˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙

✿ مریم ✿ مینا ✿ فائزه ✿ ندا ✿

لنفانژیولیومیوماتوز

آدم شب امتحان یاد چه چیزایی میفته ها

تهران بودیم؛
من و مریم سوم ابتدایی ، داداشم دوم؛
مدرسه هامونم دقیقا چسبیده بود به هم
همه ی زنگامونم همزمان میخورد!
یکی از تفریحاتمون این بود که هر چن وخ یه بار زنگ تفریح که میشه، طبقه ی بالا تو کلاس بمونیم و از پنجره حیاط مدرسه بغلی رو نگا کنیم 
( با اینکه انتظامات همیشه میومد همه ی بچه ها رو به زور میفرستاد پایین تو حیاط)
بعد مهدی رو پیدا میکردیم که طبق معمول با "سینا قشنگی"  و "میلاد" وایساده بودن یه گوشه ی حیاط و داشتن عین آدم بزرگا حرف میزدن باهم!!
بچه برو شیطونیتو بکن!
یکم بدوعید ، یکم مث بقیه از سرو کول هم بالا برید!
ماعم انقد جیغ و ویغ میکردیم و دست تکون میدادیم تا اونم بالاخره یه دستی برا ما تکون میداد
کلی هم حال میکردیم
بعد میومدیم خونه با ذوووق برا مامانم تعریف میکردیم که امروز برا مهدی دست تکون دادیم!
( وااای چه کار خفن و مهیجی!)
ای خدا ... چقد بچه بودیم


بریم برای پاس کردن نامفهوم ترین و پیچیده ترین درس تاریخ بشریت -_-




[ دوشنبه 27 خرداد 1398 ] [ 02:37 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مای لاولی مموریز

این میهن بلاگ که چن روزیه هر وخ دلش بخواد ارور میده، خیلی نگرانم کرده!!
اگه یه وقت
خدایی نکرده
زبونم لااال
گوش شیطون کررر
بلایی سر خاطرات نازنینم بیاد
اون وخ من چیکاااار کنم؟؟


[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 01:04 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : .

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ چهارشنبه 22 خرداد 1398 ] [ 05:50 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مگه میشه نشناسمت؟

با خواهر کوچیکش
از وسط کوچه
قدم زنان
داشت میومد به سمت من و یاسی
که جلوی خونه ی زینب اینا منتظر بودیم
یدفه
چادرشو کشید رو صورتش
رفت تو پیاده رو ی اون ور
:)
همین


[ دوشنبه 20 خرداد 1398 ] [ 08:19 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

بخواب لنتی بخواب!

ای کاش یه نی‌نی بودم که یکی داوطلب میشد منو بذاره رو پاش تکون بده؛
هرچی من بیشتر غر میزدم، اونم تند تر پاشو تکون میداد!
با چشمای مست از خوابم هی به اطراف خیره میشدم و اونم میگفت انقد مقاومت نکن دختر، بخواب... اینجا هیچ خبری نیست!
ای کاش یه نی‌نی بودم که کل روز شیطونی میکردم و وقتی دیگه خسته می‌شدم، بقیه خوب میدونستن که چجوری میتونن بخوابوننم...


[ یکشنبه 19 خرداد 1398 ] [ 02:14 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

چااارمَندااان

یه ضرب المثل چینی هست که میگه:

کسی که سوال می‌پرسد، برای پنج دقیقه ابله فرض می‌شود؛
و کسی که نمی‌پرسد، تا آخر عمر ابله می‌ماند!

تا ضرب‌المثلی دیگر
 بدرود...


[ شنبه 18 خرداد 1398 ] [ 02:58 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

بِلَخَرِعِیدِفِطرِ...مُبارَک‌باشِ

نمیدونم اینکه سرماخوردم باعث شد انقد ضعیف و کم انرژی بشم،
یا چون روزه میگرفتم یه سرماخوردگی ساده ۱۰ روز طول کشید!
فقط میدونم ماه رمضون امسال ، از سالای دیگه خیلی سخت تر گذشت...

از عذاب وجدانِ درس نخوندن، فیلمایی که براش برنامه ریزی کرده بودمو ندیدم... 
ولی درسم نخوندم!
حالا من موندم و فیلمای ندیده و کلی درسِ نخونده و فورجه هایی که همین روزا تموم میشه!!

ولی امشب به یه دلیل خوشحالم!
اونم اینه که در این لحظه، بیشترین فاصله رو تا ماه رمضون بعدی داریم!!

>... همِنقدر خسته و نالان...<



[ چهارشنبه 15 خرداد 1398 ] [ 01:11 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات