یه نگاه به پس اندازم کردم تصمیم گرفتم بشینم خانه پای مجموعه ی شعر نسل سوخاریم تقریبا هر روز که ساعت 11 یا 12 از خاب پا میشدم تا ساعت 3 یا 4 صبح مثل بختک میفتادم روش و ولش نمیکردم توی این مدت فقط بعضی وقت ها میرفتم اتلیه پیش حمید یه سری هم به دوست هام میزدم طولی نکشید که کفگیرم ته دیگ خورد و دیدیم پس اندازم هم تموم شده رفته و من موندم و دو تا جیب خالی و یه عالمه ارزو ولی خسته نشدم نشستم پاش و ولش نکردم عاشقانه هر روز میزفتم سر وقتش و با فکرش خودم مو میخوابوندم یادمه اون روز ها برای این که خرج و مخارجم جور شه برداشته بودم چند تا اگهی تبلیغاتی گذاشته بودم توی وبلاگم که بعد از یه مدت طولانی که فر اموششون کرده بودم رفتم سر وقتشون و دیدیم یه پول نا چیزی امده توی حسابم پولش خیلی کم بود ولی یه دنیا بهم حال داد زمان گذشت و من چشم باز کردم و دیدیم 6 ماه میشه که بی کار خانه نشستم قسط هام به جزء اون دو ماه اول بقیش همه روی هم تلمبار شده بود و لی مجموعه ی نسل سوخاریم دیگه تقریبا اماده شده بود اون روز ها توی نا امیدی کامل به سر میبردم . پس اندارم تموم شده بود قسط هام همه روی هم تلنبار شده بود مجموعه شعرم مجوز نمیگرفت ولی من باز یه مرد بودم با دو تا جیب خالی و یه عالمه ارزو و یه کوله پر از کتاب و دست نوشته . 
توی همین اوضاع دایم یه کاری برام جور کرد البته کارش هیچ وجه مشترکی باهام نداره ولی انتخابش کردم چون توش فرصت داشتم فکر کنم نفس بکشم کتاب بخونم و از همه مهمتر بنویسم تا زنده بمونم . 
من رفتم سر کار و یه چند هفته ای به کل مجموعه شعر نسسل سوخاریم و فراموش کردم تا یه روز امدم دیدم فایلش ار روی کامپوترم پاک شده تنها امیدم فلشم بود که در عین نا باوری فایل مجموعه شعرم  اون جا هم نبود دیگه داشتم دیوانه میشدم کامپوترم و شخم زدم ولی خبری ازش نبود که نبود کمونده بود دیگه برم توی کابینت های اشپزخانه و پشت پشتی و نگاه کنم . 
این دومین اتفاق تلخ بود بعد از دست کشیدن از کار مورد علاقم . 
چند ماهی حسابی انگیزم و از دست داده بودم ولی داشتن کار باعث شد دوباره انرژی بگیرم یواش یواش قسط هام و صاف کردم و داشتم به یه ارامش خاطر نسبی میرسیدم که تصمیم گرفتم برای معافیم اقدام کنم البته خودم که زیاد مایل نبودم ولی به اسرار مادرم قبول کردم رفتم پلیس + 10 و دفترچه معافی کفالتم و پست کردم اون روز ها ماه رمضان بود و من شروع کرده بودم به روزه گرفتن بعد از گذشت یه مدت کوتاه از سازمان نظام وظیفه تماس گرفتن و گفتن که باید برم پل چوبی میدون سپاه سازمان نظام وظیفه . با این که همه شرایط معافیت کفالت و دارم ولی به دلیل غیبت معافم نکردن و بهم گفتن که باید اعزام بشی کلی باهاشون حرف زدم التماس کردم و در اخر دعوا کردم ولی اثری نداشت که نداشت .
از همون جا یه راست رفتم پیش دوست هام و دوست هام که فهمیدن حال من خرابه تصمیم گرفتن ببرنم تا مشروب بخوریم تا شاید اروم بشم . من هم نه نگفتم و رفتیم با هم شروع کردیم به مشروب خوردن ولی من خیلی زیاده روی کردم و شدیدا از حد گذروندم بعد از چند ساعتی که امیدم بیرون از خانه من شدیدا مست بودم و توی همون بدو ورد به خیابون 2 سری گلاب به روتون تگری زدم دوست هام من و انداختم پشت موتور تا به استلاح ببرنم هوا خوری ساعت دیگه 12 شب شده بود و دوست هام یکی یکی زفتن خانه هاشون یکی از دوست هام خیلی به من اسرار کرد که اون شب برم خانه ی اون ها ولی من گوش نکردم و نشستم پشت موتور و راه افتادم اصلا یادم نمیاد که چه طوری رفتم و از چه مسیری گذشتم فقط یادمه وسط های راه بودم که دیدیم روی هوا دارم میچرخم و به این ور و اون ور میخورم به هر چی که بشه فکرش و گرد برخورد کردم و دیگه نفهمیدم چی شد تا این که دیدم یکی داره میزنه به صورتم و با صدای لرزون میگه : آقا . . . آقا . . . آقا . . . وقتی بلند شدم همه جای وجودم داشت درد میکردو از همه جام داشت خون میرفت شلوار و لباسم پاره شده بود و کمربندم به اون سفتی از وسط از قسمت پهلو جر خورده بود وقتی بلند شدم و روی پاهام وایسادم اون 3 نفری که بالای سرم بودن داشتن از تعجب شاخ در می اوردن یکی شون راننده ی ماشین پشت سر من بود و به چشم دیده بود که من چه جوری خوردم زمین باورش نمیشد من هنوز زندم . 
من اولین کاری که کردم زنگ زدم مامانم و بهش گفتم امشب پیش دوست هام میمونم و سریع قطع کردم و بعد هم زنگ زدم به رفیق فابم تا بیاد دنبالم البته اون کسایی که بالا سرم بودن خودشون به اورژانس زنگ زده بودن بعد دوباره از هوش رفتم و نفهمیدم چی شد تا دیدم رفیقم بغلم کرده و داره گریه میکنه بیچاره خودش میگفت وقتی تو اون وضعیت که غرق خون بودی دیدمت فکر کردم داری نفس های اخرت و میکشی و ترسیده بودم حسابی چند دقیقه بعد امب.لانس امد و من و انداختن توش و بهم یه سرم وصل کردن و  همش اسم و فامیلم و این چیز هارو میپرسیدم من هم که حالم میزون نبود حسابی بهشون دری وری میگفتم و چه چرت و پرت هایی که نگفتم . 
بعد من و رسوندن بیمارستان و اون جا اصلا بی در و پیکر بود و هیچ کس بهت هیچ اهمیتی نمیداد و واقعا باعث تاسف هستش که من زخم و زیلی روی تخت بود و داشت ازم خون میزفت بعد دکتر ها و پرستار ها داشتن فوتبال میدیدن واقعا اخه چرا ؟ چرا ما این جوری شدیم ؟ 
اون شب و تنها توی بیمارستان گذروندم و بعد از این که حسابی ناله کردم یکی امد با خشم بهم سروم زد و دیگه رفتم واسه خودم وقتی بهوش امدم دیدم گوشیم و هم توی بیمارستان دزدیدن رفته . 
فرداشت صبح زنگ زدم به دایم و امد دنبالم بعد از این که از سرم عکس گرفتن و دیدن که چیزی نیست مرخص شدم .
اون موقع ها که همش توی بستر بودم و مشغوله ناله و غور غور همش فکر میکردم خدا من و دوست نداره و از من بدش میاد ولی بعدا تازه فهمیدم چقدر دوسم داره چون با اون شدت تصادف واقعا دوسم داشت که زنده نگهم داشت . 
وقتی دوست هام گفتن اون که تصادف کرده بودم همه درو برش خون پاشیده بود و هر کی میدید میگفت طرف مرده اون جا بود که به لطف خدا واقعا ایمان پیدا کردم . 
بعد از گذشت چند هفته که زخم هام بهتر شد انداختم رفتم سر کار دیگه خدمت و سربازی و مشکلات و هم بی خیال شده بودم تا یه روز دامدم خانه و دیدیم مادرم میگه نامه داری گفتم نامه از کجا ؟ 
گفت نظام وظیفه . 
فهمیدم جریان چیه اون نامه برگه سبزم بود که توش تاریخ اعضامم و نوشته بود و تاریخ اعزامم 19 / 6 / 92 بود من دیگه تقریبا همه کارهام و کردم تا راهی خدمت بشم و بعد از اموزشی دوباره برای معافیم اقدام کنم و با مامانم هم یه سفر رفتیم شمال و برگشتیم از طریقی دوباره پیگیر شرایط معافیم شدم و تاریخ اعزامم و انداختم عقب همون روز رفتم برگه سبزم و گرفتم توی برگه سبزم نوشته شده بود . 
هوافضای سپاه پاسداران 
محل خدمت : اردکان یزد 
دیشب که از سر کار امدم خانه دیدیم مامانم میگه یه اتوبوس که از تهران به سمت اردکان یزد میرفته دچار نقص فنی و اتش سوزی شده و 44 تن از هم میهن های عزیزمون فوت شدن این اتفاق 18 / 6 افتاد و اتوبوس ساعت 6 از تهران حرکت کرده بود درست همون زمانی که من میخواستم راه بیفتم . 
نمیدونم . . .  نمیدونم . . . دیگه حسابی گیج شدم . 
راستی چند روز پیش هم همون رفیق فابم با موتور تصادف کرد و حالش زیاد خوب نبود استخان تل قوهش و عمل کردن و پلاتین گذاشتن الان مرخص شده و حالش داره بهتر میشه . 






طبقه بندی: روزمرگی های ما، 
برچسب ها: مروری بر گذشته و اتفاقات عجیب غریب، تصادف، روزمرگی های ما،  

تاریخ : سه شنبه 1 مرداد 1392 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : الیاس
بعضی از چیز ها انقدر بی ارزشند که حتی ارزش تنفر ورزیدن و هم ندارن . 

همه مون توی جاهای مختلف این صحنه و دیدم و یا حتی خودمون هم تجربش کردیم  وقتی یه بچه ی کوچیک هم چیزی و از صمیم قلب میخواد برای به دست اوردنش هر کاری میکنه توی خیابون گریه میکنه خودش و میکشه زمین کتک خانوادش و به جون میخره ولی ساده از چیزی که میخواد دست نمیکشه . 

خیلی از ما ادم بزرگ ها یه ذره از اراده ی اون بچه کوچیکارو هم نداریم . 


امیدوارم همیشه سر همه حرف هام و ارمان هام و اهدافم محکم وایسم و تحت هیچ شرایطی کوتاه نیام. 


دوستان عزیز توی لینک زیر میتونید یکی از شعر های قدیمی من و بخونید . 








طبقه بندی: روزمرگی های ما، 
برچسب ها: روزمرگی، بی ارزش، خیلی از ما ادم بزرگ ها یه ذره از اراده ی اون بچه کوچیکارو هم نداریم .، عضی از چیز ها انقدر بی ارزشند که حتی ارزش تنفر ورزیدن و هم ندارن .، دیدار صبح،  

تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 11:52 ب.ظ | نویسنده : الیاس


رفاقت و دوستی واقعا چیزی نیست که با مسافت طولانی و دوری و مشکلات سخت از بین بره. 

اگه از بین رفت مطمئن باش هر چیزی بوده جزء یه رفاقت عمیق . 

قابل توجه اون افرادی که حرف از رفاقتشون اون جای خر و پاره میکنه ولی با کوچکترین مشکلی هو تو تو میسابن به الک . 


انگار همین دیروز بود که هنرستان و می پیچوندیم و میرفتیم فرحزاد یا توی حیاط مدرسه با هم راه میرفتیم و اهنگ تو این شهر تاریک زد بازی و میخوندیم یا توی کلاس و کارگاه کلی مسخره بازی در می اوردیم و میخندیدیم یا وقتی از سفره خانه برمیگشتیم مدرسه همه میگفتن بوی دو سیب میدید . 

انگار همین دیروز بود که وقتی من می امدم توی کلاس تو این اهنگ : 

از اون ته صدا میاد داغ و ویسکی کو ؟ 
صدای کیه ؟ آمد اقا الیاس تو 
یه لیوان بده زود بنوشه 
یه قلیونم بکشه که توپ توپ شه 

میخوندی . 

انگار همین دیروز بود که توی یه پارتی شبانه 100 درجه روی هوا بودیم و بالا و پایین میپریم . 

اون . . . یادته ؟ 
تو  . . .  تو . . . ااااااااا . . . تو ........ 
هه هه هه هه هه 

واقعا چقدر زود گذشت یادش بخیر . 



خدا حافظیمان بود با نصف کردن یک پیراشکی 

من و تو و تهران شلوغ و ایستگاه B R T



تقدیم به دوست با مرامم افشین اهورای عزیز 


توی ادامه مطالب چند تا عکس از و افشین اهورای عزیز میذارم . 

ادامه مطلب

طبقه بندی: روزمرگی های ما، 
برچسب ها: روزمرگی های ما، خانواده اهورا، الیاس اهورا، افشین اهورا، خدا حافظیمان بود با نصف کردن یک پیراشکی من و تو و تهران شلوغ و ایستگاه B R T، رفاقت و دوستی واقعا چیزی نیست که با مسافت طولانی و دوری و مشکلات سخت از بین بره . اگه از بین رفت مطمئن باش هر چیزی بوده جزء یه رفاقت عمیق .،  

تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 | 08:32 ب.ظ | نویسنده : نگار اهورا
سام علیک

اول اینکه مو شرمنده ی همه ی مسلمین و مسلمات نت گرد و وب خون و برو بچ وبلاگوم بوخودا....

یه سال نو رو هم تبریک نگفتیم .... الانم نمیگم تا حالتون گرفته شه



آما... خبر دارم براتون از الیاس خان! این داآآآش ما یه چن وقتیه هم چینا بگی نگی روم فرم نیست و گوشی مبارکش هم گویا پوکیده و از اون طرف هم نت یخدر... واسه همینه که خبری ازش نیست و در غیبت صغری به سر میبره! دعا کنید که شاید این جمعه بیاید!!!

دیگه خواستم خبر داده باشم که از نگرانی در بیاین ایشالا خودش هر چی زودتر میاد و یه فازی اساسی به ما و وب میده...

جاش خالیه نه؟؟؟!!!! بس که خپلوئه.... زیاد جا می گیره


+شنیدم که دانشگوهی ها (!) هم باید تا قبل از بیستم دانشگاه ها رو تموم کنن و دهنا همه سرویس! خدا صبرتون بده!

+ دیگه چه خبرا؟! همه خوبین؟؟




طبقه بندی: روزمرگی های ما، 

تاریخ : دوشنبه 12 فروردین 1392 | 10:55 ب.ظ | نویسنده : الیاس
فردا 13 به در هستش روزی که بیشتر مردم کشور عزیزمون و چند تا از کشورهایی که فرهنگشون به ما نزدیکه برای تفریح به نقاط سر سبز میرن و دست جمعی کنار خانواده خوش میگذرونن . 
الان خیلی ها توی فکر فردا هستن این که کجا برن ؟ چی کارا کنن ؟ از چه مسیری برن به ترافیک نخورن ؟ چه ساعتی راه بیوفتن ؟ 
خیلی ها از امشب رفتن و جا گرفتن برای فردا صبح . 

ولی من فردا میمونم خانه تا به کار های مجموعه شعرم برسم . 

13 ما هم این جوری به در میشه دیگه . . .  

امیدوارم فردا به همه خوش بگذره و روز خوب و زیبایی برای همگی باشه . 




طبقه بندی: روزمرگی های ما، 

تاریخ : جمعه 25 اسفند 1391 | 01:10 ق.ظ | نویسنده : الیاس
سلام به همه دوست های عزیز و گلم پیشاپیش عید و به همتون تبریک میگم امیدوارم همتون توی این عید حسابی شادی کنید و سنت های کهن ایرانی و همچنان زنده نگه دارین تا بعضی ها که سنت های عربی براشون خیلی با ارش تر از جشن های ملی خودمون هستش ببینن که ما ایرانی هستیم و ایرانی خواهیم بود . 

به تازگی دارم یه سری استعداد درون خودم کشف میکنم . فهمیدم که تورشی نخورم کمی هنر آَشپزی دارم و خوب میتونم سفره و زیبا کنم چیز های مختلف و کنار هم قرار بدم یه زیبایی خوشمزه به وجود بیارم . 

به نظر من بیشتر کسایی که کار های هنری میکنن آشپزیشون خوبه . به چند دلیل : 

1- بیشتر هنرمند ها بیشتر سال های عمرشون و توی تنهایی به سر میبرن و برای این که از گشنگی نمیرن مجورن آستین هاشون و بالا بزنن و دست به کار بشن. 

2- کلا هنرمند ها به زیبایی و خلق تصاویر و موقعیت های زیبا اهمیت خاصی میدن که همین روحیشون توی اشپزی هم به سراغشون میاد 

3- و سوم این که از اون جایی که این جا به سختی میشه از درامد حاصل از فعالیت های هنری روزگار گذروند مجبور میشن یه شغلی و پیشه کنن که با اشپزی هم بعضی وقت ها بی ربط نیست . 

البته یه وقت سوء تفاهم نشه ها منظور از هنرمند خودم نبودم ها از هنر برای ما یه اشپزیش مونده که اون هم بشتر اوقات به تخم مرغ ختم میشه . 

اما حالا با این تفاسیر چی باعث میشه که هنرمند های عزیز کمتر برای خودشون و دیگران از این لطف ها بکنن : 

دلیل عمده اش تنبلی منحصر به فرد این افراد هستش که در موقعیت های مختلف گریبانگیرشون میشه . 

البته این نکته ها در آدم های مختلف فرق میکنه و هیچ آدمی شبیه به دیگری نیست . 



طبقه بندی: روزمرگی های ما، 
برچسب ها: آشپزی، اشپزی هنرمند ها، هنر اشپزی، رزومرگی های ما، دلایلی که باعث آشپزی کردن هنر مند ها میشه، حالا چه دلیلی داره که کمتر از این کار ها میکنن،  

تاریخ : پنجشنبه 17 اسفند 1391 | 04:21 ب.ظ | نویسنده : الیاس
یه سلام سفید از جنس دونه های برف به دوست های عزیز و گلم . 
دیشب همین جوری پای نت بودم که دیدم مامان بزرگم داره صدا میکنه الیاس بیا بیرون داره برف میاد . 
من هم سریع پریدم بیرون اول با مامان بزرگم و بابا بزرگم گلخانه مامان بزرگم و ردیف کردیم تا گلهاش خشک نشه بعد هم دو سه تا قالی چشو که شسته بود اوردم تو دیشب اصلا فکر نمیکردم که تا صبح اینقدر برف بیاد . 
صبح  که بیدار شدم برم سر کار دیدیم به به چه خبره وقتی میخواستم برم سوار سرویس بشم ساعت 30 : 5 مثل بچه ها توی این برف ها میدوایدم و شادی میکردم سر کوچه مون هم یکی ماشینش روشن نمیشد داشت غور غور میزد وقتی من و دید یارو با اون اعصاب خرابش خندش گرفت . 
وقتی رسیدیم سر کار یه یکی دو ساعت بعدش تعطیل شدیم دوباره برگشتیم . 
خوب این پنشنبه به اون جمعه در شد . 

این شعری و که میخوام براتون بنویسم حدود 6 یا 7 سال پیش گفتم شاید زیاد شعر قوی نباشه ولی برام بوی سادگی کودکی و  پاکی برف و میده . 


می آید از آسمون پایین برف 
درخشان و سپید و زیباست برف 

مینشیند بر بام خانه ما 
میکند روشن درون سینه ما 

سفیدیش میکند زیبا چشمم 
دونه هایش میکند سفید دشتم 

میدوم شاد درون این برف 
خاطرات خوب مبگرم از برف 

دوست خوب من است برف 
دوست زیبا و سفید و ژرف

وقتی میبینمش شاد و خوشحالم 
چه ها میکند با حال من این برف 

میگیرم درس من از این برف 
وقتی هست دستم ضرف و در آسمونم برف 

ببار ای برف ببار و سفید کن روی ادم ها 
ببار که سیاه و تاریک است درون ادم ها 




طبقه بندی: شعر،  روزمرگی های ما، 
برچسب ها: برف، شعر، پنشنبه سفید، شعر کودکی من، برف و دوست دارم، دونه های سفیدش و هم دوست دارم، شعر برفی،  

تاریخ : سه شنبه 15 اسفند 1391 | 02:13 ق.ظ | نویسنده : الیاس
سلام به دوست های و عزیز و گلم . 
این جمعه ای که گذشت رفیقتون که این جانب باشه رفت سر کار . 
خدایی خیلی ستمه کل هفته و مثل تراکتور کار کنی بعد برای جمعه کلی بساط عیش و نوش فراهم کنی بعد اخر ساعت کاری پنشنبه بهت بگن که فردا باید بیای سر کار . این جاست که زمین و گاز میگیری ها من هم رفتم دیگه چه میشه کرد نباید اهداف بلند مدت و فدای خوشی های زودگذر کرد اخه ولی حالا بماند ساعت 14 دیگه پیچیدم به بازی و جیم فنگ شدم . 



تو یک مجرمی که باید فکر دار کنه 

وقتی یه عمر کسی خودش و خار کنه 

کار به جایی میرسه که باید 

روز جمعه هم اون کار کنه 

+ این شعر و هم همون اوایل ساعت کاری جمعه گفتم . 



طبقه بندی: روزمرگی های ما، 
برچسب ها: روزمرگی های من، ساعت کاری، جمعه رفتم سر کار، جمه ها هم باید کار کرد، نباید هدف های بلند مدت و فدای خوشی های زودگذر کرد، خانواده اهورا،  

تاریخ : سه شنبه 8 اسفند 1391 | 08:48 ب.ظ | نویسنده : الیاس
سلام خدمت دوست های عزیز و گلم . اگر در هفته های آتی من کمتر تونستم وبلاگ و به روز کنم و به خانه های خوشگلتون سر بزنم من و به بزرگی خودتون ببخشید . 
آخه تقریبا یه دو ماهی میشه که شاغل شدم و از ساعت 5 صبح باید برم سر کار و ساعت 7 شب برگردم خانه . 
اخه تو این دیار بر عکس جا های دیگه برای نشون دادن و اثبات استعداد ها و توانایی هات احتیاج به پول حلال مشکلات داری . 
این جا همین که به خودت میای سد های بزرگی سر راهت و میگیرن برعکس این که پشتت باشن و تشویقت کنن  مانعت میشن و تو سرت میزنن . 
سد هایی مثل ارشاد و این که چشم دیدن موفقیت هم دیگرو نداریم و دنبال تخریب همیدگه هستیم و کمتر بزرگتره دلسوزی پیدا میشه که بدون در نظر گرفتن منافع شخصی خودش دست جوان و هارو بگیره و  هزاران مانع دیگه که این ها کوچیک هاش محسوب میشه . 
این جا وقتی شور میگیری و استین هات و میزنی بالا که شروع کنی توی همون مرحله اول میفهمی که باید خودت و سانسور کنی و البته استین هات و هم بدی پایین و یغه رو هم ببندی . 
و در مرحله دوم باید شگرد پیشرفته لفت و لیس و بیاموزی و دسمالت و زین کنی و بری زیر یکی از آقایون یا خانم های به ظاهر مطرح و شروع کنی به برق انداختن تا شاید به لطف اون ها هم که شده کمی دیده بشی یا این که تبر و برداری و بری وسط این جنگل خوشکیده که خیلی وقت بارونی چشم های ادام هاش و نشسته و شروع کنی به تخریب افراد تا شاید این طور هم کسی بهت نظری بندازه . 
ولی این کار ها و این مانع ها برای کسایی که سقف آرزوهاشون به قدر افکارشون کوچیکه و نهایت اهدافشون اینه که یه 4 تا دونه کتاب چاپ کنن و عکس خودشون و این طروف و اون طرفش بزنن و به چند تا محفل ادبی و سمینار برن و حرف های قلمبه سلمبه بزنن و با چند نفری از جنس مخالفشون رفت و امدی داشته باشن خلاصه میشه نه برای کسایی که هدف و آرزوشون نوبل ادبیاته هستش و با هنرشون زندگی میکنن و لذت میبرن . 
دوست های گلم برام دعا کنین سختی های زندگی و مشکلات روز مره هیچ وقت من و از مسیر اصلی زندگیم خارج نکنه . برام دعا کنید . 

بعد از گذشت یه دوهفته ای از پاک شدن نسل سوخاریم به اهنگ رضا صادقی که میگه : اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشت هم نداره . رسیدم و تصمیم گرفتم نسل سوخاریم و از اول پایه ریزی کنم. مطمئن باشین تمامه تلاشم و میکنم تا از خواندنش لذت ببرین . تقریبا یک سالی باید روش کار کنم تا همون چیزی که دوست دارم بشه همچنان منتظر نسل سوخاری باشین که یه اهورای واقعی هیچ وقت خسته نمیشه . قابل توجه خانواده عزیزم . 



طبقه بندی: روزمرگی های ما، 
برچسب ها: الیاس، الیاس اهورا، مجموعه شعر، شعر، اطلاعیه فوق سری، نسل سوخاری، روزمرگی های یه شاعر،  

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

  • امیر خان
  • انجمن مورفولوژی جغرافیایی
  • کارت شارژ همراه اول
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات